عشق قابیل است

نویسنده: حامد

خیلی وقت‌ها نباید‌ها، باید می‌شود بی‌ آن‌که خواسته باشیم. تازه خیلی وقت‌ها اختیار ناخواسته‌ی ما هم بر آن قرار می‌‌گیرد. خلاصه آن چه که باید بشود می‌شود مثل همین مقدمه‌نویسی من که هیچ‌گاه کمترین تمایلی به آن نداشته‌ام. به خصوص با این ذهنیت که اگر نوشته‌های عزیزی بزرگ همچون هم‌سفر و هم‌شانه‌ام باشد. ولی حالا به اختیار و به مهر…

کتابی که پیش رو دارید ماحصل نزدیک به دو سال چشم‌انتظاری است که به خاطر خیلی مشکلات که ما می‌دانیم و شما و خیلی‌های دیگری که نمی‌دانیم چاپش به تاخیر افتاد. در آغاز قرار بر این بود که با نام «یک سرنوشت سه حرفی» به چاپ سپرده شود… اما اردیبهشت امسال ۸۴ حدود نه غزل یا بیشتر همراه با یک مثنوی را از مجموعه‌ سابق کم‌ کردیم چند غزل دیگر به مجموعه اضافه نمودیم که همین شد که می‌بینید. خلاصه همه چیز دست به دست هم داد،‌ از بوی راهروهای بیمارستان «گلپایگانی قم» که عطر گل‌های مریم را در ذهن زندگی‌مان پژمرد و بوی شب‌بوها را پنج شبانه‌روز پشت درهای همیشه نگران «آی.سی.یو» اشک چشم‌مان کرد تا بغض‌های فروخورده‌یمان به نفس‌تنگی برسند و زندگی‌مان مچاله شود در فریادهایی که در راهروهای بیمارستان سکوت کردیم بگیر تا مشکلات پایان‌ناپذیر چاپ، همه و همه بر آن شدند تا اتفاق، شاعر این مجموعه را از هدیه اولین کتابش به شما محروم کند.

خیلی پیش‌ترها به مرحوم سلمان هراتی می‌اندیشیدم که اگر می‌ماند چه امپراتوری غزلی به هم می‌زد. حال می‌بینیم که همین فرصت را روزگار تلخ از «نجمه» عزیز نیز گرفت، به قول مرحوم عماد خراسانی از ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار فکری به حال خویش کن. این روزگار نیست، از ما هم گذشت او هم رفت هر چند خیلی زود،‌ به اندازه‌ی طلوع و غروب خورشید کوتاه بود، یک روز کوتاه بیشتر نبود، اما بود، روز بود، روشنایی بود، مهر بود و بزرگ «و با تمام افق‌های باز نسبت داشت».

رفت و جاوید شد همان‌طور که می‌گفت و می‌دانست:

«بعد از تو شاید عاقبت من نیز مانند خواجه حافظ شیراز است

من زنده‌ام به شعر و پس از مرگم مردم نمی‌کنند فراموشم»…

 

یادش جاوید و روحش شاد

قم - پاییز ۸۴

عباس محمدی

(منبع: مقدمه‌ی مجموعه‌‌شعر «عشق قابیل است» اثر زنده یاد نجمه زارع)

 

در اولین روزهای بهار، بهار مشترکمان را در همین اولین غزلی که برای شروع زندگی مشترکمان سرود آواز کرد ولی سرنوشت نخواست زندگی به دل‌خواه هر دومان سر شود و آخرین غزلش هم همین غزل شد:

 

من را نگاه کن که دلم شعله‌ور شود
بگذار در من این هیجان بیشتر شود

قلبم هنوز زیر غزل‌لرزه‌های توست
بگذار تا بلرزد و زیر و زبر شود

من سعدی‌ام اگر تو گلستان من شوی
من مولوی سماع تو بر پا اگر شود

من حافظم اگر تو نگاهم کنی اگر
شیراز چشم‌های تو پرشور و شر شود

«ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود»

آن‌قدر واضح است غم بی‌تو بودنم
اصلا بعید نیست که دنیا خبر شود

دیگر سپرده‌ام به تو خود را که زندگی
هر گونه که تو خواستی آن‌گونه سر شود

۱۴ نظر درباره “عشق قابیل است” داده شده است.

  1. خانم ناظم گفت :

    تحصيل عشق و رندی آسان نمود اول

    آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل

    حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد

    از شافعی نپرسيد امثال اين مسايل
    _________
    ممنون و به رسم خودتون: جاری باشید.

