برو، در پناه حق
نویسنده: حامد
ساعت دو شب است كه با چشم بیرمق
چیزی نشستهام بنویسم بر این ورق
چیزی كه سالهاست تو آن را نگفتهای
جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق
هر وقت حرف میزدی و سرخ میشدی
هر وقت مینشست به پیشانیات عرق
من با زبان شاعریام حرف میزنم
با این ردیف و قافیههای اجق وجق
این بار از زبان غزل كاش بشنوی
دیگر دلم به این همه غم نیست مستحق
من رفتنی شدم، تو زبان باز كردهای!
آن هم فقط همینكه: “برو، در پناه حق”
نجمه زارع
آبان ۲۳م, ۱۳۸۶ در ۲:۵۸ ب.ظ
خوشم نيومد..روزا داره تلخ میگذره ..نوشته های تو هم دیگه هیچی …
آبان ۲۳م, ۱۳۸۶ در ۶:۰۷ ب.ظ
سلام
با شوق عجیبی اومدم ببینم برای این دل زخمی چی داری اینجا
نسبت به همیشه ضعیف بود
شاید هم گیرایی من پایینه
از خودت بگی بهتره
فاز خودت را بیشتر دوست دارم
خودت را هم همین طور
الان من اینجا نیستم
پیش شمام
هیف که نشد بیام
…
مال هیچکس نیست!
آبان ۲۶م, ۱۳۸۶ در ۶:۴۴ ب.ظ
سلامممم
ای بابا چرا همه اش از جدایی و درد مینویسید این همه زندگی زیبایی دارد چرا شما فقط قسمتهای دردناک رو مینویسید به خدا زندگی سخت نیست ما سختش میکنیمممممممم
اوکی؟؟
منتظر نوشتهایی زیباتر شما هستیمممممممم
حامد:
زندگی سخته… ما گاهی وقت ها برای خودمون رنگ و لعابش می زنیم که راحت به نظر بیاد.. جاری باشید…
آبان ۲۶م, ۱۳۸۶ در ۶:۴۶ ب.ظ
سلام
راستی همه معشوقها هم اینجوری نیستنددد این بی لطفی شاعرها ست یا عاشق و معشوق نبودن واقعی که فقط اسم عشق رو یدک میکشن
آبان ۲۶م, ۱۳۸۶ در ۶:۴۷ ب.ظ
و اینکه…..
اگر بادیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی
عشق فقط گل گفتن و گل شنیدن نیست
حامد:
درسته ولی وقتی طاقت لیلی اون قدر زیاد باشه که همیشه ظرف مجنون رو بشکنه… طاقت زیادی می خواد. جاری باشید…
آبان ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۷:۴۹ ب.ظ
سلام میبخشید خیلی حرف میزنم و شما نیازی به جواب دادن به کامنتها نمیبینید
حامد:
سلام. من تازه از مسافرت اومدم و هنوز وقت نکردم که سر و سامونی به اوضاع بدم. شرمنده. جاری باشید…