داستان: داستان شما ارزش چاپ شدن را دارد.
نویسنده: حامدیخ توی پارچ، آب شده است. ریحانها هم کمی پیر شده است. عطیه، حوالی ساعت نه بود که میز را چید. هر لحظه منتظر بود صدای زنگ بیاید یا صدای چرخیدن کلید توی در. نگاهی به سبد کوچک سبزیها میاندازد؛ مادرش همیشه میگفت: «سبزی را آخر از همه بیار سر سفره. وگرنه پیر میشه!»
صدای زنگِ در میآید. نگاهی به ساعتش میکند و بدون این که گوشی آیفون را بردارد تکمهی آن را فشار میدهد و میرود توی آشپزخانه. دو تا بشقاب خورشتخوری از داخل کابینت برمیدارد و میگذارد کنار اجاق گاز. در قابلمه را که برمیدارد بوی فسنجان میپیچد توی آشپزخانه. خورشتها را میکشد توی بشقابهای گود؛ منتظر است صدایی از بیرون بیاید که: «بهبه! چه بو و بَرَنگی راه افتاده. عطیه باز تو کدبانو شدی امشب؟!» و او بگوید: «به جای این بلبلزبونیها بیا کمک کن! دو سال با یک کدبانو زندگی کردی و هیچ چی ازش یاد نگرفتی!»
صدایی نیست. با دو تا بشقاب فسنجان میآید توی هال: «سارا؟» خبری از سارا نیست. بلندتر صدا میزند و باز صدایی نمیشنود. بشقابها را روی میز میگذارد و میرود طرف آیفون: «سارا؟ هنوز نیومدی داخل؟ سارا؟» از گوشی آیفون صدای نامفهومی به گوش میرسد. چادر رنگیاش را سر میکند و از راهپله میرود پایین. در باز است و نور زرد چراغ برق از لای در تابیده است داخل. در را باز میکند و سرش را میبرد بیرون. سارا پایین در، روی پله نشسته است. کیفش را گذاشته کنارش روی پله و با تلفن صحبت میکند. یواش صدا میزند: «سارا… سارا». سارا آرام حرف میزند و نگاهش به آسفالت کف کوچه است: «تو از من ناراحتی. میدونم… دروغ میگی… بگو به جون سارا…»
عطیه خم میشود و آرام به سر شانههای سارا میزند: «سارا… سارا جان…». سارا بیحوصله برمیگردد و نیمنگاهی به عطیه میاندازد و همانطور که با دستش جلوی گوشی را گرفته است اشاره میکند: «تو برو من میام.»
عطیه برمیگردد بالا، چادرش را برمیدارد و مینشیند سر میز. دیگر از فسنجانها بخار بلند نمیشود. پارچ را برمیدارد و لیوان را تا نیمه پر میکند. لیوان را به لبش میگذارد که بخورد ولی گرم شده است. لیوان را میگذارد کنار پارچ. با خودش فکر میکند بهتر است خورشتها را ببرد خالی کند توی قابلمه ولی حالش را ندارد. همانطور که دستهایش روی میز است سرش را روی ساعدهایش میگذارد و چشمهایش را میبندد.
چند دقیقه بعد سارا میآید بالا. گوشیاش را میگذارد روی میز و میرود توی اتاق خواب که لباسهایش را عوض کند. لرزش گوشی روی میز، عطیه را بیدار میکند. سرش را بلند میکند، چشمهایش پف کرده است. بلند میشود برود دست و صورتش را بشوید که دوباره برای سارا پیامک میآید. صدای پیامک بعدی را وقتی میشنود که دارد از دستشویی میرود طرف آشپزخانه. یکباره یادش میآید زیر برنج را خاموش نکرده است. تقریبا جیغ میکشد: «وای برنجا!»