  2. پشت خطي گفت :

    جالب بود
    گرچه اولش فكر كردم كتاب مال خودتونه
    جسارتا به يه بازي دعوت شدين با خواهرتون تشريف بياريد
    موفق باشيد

  3. یک غریبه گفت :

    سلام
    از عشق گفتی و کردی کبابمممممممممممممم

  4. مظاهر گفت :

    دیگر سپرده‌ام به تو خود را که زندگی
    هر گونه که تو خواستی آن‌گونه سر شود.

    شعر پشت جلدش خیلی نازه، خیلی ناز… مخصوصا بیت های اخرش.
    یه روزی فکر میکردم مگر میشه کسی به عشق فکر نکنه، مگر ممکنه عشق انسان را اذیت کنه. همه اش زیبایی است. امروز می فهمم که عذابت می دهند … عذاب …
    حالم خوب است شکر خدا.
    دیشب ندیدمت.
    یا علی

  5. سرگيجه گفت :

    سلام
    بايد ها نبايد ميشه
    اما كاش اين رو همه مي فهميدند
    خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
    اندازه همه دنيا دلم پره
    دلم برات خيلي بيشتر تنگ شده
    راه عزيز بسته شد
    كاش بودي و ميديدي چطور اشكم بند نمياد!
    همين مال هيچكس نيست!

  6. كوثر گفت :

    سلام. متشكر. زياد با وبلاگ شما بيگانه نيستم. هر از گاهي كه گذرمان مي‌افتد به اين طرف‌ها مي‌خوانيم و مستفيض مي‌شويم.
    فكر كنم آخريش اون داستان بود: روبدوشامبر آبی که خواهرم خریده بود… نه! بعدي‌اش رو هم خوندم… اما گاه‌گاهي ياد اون داستان روبدوشامبر مي‌افتم و هدفش كه برام مبهم بود و احساسي كه بهم مي‌داد…
    البته قبل از همه‌ي اين‌ها شما رو با نيم‌فاصله مي‌شناسم ;)

  7. یوغور:دی گفت :

    سعی میکنیم با این شعر گُر نگیریم…
    شما رو هم نصیحت میکنم برادر که گُر نگیرید :دی

  8. ضحی گفت :

    به سراغ من اگر مي آييد پشت هيچستانم….
    سلام . وقت بخیر . از مطالب وبلاگتون ، از فیلم هایی که میبینید ، کتابایی که میخونید ، براداشت های شخصیتون که تو وبلاگتون مینویسید احساس میکنم باید شخصیت بسیار جالب و …. داشته باشید .
    باید بیشتر از قبل روی آرشیوتون وقت بذارم !
    موفق باشید

  9. ميرزا قلي خان راپورتچي گفت :

    در اياب و ذهاب آميزعلي‌آقاي لاريجاني

  10. مظاهر گفت :

    سلام. اعلام می دارم نویسنده این وبلاگ، به حول قوه الهی دیگر نمی نویسد … خب چیه ؟ اولش همه این جوری می کننن. یه مقدار دیر به دیر مطلب می نویسن بعد هم دیرتر میشه بعد هم کلاً تعططططططططططططططیییییییییییییییییییییییللللللللللللللللللللللللللللللللللل.

  11. رضا گفت :

    سلام
    الان که این جا نشسته ام، پشت کامپیوتر های فیروزه پنجره اتاق هنوز شکسته است از صدقه سری بعضی ها. زمستان.
    کاپشنم پایین و حوصله تا آن جا رفتن را ندارم.
    سرد است و نوشته تو هم سرد. شعرش اما گرم بود، آن قدر که جبران کند همه سرما را.

    از اخوان بدم می آید.
    اما
    هوا بس ناجوان مردانه سرد است…

    چرا این چرت و پرت ها را برای وبلاگ تو می نویسم معلوم نیست. شاید چون وبلاگ ندارم، شاید چون … نمی دانم.
    “وقت داشتی فیروزه هم بیا”

  12. محمد علی گفت :

    سلام
    واقعاً تاثیر گذار بود؛ به جرات می توانم بگویم.
    به جرات می توانم بگویم مقدمه ‌ای با این قدرت نفوذ نخوانده بودم.
    خدا بیامرزد، راست گفته‌اند که در غزل، استادی می‌کرده است.

  13. مصطفي فوائدي گفت :

    سلام.از اينكه به وبلاگ من سر زديد ممنونم.

    براتون آرزوي موفقيت مي‏كنم.
    حامد:
    سلام. جاری باشید…

  14. ابوالفضل گفت :

    حقیقتاً هم عماد راست می گه:« از ما گذشت نیک و بد،اما تو روزگار فکری به حال خویش کن این روزگار نیست» و ممنون از شما که ما را به یاد دوستان قدیمم عباس عزیز و زنده یاد زارع انداختید

نظر بدهید