در این سه سال، ته‌گرفته‌ای!

نویسنده: حامد

توی دفتر نشسته بودم؛ پشت میزم. سرم شلوغ بود و همه‌ی کارها به هم گره خورده بود. بچه‌ها هم همه رفته بودند پی کار و زندگی‌شان. داشتم بین پوشه‌ها و نوشته‌هایم دنبال یک فایل می‌گشتم؛ نمی‌دانم داستان بود یا مقاله‌ای چیزی… چه فرقی می‌کرد!

در اتاق باز شد و صدای آرامی که… (وصف و اوصافش را بی‌خیال) گفت: «آقا حامد مهمون نمی‌خواین؟» سرم را از توی کامپیوترم در‌آوردم و نگاه کردم ببینم کیست که همچین صدای دوست‌داشتنی‌ای دارد. باورش کمی که نه، خیلی مشکل بود. علی بود. بلند شدم و دیگر نه می‌شد سلام کرد، نه احوال پرسید، نه حتی به پوشه‌ی گم‌شده‌ی داخل کامپیوتر فکر کرد. گفتم قدمی بردارم و به استقبال بروم؛ پاها هم یاری نمی‌کردند. خشک شده بودم. خودش آمد جلو و من را می‌شناخت؛ می‌دانست روحیه‌ی من را؛ دست‌هایش را باز کرد و در آغوشم گرفت. شانه‌هایم که شروع به لرزیدن کرد تازه یخ زبانم باز شد: «توی این سه سال که ندیدمت به اندازه‌ی بیست سال پیر شدم.» شانه‌ام را گرفت و صورت‌هامان روبروی هم قرار گرفت. گفت: «آره مشخصه. خیلی پخته شدی. همچین یه نمه ته گرفتی!» و زدیم زیر خنده. دست خودم نبود، تا خندیدم هر چه اشک توی چشمم جمع شده بود و نگه داشته بودم ریخت روی صورتم. خیس خیس شد. اشک می‌آمد ولی به جای صدای هق‌هق صدای خنده بود. هر بار بین خنده دماغم را بالا می‌کشیدم. صورت خیسم را دوباره چسباند به شانه‌اش و گلویش از اشک‌های من خیس شد؛ سر شانه‌‌ی عبایش هم.

همراهم زنگ زد. مردشور ببردش خروس بی‌محل را. خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و نگاهی به دور و بر انداختم. یک دفعه همه چیز تاریک و محو شد. چشم‌هایم را مالیدم. جایی پیدا نبود. سرم را به اطراف چرخاندم. در میان تاریکی‌ها صفحه‌ی روشن گوشی همراهم پیدا بود. برش داشتم و شماره را نگاه کردم؛ ناشناس بود. به رسم همه‌ی ناشناس‌ها گفتم: «سلام. بفرمایید» صدایم گرفته بود از شدت خواب‌آلودگی. چشم‌هایم به هم چسبیده بود. چشم‌هایم را می‌مالیدم که گفت: «من رو یادت هست آقا حامد؟» به ذهنم کلی فشار آوردم تا بفهمم این لهجه‌ی اصفهانی مال کیست… «علی تویی؟» با شرمندگی گفت:‌ «آره. خواب بودی؟» گیج بودم هنوز. از لای در نور تابیده بود داخل. در را باز کردم دیدم از اتاق بغلی صدای صفحه‌‌کلید کامپیوتر می‌آید. توی اتاق خواب بودم و توی اتاق نشیمن کسی داشت با کامپیوتر کار می‌کرد. یادم آمد که بعد از ناهار قرار بود یک چرت بخوابم و حالا انگار غروب شده بود. «الو؟ حامد؟ هستی؟»

۱۴ نظر درباره “در این سه سال، ته‌گرفته‌ای!” داده شده است.

