منِ پزشک میدانم…
نویسنده: حامد
تجویز کردهام مثل یک پزشک
هر چند ساعت یکبار
شعری نو، غزل، سپید،…
و اگر افاقه نکرد
گریه، ناله، اشک، آه،…
و قبل از خواب
یک دو فریاد بلند
ولی منِ پزشک میدانم
که بیمار من
از دردی لاعلاج رنج میکشد…
تجویز کردهام مثل یک پزشک
هر چند ساعت یکبار
شعری نو، غزل، سپید،…
و اگر افاقه نکرد
گریه، ناله، اشک، آه،…
و قبل از خواب
یک دو فریاد بلند
ولی منِ پزشک میدانم
که بیمار من
از دردی لاعلاج رنج میکشد…
آبان ۳م, ۱۳۸۶ در ۸:۵۹ ق.ظ
درد پزشك كمتر نبايد باشد . نه ؟
آبان ۳م, ۱۳۸۶ در ۱:۱۰ ب.ظ
شاید چند مثقال مرگ افاقه کند…….
آبان ۳م, ۱۳۸۶ در ۵:۲۳ ب.ظ
درد لاعلاج وجود ندارد … مثلا زمان علاج خیلی از دردهایی ست که ما در حال به آنها میگوییم لاعلاج… تجویز شعر یعنی تجویز یک مسکن قوی حداقل برای خیلی ها.
آبان ۳م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۵۷ ب.ظ
و درمانی که هیچ کس آن را نمی خواهد…
آبان ۴م, ۱۳۸۶ در ۱:۵۴ ق.ظ
گفتمش آغاز درد عشق چيست؟ گفت آغازش سراسر بندگيست گفتمش پايان آن را هم بگو گفت پايانش همه شرمندگيست *** گفتمش درمان دردم را بگو گفت درماني ندارد، بي دواست گفتمش يک اندکي تسکين آن گفت تسکينش همه سوز و فناست
آبان ۴م, ۱۳۸۶ در ۵:۵۹ ق.ظ
درد لاعلاج این است که تو هیچ نفهمی. یعنی دردی نداشته باشی. چون مطمئن باش در این دنیا همیشه درد هست.
درد لاعلاج درد بی دردی است.
شاد باشی
آبان ۴م, ۱۳۸۶ در ۷:۱۹ ق.ظ
اين خانه شما مثل اينكه فقط يك نفر درش زندگي مي كند.آن هم به اسم حامد!
چند وقت است تنهايتان گذاشتند بقيه دوستاني كه به هنر و ادبيات علاقه دارند؟؟؟
آبان ۴م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۹ ق.ظ
سلام. دیروز دوستان کامنتی که برای آی با کلاه(آی بی کلاه) نوشته بودم را مسخره می کردند… الا بنویسم ملت میآیند مسخره بازی در می اورند. ولی من نیز درد دارم … آنها چه می دانند ؟
حامد:
سلام. دنبال کامنتت می گشتم توی وبلاگ بی کلاه؛ پیدا نکردم. جاری باشی…
آبان ۴م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۵۱ ق.ظ
داشتم فکر می کردم اگر این نوشتن را نداشتیم … حرفهایمان را کجا می گفتیم؟ مخاطب مان کی بود؟ … روز خوش حامد جان…
آبان ۴م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۱۸ ق.ظ
و بعدش اندکی سکوت و تفکر و ……..آرامش.
همین.
آبان ۴م, ۱۳۸۶ در ۷:۵۳ ب.ظ
سلام
خوب میشوی!
خدا نگهدار
حامد:
سلام. بعید به نظر می رسد. جاری باشید…
آبان ۵م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۰۲ ق.ظ
سلام حامد جان خوبی…
و هیچ دردی بدتر از این درد نیست
ولی علاجش بی خیالیس
………..
حامد:
سلام. کاش بی خیالی ممکن بود آقا مهدی. جاری باشی…
آبان ۵م, ۱۳۸۶ در ۸:۱۴ ب.ظ
سلام
مشکوک میزنید هااااااااا
خیلی از عشق دارید مینویسید
نکنه خبریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آبان ۶م, ۱۳۸۶ در ۶:۵۹ ب.ظ
ُسلام حامد جان
دلم نيمد اينجا رو بي كامنت بزارم
راستي براي دل من هم چيزي تجويز كن
فقط قبلش نخ و سوزن داري تا تكه پاره هايش را به هم بدوزم؟!!!
همين مال هيچكس نيست!!
آبان ۶م, ۱۳۸۶ در ۷:۴۰ ب.ظ
این غریبه حرف دل مابه زبان جاری میکند :))
آبان ۷م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۰۳ ق.ظ
لطفا کمی بیژن جلالی به من بدهید