این برف چه قدر سرد است!
نویسنده: حامدبعضی وقتها، حرف زدن واقعا سخت است. هوا کم است، یا نفس ما تنگ است یا گوش شنونده سنگین است یا هزار مکافات دیگری که ارزش فکر کردن را ندارد. فردا که از خواب بیدار شویم باز امیدی در قلبمان جوانه میزند و باز حس حرف زدن پیدا میکنیم و باز خیال میکنیم زندگی چه شیرین است، چه صبح دلانگیزی، چه پرندههای خوشنوایی، چه مردم دوستداشتنیای، چه دوستان مهربانی، چه معشوقهای مهربانی، چه عاشقهای خوشبختی، چه دیوانههای عاقلی، چه بدهای خوبی، چه سیاهیهای سفیدی، چه برف گرمی… سردی! راستی این برفی که کلهام را کردهام تویش، خیلی سرد است. گاهی سرم درد میگیرد. ولی اشکالی ندارد، ارزشش را دارد؛ چون در عوضش یک عالم از حقیقتها دیگر وجود ندارند!
اينجا برای از تو نوشتن هوا كم است
دنيا برای از تو نوشتن مرا كم است
اكسير من! نه اين كه مرا شعر تازه نيست
من از تو مینويسم و اين كيميا كم است
دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نيست
با او چه خوب میشود از حال خويش گفت
دريا كه از اهالی اين روزگار نيست
امشب ولي هوای جنون موج میزند
دريا سرش به هيچ سری سازگار نيست
ای كاش از تو هيچ نمیگفتمش ببين
دريا هم اينچنين كه منم بردبار نيست
شعر: محمدعلی بهمنی
آبان ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۴:۲۱ ق.ظ
سلام
همراهم؛
بعضی وقت ها حرف زدن واقعا سخت است!!!
البته درباره اینکه اسم قیصر توی کتاب های آموزشی هست و اسم بزرگان بسیار دیگه ای نیست حرف های بسیاری هست. این حکومت گران بهای هر چیز را خود میخواهند تعیین کنند.
باشد.
مخلصیم.
شاد زی
آبان ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۷:۰۴ ق.ظ
وزندگی از پس این خیال هاست که معنا پیدا می کند
آبان ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۸:۱۳ ق.ظ
با سلام و عرض احترام خدمت شما دوست بزرگوار
بدينوسيله از جنابعالي دعوت مي گردد تا درجلسه نقد وبلاگ ها ، كه هر هفته يكشنبه ها از ساعت ۱۷ لغايت ۱۹ در آدرس ذيل برگزار مي گردد حضور بهم رسانيد . پيشاپيش ازحضور سبز و صميمي شما تشكر و قدر داني مي شود .
آدرس : خيابان سيد جمال الدين اسد آبادي ( يوسف آباد ) - خيابان ۲۱ - پارک شفق - فرهنگسراي دانشجو - سراي کتاب
اين هفته : (يكشنبه ۱۳/۸/۸۶ ) نقد وبــلاگ « عقيـــق » http://aghegh.persianblog.ir
با تقديم احترام _ روابط عمومي
آبان ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۳:۴۸ ب.ظ
سلام. حرفت را زدی دیگه؟ من هم دارم راحت می شوم. شاید دیگر چیزی نداشته باشم. مهم این است که زندگی می کنم و برایم ارزش دارد که زندگی می کنم. خوب زندگی کنم. او راضی باشد خودم راضی باشم.
آبان ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۷:۵۱ ب.ظ
…مثلا فکر کن تو فرشته باشی و توی یکی از ساعت های بیکاری ات بروی یک گوشه ی دنج از ملکوت را پیدا کنی که بشود از انجا منظره ی خوبی از زمین داشت (فرض کن دیگر! فرض محال که محال نیست! طلبه ها این چیزها را بهتر می دانند.) فرض کن تو فرشته باشی و توی یکی از ساعت های بیکاری ات بروی یک گوشه ی دنج ملکوت رو پیدا کنی و بنشینی و از ابرهای ترش مزه گازهای کوچک بگیری و زمین را بپایی . آن وقت، خدا وکیلی ها !، آن وقت خنده ات نمی گیرد از آدم ها؟ از برف هایی که تویش سر می کنند خنده ات نمی گیرد؟ از سرماهای گرمی که اذیتشان می کند؟ از شعرهای بهمنی خنده ات نمی گیرد؟ از اینکه کیمیا کم می آورد؟ من که اگر فرشته بودم خنده ام می گرفت …حالا که نیستم باید گریه کنم؟! راه سوم نداریم؟
آبان ۱۳م, ۱۳۸۶ در ۶:۳۳ ب.ظ
سلام
دیر کردم میدونم
راستی نفس تو تنگ نیست هوا کم هستش
آبان ۱۴م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۵۹ ق.ظ
یا سلام!
حیف که زیر برف فقط تصویر نیست، صدا هنوز هست! و گاهی این صداها چه ناجور مجبورمون می کنه سره رو بکشیم بیرون از زیر برف!
کاش فقط با تحمل سردی برف باقی چیزا هم حل می شد!
آبان ۱۵م, ۱۳۸۶ در ۳:۲۵ ق.ظ
سلام
نظرم را غورت می دهم.
آبان ۱۵م, ۱۳۸۶ در ۴:۱۷ ق.ظ
نميشه بگم…ای بابا !
آبان ۱۵م, ۱۳۸۶ در ۸:۵۹ ب.ظ
فکر میکنید با فرو کردن سر در برف چیزی حل میشود یا عوض میشود ؟ … البته یک حسن بزرگ دارد و آن هم این است که به خودمان فرصت میدهیم تا کمی استراحت کنیم … یک جورهایی عالم بی خبری است … شاید بعدش با انرژی بیشتری دوباره حرکت کنیم … شاید …
آبان ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۷:۵۰ ق.ظ
کاش برفا هر چه زودتر با اومدن بهار آب شه…
بعضی وقتها برا اینکه آدم بتونه راحت زندگی کنه،به عبارتی یه نفس راحت بکشه،مجبوره سرش رو تو سرمای بی خبریِ برفِ…کنه!نمیدونم آیا به راحتیش می ارزه عقلم زیر همون برفِ…بپوکه؟
آبان ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۷:۵۲ ق.ظ
سلام
شما میدونید حاج آقا ژرفا وبلاگ دارن یا نه؟
آبان ۱۸م, ۱۳۸۶ در ۷:۰۲ ب.ظ
سلام
این روزها یک اتفاقات عجیبی می افتد. معمولا باعث می شود کلی تعجب کنم. مثلا یک سری
شعر بوده اند که روزگاری است رفیق دل من هستند، آن وقت بعد این همه وقت تازه می فهمم شاعر اونها کی بوده!!! از اون عجیب تر اینه که این شعر ها یا توسط آقای بهمنی سروده شده بوده اند یا اینکه مال قیصر امین پور عزیز بوده اند. برداشت من این است که روحیات من، مارجای دل من، با نواهای این دو نفر بیشتر همآهنگ بوده است. یعنی بدون تکیه بر نام شاعر، ضرباهنگ معنا و قالب من رو جذب می کرده است. این چند خط هم که شما از آقای بهمنی نقل کرده اید از این دسته اند .
فروردین ۱۰م, ۱۳۸۷ در ۲:۴۰ ق.ظ
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه اینکه مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غزل شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی ترا کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دلخوشی خوابها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز آمدنت را بها کم است
محمد علی بهمنی