  1. یک غریبه گفت :

    سلام

    من بودم گوشی رو میکوبیدم زمین

  2. rainy گفت :

    … چه خواب عاطفی ای …

    واسه همینه من شبا گوشی رو می ندازم زیر تخت آنتن نده … ;)

  3. یوغور:دی گفت :

    سلام…
    وقتی اول متن رو خوندم گفتم به به حامد واسمون از اون داستان های پروانه ای نوشته که خوشمان بیاید ولی دیدم نوچ..امیدی نیست !

  4. یوغور:دی گفت :

    واقعا از یه روحانی بعیده از کلمات دو پهنا استفاده کنه “مردشور ببردش خروس بی‌محل را” بی زحمت به خوابتون بگید پاستوریزه باشه :دی

  5. ساحل افتاده گفت :

    بسم رب المهدی
    سلام و عرض ادب
    با بررسی شبهه ولادت امام مهدی (عج) از دیدگاه شیعه و سنی به روزم.
    اهل سنت میگن: امام هنوز متولد نشده.
    ما چی میگیم؟
    حامد:
    لطفا دیگه کامنت تبلیغاتی نگذارید. ممنونم. جاری باشید…

  6. پویا پرتو گفت :

    سلام حامد. قشنگ بود. خیلی قشنگ. چیز دیگه ای ندارم بگم.
    مامانم اومده میگه پاشو بخواب. تو فردا کار و زندگی نداری؟ میگم دارم چیز یادمیگیرم! ببین چه قشنگ نوشته!
    (اما تو رو خدا این مرز واقعیتش را در گوشی برای من مشخص کن. چیکار کنم؟ رویایی نیستم.)

  7. بی نشان سابق! گفت :

    سلام
    هم میخوام یه چیزی بگم هم نمیدونم چی میشه گفت! از لحظه ای که خوندم تا وقتی این صفحه باز شد هزار جمله و عبارت اومد تو ذهنم و باز دیدم نع.. کوچیکه.. بی ربطه… کمه…
    پُر شدم
    همین

  8. مظاهر گفت :

    سلام. اگر یه جاش نبود میشد اشکال گرفت … سر عبایش. آفرین شلوغ نبود. عناصر طبیعی در نوشته ات ما را گیج نکرد(ان هفته چهارشنبه را یادت هست؟).
    از باب دیشب شرمنده. خسته بودم.

  9. مظاهر گفت :

    اولین کامنت های این نوشته ات… در جواب دوستان:
    من بودم موبایلم را می بردم تعمیر تا نور صفحه اش درست شود … با چشم های پر اشک هم بشه دیدش.

  10. ميرزا قلي خان راپورتچي گفت :

    مثل هميشه عالي!

  11. سرگيجه گفت :

    سلام
    اول بگم كه كاش شعرت رو يه جاي ديگه هم مينوشتي

    خوب كردي كه جواب دادي رد تماس خوب نيست
    خدا هيچكس رو رد تماس نكنه
    حامد جان به اين علي آقا بگويي نگويي حسوديمان شد
    ببينم اين علي كيه؟!!
    همين مال هيچكس نيست!

  12. یک غریبه گفت :

    سلام
    چرا جواب کامنتها رو نمیدهید؟
    حامد:
    سلام. باور کنید وقت نمی شه. ایشالا حتما جواب می دم. جاری باشید…

  13. سوتک گفت :

    یا سلام!
    چند وقتی بود سر نزده بودم این جا، یاد یه داستان دیگه ازتون افتادم… برای نیمه ی شعبان بود؟
    بازم اولش فکر کردم خاطره اس و تازه وسطش حس کردم باز رو دست خورده ام!
    در هر حال… قشنگ بود!

  14. ...لیلی... گفت :

    من هم دیشب با صدای موبایلم از یک خواب زیبا بیدار شدم … خوب آخرش که چی اگر مبایل هم نبود به ۱۰۰۰ علت دیگر باید بیدار شد … باید بیدار شد و با آدمهای واقعی در دنیای واقعی مواجه شد :)

نظر بدهید