سارا از دستشویی میآید بیرون و با حوله صورتش را خشک میکند: «چی شد؟ چرا جیغ میکشی؟» عطیه ظرف یخ را میگذارد روی پیشخوان آشپزخانه: «هیچی! امشب خورشت خالی باید بخوریم. برنجا سوخت!» سارا یخها را میبَرد و میگذارد روی میز. ساکت است؛ انگار با خودش فکر میکند. عطیه با یک پلاستیک نان از آشپزخانه برمیگردد. همانطور که روی صندلی مینشیند از سارا میپرسد: «خب چه خبر از دانشگاه؟ امروز کلاسها خوب بود؟» سارا پیامک میخواند. «چی؟… دانشگاه؟… بد نبود.» جواب پیامکها را ارسال میکند و گوشی را کنار دستش روی میز میگذارد: «خب تو چهطوری؟ داستانت به کجا رسید؟ استادتون خوندش؟» عطیه لبخند میزند و لقمه در دستش میماند: «آره امروز سر کلاس، داستان من رو خوند…»، لحظهای آرام میشود و فضای کلاس را به یاد میآوَرَد: «وای سارا! نمیدونی چه لذتی داشت… با صدای آقای رنجبر احساس میکردم داستانم قشنگتر از اونیه که خودم نوشتم… میدونی سارا…» دوباره پیامک میرسد. سارا سریع گوشی را برمیدارد. ابروهایش به هم گره میخورند. چیزی مینویسد و ارسال میکند و باز گوشی را همانجا کنار دستش میگذارد. «آره… خلاصه آخر کار جلوی جمع گفت خانم برومند، به نظر من این داستان، ارزش چاپ شدن داره، فقط باید کمی چکشکاریش کنید! یه لحظه نزدیک بود گریهم بگیره…» گوشی سارا زنگ میخورد. سارا شماره را که میبیند اخم میکند. گوشی را برمیدارد و از سر میز بلند میشود. میرود طرف اتاق خواب: «سلام… تقصیر من نیست… تو اصلا چند روزه که عوض شدی…» در اتاق خواب را پشت سرش میبندد. عطیه نگاهش به در بستهی اتاق خواب است: «مردشور، گراهامبل را ببرد!»
آبان ۱م, ۱۳۸۶ در ۲:۰۵ ق.ظ
به نظر من همه اش تقصیر….
آبان ۱م, ۱۳۸۶ در ۷:۰۵ ق.ظ
به نام خدا
سلام علیکم !
خیلی قشنگ بود … مخصوصاً چند خط آخرش …
پیروز باشید
یا حق
حامد:
سلام. نظر لطف شماست. ممنون. جاری باشید…
آبان ۱م, ۱۳۸۶ در ۸:۲۰ ق.ظ
سلام.
خوشحالم كه سر ميزنيد به وبلاگ خرابه ما.
در مورد داستانتان نظري دارم كه مايلم خصوصي به عرض برسانم اگر مايل باشيد.
زياده جسارت است.
حنظله
حامد:
سلام. ممنون از نظرات به دردبخور شما. خدا کند فرصتی دست دهد تا داستان را کمی چکش کاری کنم. جاری باشید…
آبان ۱م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۴۲ ق.ظ
چقدر روان نوشتید … وقتی خوندمش خودمو کنار عطیه حس میکردم . مرسی
آبان ۱م, ۱۳۸۶ در ۷:۰۴ ب.ظ
سلام علیکم…
دیگه دارم تصمیم میگیرم از ریدرم رسپنارو پاک کنم…بابا فکری واسه قلب ضعیف منم بکنید..طاقت خوندن این داستان های واقعی رو نداره..یه کم از شاه و پری بنویسید روحیه مان به وجد بیاید…:دی
خودتون روزی چند بار اون جمله آخر رو تکرار میکنید؟!
آبان ۳م, ۱۳۸۶ در ۸:۲۹ ق.ظ
اره…مرده شور گراهام بل ببرن…
آبان ۵م, ۱۳۸۶ در ۸:۲۵ ب.ظ
سلام
بیچاره طفلی گراهام بل آخی………
به اون چه که جوانهای ما یک جورهایی شدندددددددددددددددددد
خب تقصیر پسرها ست که هر دقه به دخترها مسیج میزنن وتلفن میزنن
آبان ۵م, ۱۳۸۶ در ۸:۲۶ ب.ظ
راستی خیلی وقته مرده شور گراهام بل بردههههههههههه و دار فانی رو هوتوتو یعنی وداع کردند
( این دیگه شوخی بودخداییش..)
آبان ۵م, ۱۳۸۶ در ۸:۲۸ ب.ظ
در ضمن (((((۰یوغور:دی گفت :
آبان ۱م, ۱۳۸۶ در ۷:۰۴ ب.ظ
سلام علیکم…
دیگه دارم تصمیم میگیرم از ریدرم رسپنارو پاک کنم…بابا فکری واسه قلب ضعیف منم بکنید..طاقت خوندن این داستان های واقعی رو نداره..یه کم از شاه و پری بنویسید روحیه مان به وجد بیاید…:دی
))))))))))))))))
حق با ایشونه خب یک کم از گل وبلبل بنویسید…. نمیشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