خونهی مادربزرگه دیگه قصه نداره…
این مطلب در تاریخ
چهارشنبه, آبان ۱۶م, ۱۳۸۶ در ساعت ۹:۴۵ ق.ظ
و درباره موضوعات یادداشت روزانه منتشر شده است.
شما میتوانید هر پاسخی به این مطلب را توسط RSS 2.0 دنبال کنید.
شما میتوانید نظر بدهید، یا از سایت خود دنبالک ارسال کنید.
آبان ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۰۳ ب.ظ
هان؟
آبان ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۳:۰۷ ب.ظ
سلام. چی شده ؟ نگرانت شدم. یه افلاین برام بزاره.
آبان ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۳:۱۱ ب.ظ
سلام. چی شده ؟ حامد احسان بخش میگه مادر شما فوت کردن آره ؟
خدا رحمتشان کند. حامد جان به او لبخند بزن و در دلت شادش کن. لبخند بزن. در دلت ببوسش.
آبان ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۳:۱۲ ب.ظ
سلام. چی شده ؟ حامد احسان بخش میگه مادر بزرگ شما فوت کردن آره ؟
خدا رحمتشان کند. حامد جان به او لبخند بزن و در دلت شادش کن. لبخند بزن. در دلت ببوسش.
آبان ۱۷م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۴۰ ق.ظ
سلام…
می خواستم بگم که … اما کامنت آقای محمودی رو دیدم . اره ؟
آبان ۱۷م, ۱۳۸۶ در ۴:۲۶ ب.ظ
آره…دیگه خونهی مادر بزرگه واقعا قصه نداره…
آبان ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۲:۱۵ ق.ظ
یا سلام!
…
اگه کامنتای جناب محمودی نبود…