داستان: نفرین
نویسنده: حامدآخرین بار بود که علی، شب را در بیابانهای اطراف اصفهان صبح میکرد؛ دقیقا صبح روز چهل و یکم. طبق عادت شبهای قبل، بعد از نماز صبح نمیخوابیدم تا صدای موتورش را بشنوم که پشت در میایستاد و چند دقیقه صبر میکرد تا خنک شود و بعد خاموشش میکرد و من دوباره صدای کلاغی را که بالای یکی از چنارهای حیاط لانه داشت میشنیدم.
آن روز صبح، روز مهمی بود؛ چهل شب به اتمام رسیده بود و اگر قرار بود اتفاقی بیفتد باید همان روز اتفاق میافتاد. نذر کرده بود که چهل شب تا صبح توی بیابانهای اطراف اصفهان ابوحمزه بخواند تا خدا علاقهی من را از دلش بیرون کند. میگفت بلایی که تو بر سر من آوردی هیچ کس تا حالا بر سرم نیاورده است.
از در اتاق که آمد تو، چشمهایم را بستم. اگرچه هیچ وقت نمیتوانستم وانمود کنم که خوابم ولی حالش را نداشتم که باز بحث شروع شود و سوال و جواب و جر و بحث پیش بیاید. او هم این را میدانست و کاری به کارم نداشت و میرفت تجدید وضویی میکرد و برمیگشت میخوابید. ولی این بار آمد بالای سرم و گفت: «میدونم بیداری. پاشو باهات حرف دارم.» پتو را از روی صورتم زدم کنار و همانطور توی رختخوابم نشستم. بدون سلام و علیک و احوالپرسی و مقدمات همیشگی گفت: «دیشب شب عجیبی بود. احساس میکردم خیلی با شبای قبل فرق داره. توی عمرم هیچ وقت دعای خودم رو به استجابت نزدیکتر از دیشب ندیده بودم. احساس میکردم احتمال این که خدا دعای دیشب من رو مستجاب کنه خیلی زیاده. من هم مهمترین دعای زندگیم رو کردم.» پریدم وسط حرفش: «حتما دعا کردی که خدا علاقهی من رو از قلبت بیرون کنه. نه؟»
چند لحظهای سکوت کرد و به صورتم نگاه کرد. تا حالا ندیده بودم این طوری نگاهم کند؛ آن قدر سرد بود که احساس غربت کردم یک لحظه. توی چشمم خیره شد و گفت: «نه دیگه. اون دعا برام ارزش نداشت. یه فکر بهتر به ذهنم رسید. توی قنوت نماز وترم، نفرینت کردم.» حرفش آنچنان در ذهنم ترکید که گوشم سوت کشید. موج انفجارش مرا گرفت؛ با این که نمیدانستم چه نفرینی در حقم کرده است. قطعا ترس داشت. ترس داشت که نزدیکترین دوستت که بیشتر از هر کسی دوستت داشته است، در قنوت نماز وترش، آن هم بعد از چهل شب، شبزندهداری در دل بیابان نفرینت کرده باشد.
میخواستم بپرسم چه نفرینی، ولی زبانم بند آمده بود. بدون این که حرفی بزنم سرم را پایین انداخته بودم و به دستهایم نگاه میکردم. باز صدای قارقار کلاغ آمد؛ چه دلهرهای داشت صدای کلاغ پیر خانهمان؛ از صدای خشکش در آن خنکای اواخر شهریور، توی دلم خالی شد. حواسم به صدای کلاغ بود و دلهرهی خودم، که گفت: «از خدا خواستم هر بلایی که توی این چند وقت سر من آوردی، یک نفر به سر خودت بیاره!» سرم را بالا آوردم و با نگاهی حقبهجانب به صورتش نگاه کردم؛ نگاهی که او را به خاطر تمام ادعای دوستداشتنهایش مواخذه میکرد؛ انگار که دوستداشتنش را کوفته باشم توی سرش و با تحقیر گفته باشم: «آدمی که این همه ادعای دوست داشتن داره، چه طور میتونه نفرین کنه؟!» خودم میدانستم چه زجرآور بود این نگاه، ولی برای انتقام هم که بود همانطور نگاهش کردم. اشک توی چشمهایش جمع شد و با صدای لرزان گفت: «ولی این رو بدون که این نفرین هم از روی علاقهای بود که بهت دارم. میدونم اگه خدا این دعای من رو مستجاب کنه چه پدری ازت در میاد ولی آخرش به نفعته… از این بچگی و خامی در میای… میپزی… فقط به شرط این که خدا رحمت کنه و نسوزی و نابود نشی. دیگه بقیهش با خداست؛ خدایی که خودش شاهده از روی عشق و علاقه نفرینت کردم.»
بلند شد و از اتاق بیرون رفت. سکوت اتاق آن قدر سنگین بود که از شنیدن صدای نفس کشیدن خودم زجر میکشیدم. کلاغ پیر هم دیگر ساکت شده بود. آسمان کمی روشن شده بود و شیشههای اتاق، خاکستری رنگ شده بودند. پتو را کشیدم روی سرم تا جایی را نبینم؛ در و دیوار پرخاطرهی اتاق را، کتابهای روی طاقچه را، دیوان حافظ را، سماور و قوری کنار پنجرهرا، هوا را، زمینرا، شیشههای خاکستری دم صبح را. زیر پتو گریه میکردم که صدای موتور سیکلتش را شنیدم که دور میشد. آن قدر دور که به اندازهی سه سال از من فاصله گرفت.
و سه سال بعد، وقتی برایم پیامک آمد که «تو من رو مطیع میخوای؛ بدون عقل، بدون سلیقهی متفاوت… عاشق باید مطیع باشه نه معشوق!» یاد نفرین علی افتادم و یاد این که استوار و مطمئن میگفت: «هیچ وقت دعای خودم رو به استجابت نزدیکتر از دیشب ندیده بودم.»
ده روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم و از اتاق آمدم بیرون که بروم صورتم را بشویم دوستی سر شانهام زد و گفت: «مبارک باشه! علیآقاتون هم که بالاخره داماد شد. راستی چرا تو دیشب توی عقد نبودی؟» و یک بار دیگر گوش من سوت کشید؛ من، یعنی نزدیکترین دوست علی، خبر نداشتم که دیشب، علی با صحرا ازدواج کرده است. بعدها کسی تاریخ خواستگاری را گفت و من با انگشتهایم حساب کردم دیدم آخرین انگشتم، شب خواستگاری است؛ یعنی ده روز پیش؛ یعنی دقیقا شب چهل و یکم.
آبان ۱۸م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۵۴ ق.ظ
سلام دوست عزيز
چرا در وبلاگ داستان بلند مي نويسي كه چشمهاي قل قلي ما را فل فلي بكنه !
آبان ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۲:۱۹ ق.ظ
یا سلام!
آخرش چی شد؟… و این داستان ادامه دارد؟؟!
آبان ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۷:۵۱ ق.ظ
با سلام و عرض احترام خدمت شما دوست بزرگوار
بدينوسيله از جنابعالي دعوت مي گردد تا درجلسه نقد وبلاگ ها ، كه هر هفته يكشنبه ها از ساعت ۱۷ لغايت ۱۹ در آدرس ذيل برگزار مي گردد حضور بهم رسانيد . پيشاپيش ازحضور سبز و صميمي شما تشكر و قدر داني مي شود .
آدرس : خيابان سيد جمال الدين اسد آبادي ( يوسف آباد ) - خيابان ۲۱ - پارک شفق - فرهنگسراي دانشجو - سراي کتاب
اين هفته : (يكشنبه ۲۰/۸/۸۶ ) نقد وبــلاگ « محبت اينجاست »
http://mohabateenjaast.persianblog.ir
با تقديم احترام _ روابط عمومي
آبان ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۲:۱۹ ب.ظ
سلام
وای خیلی خیلی قشنگ بود.اصلا نمی دونم چی بگم.آخه برای خودم هم چنین اتفاقی افتاده بود .البته نه به اون صورت که برم توی بیابونای اصفهون یا این که موتور داشته باشم یا این که…..
ولی مثل همون نفرینی رو که علی در حق بهترین دوستش داشت منم….
البته نه از روی نفرت، بلکه از روی عشق و علاقه ی بیش از حد.
البته منم همون طرز فکر رو داشتم و امیدوارم خدا بقیه اش رو براش ختم به بخیر بکنه
من توی این سایته شما خیلی چیزا یاد گرفتم و به خیلی از چیزا اعتقادم بیشتر شده.
اگه موافق باشید تبادل لینک داشته باشیم تا من هر وقت شما آپ کردید از این مطالبه مفیدتون جا نمونم:دی!!!!
التماس دعا
بی صبرانه منتظره مطالب قشنگ و آموزنده ی بعدیتون می مونم
یا حق……..
آبان ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۵:۱۲ ب.ظ
سلام رفیق
داستانت را خواندم و از محتوایش لذت بردم. اما زبانش به نظرم کمی نامناسب آمد. متأسفم ولی ظرافت ندارد. برای یک داستان عاشقانه لطافت بیشتری نیاز است. این را در زبان داستانت نیافتم.
عشق نه کلام است بلکه سکوت است و نگاه.
آبان ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۵:۱۵ ب.ظ
گوشه عبایی میخواهم … مثل تو
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
همه می گند اما کدومش راسته نمی دونم!!
حالم اونقدر بده که دارم شعر می گم
مال هیچکس نیست
آبان ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۷:۳۳ ب.ظ
از توجه و تذکر به جاي شما ممنونم.
آبان ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۲:۴۴ ب.ظ
سلام
داستان بی ریا و زیبایی بود امیدوارم که این داستان واقعی نباشه نه به خاطر چیزی نگفتم به خاطر این که من هم مثل شما مطمئن هستم هیچ کسی حاضر نمی شه کسی را که واقعاً دوست داره نفرین کنه مگه به قول شما این نفرین هم از روی دوست داشتن باشه . موفق و سر بلند باشید .
آبان ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۵:۲۹ ب.ظ
سلام. یک شب برایم گفتی این را یادت هست … چند بار آن مسیر را دور زدیم و صحبت کردیم … تو را به خاطر دل آب دیده ات قبول دارم … تو را به خاطر همه لحظاتی که کنارم بودی و چیز یادم دادی قبول دارم .. تو را به خاطر خودت قبول دارم.
دعایت می کنم … من دیگر خیلی فرصت ندارم … دوست دارم زودتر ازدواج شما ها را ببینم و راحت بشوم از این نگرانی.
آبان ۲۱م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۳۹ ق.ظ
سلام
خدا را شكر، غرق! يا قرق، شكسته شد. اگه خدا بخواد داستانت را هم آفلاين ميخوانم. فعلا همين و بس. التماس دعا و خدا نگهدار
آبان ۲۱م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۴۱ ق.ظ
باز هم سلام.
بابت همه همكاريها و همراهيهايت براي همسرا متشكرم. براي آن تكهپرانيهايت هم متشكرم. براي همه چيز، همهچيز.
باز هم خدا نگهدار و باز هم التماس دعا
آذر ۱۳م, ۱۳۸۶ در ۴:۳۹ ب.ظ
داون لود رایگان را برای مردم آماده کنید