کلترال
نویسنده: حامدکُلترال (Collateral) دومین فیلمی بود که از مایکل مان (Michael Mann) دیدم. احساس کردم در مقایسه با فیلم قبلی که از مایکل مان دیده بودم (هیت)، ساخت ضعیفتری دارد ولی بعضی حرفها که در کلترال زده میشود، هیچ وقت یادم نمیرود.
بگذارید اول خلاصهاش را بگویم:
مکس (Max) در لسآنجلس زندگی آرامی دارد و شغلش رانندگی تاکسی است. یک شب مسافر جدیدی به پستش میخورد که به او یک پیشنهاد دندانگیر میدهد. مسافر، که خود را وینسنت (Vincent) معرفی میکند به مکس پیشنهاد میدهد که در ازاء ششصد دلار، راننده او باشد تا او به پنج نفر از دوستانش سر بزند و امضاهای لازم برای یک قرارداد تجاری را بگیرد و ساعت شش صبح به پروازش برسد.
قضیه تا اینجا خیلی واضح و روشن است تا این که مکس متوجه میشود وینسنت برای گرفتن چند امضاء به لسآنجلس نیامده و قرارداد تجاری هم در میان نیست؛ بلکه وینسنت مامور شده تا این پنج نفر را بکشد و به طور ناخواسته، مکس هم وارد این داستان میشود. هیجان داستان وقتی به اوج خود میرسد که مکس میفهمد ایستگاه پنجم، کشتن آنی (Annie) است؛ کسی که قبل از سوار کردن وینسنت، مسافر مکس بود و موقع خداحافظی با آنی احساس کرده بود دوستش دارد. و باقی قضایا…
فیلم کلترال با وجود این که احساس کردم قوت داستانیاش به هیت (heat) نمیرسد ولی حرفهای بیشتری در فیلم دیده میشد که میتواند فکر آدم را به خودش مشغول کند. اصلا همین تضادی که بین مکس و وینسنت هست و تاثیری که هر کدام بر دیگری میگذارند خیلی جذاب است. مکس یک آدم به معنای واقعی خوب است؛ یک شهروند نمونه؛ کسی که کار میکند، زحمت میکشد، برای کارش ارزش قائل است، برای مشتریهایش هم. مکس همیشه دلش میخواهد بهترین باشد و همین الان هم در تاکسیرانی خودش بهترین است؛ مسیرها را با کامپیوتر چک میکند و مثلا وقتی مسافرش میپرسد کی میرسیم با دقت یکدو دقیقه مشخص میکند. مکس آرزوهای زیادی هم برای آینده خودش دارد و دوست دارد یک موسسهی اتومبیلهای کرایهای تشریفاتی راه بیندازد.
حالا این شخص در مقابل وینسنت قرار گرفته که به راحتی برای پول، پنج نفر را و (هر کس دیگری را که مانع کارش شود) میکشد؛ کاری که مکس برایش آن قدر ناآشنا و غیرقابل قبول است که در لحظات اول، نفسکشیدن هم برایش سخت میشود. ولی به هر حال مجبور به قبول شرایط است.
در مقابل، وینسنت آدمی است که امیدی به زندگی ندارد و با این که در کار خودش حرفهای است، برنامههای بلندپروازانه و آرزوهای رمانتیک ندارد. هر کاری بخواهد انجام میدهد ولی قائل به این نیست که باید برای رسیدن به یک زندگی خوب و یک شهروند خوب بودن تلاش کرد. وینسنت از هر گونه قید و بندی بدش میآید؛ حتی از کمربند و کراوات هم استفاده نمیکند؛ چون باعث مقید شدن او میشود.
وقتی مکس او را تخطئه میکند که چرا به این راحتی آدم میکشی، آن هم برای پول، وینسنت به راحتی منکر حساب و کتاب درست و حسابی برای دنیا میشود. یک جا میگوید روی این سیاره، چند میلیارد آدم وجود دارند؛ بودن و نبودن من و تو یا پلیسی که کشته شد، چه اهمیتی دارد؟ چه کسی متوجه میشود؟ چه کسی خبر دارد؟
اینها دقیقا نقطهای بود که روی من خیلی تاثیرگذار بود. در یک شهر شلوغ، که هر کسی دنبال کار خودش است، کسی پیدا شده که میخواهد پنج نفر را بکشد و چهار نفر را هم کشته است. دنیا برای خودش حرکت میکند، مردم زندگی میکنند، رفت و آمدها در جریان است؛ واقعا چه کسی خبردار میشود؟ آیا کسی بالای سر این دنیا هست؟
نقطهی اوج این تاثیرگذاری، نقطهی پایانی فیلم است که قطار لسآنجلس در روشنایی تیرهی اول صبح از دوربین دور میشود در حالی که یک انسان روی یکی از صندلیهای مترو به صورت نشسته مرده است… و این سوال در ذهن من و شمایی که فیلم را میبینیم تکرار میشود که آیا کسی به این واقعه نگاه میکند؟ کسی از این اتفاقات خبر دارد؟ در دنیا آیا چیزی تغییر کرده است؟ و سوالهای دیگری که به راحتی ذهن آدم را به خودش مشغول میکند. به نظر من حتما این فیلم را ببینید.
آبان ۲۹م, ۱۳۸۶ در ۹:۰۱ ب.ظ
سلام. از آمدنم نبود گردن را سود … وزرفتن من جاه و جلالش نفزود … وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود …. کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود؟
چه فرقی میکنه؟!
همین مال هیچکس نیست!
آبان ۳۰م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۵۰ ق.ظ
قبول کنید که هیت با بازی ناب رابرت دنیرو و آن موطلایی شبیه براد پیت که در Thomb stone هم در نقش هفت تیر بازی مبتلا به سل خوش درخشید - پیشنهاد می کنم این و quick and death را با بازی جین هک من حتما حتما ببینید- یک چیز دیگر بود. تام کروز شاید در ماینوریتی ریپورت موفقیتی کسب کرده باشد در این یکی با موهای جوگندمی مطلقا نه.
ام. فکر کنم من و همسرم هم با حساب پست قبلی شما یک جورهایی فریک فیلمیم
حامد:
به نظر من هم فیلم هیت خوش ساخت تر بود. جاری باشید…
آبان ۳۰م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۵۱ ق.ظ
quick and the dead !
آبان ۳۰م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۴۲ ب.ظ
سلام…خسته نباشی.خوبین؟من اسم شما رو اشتباهی به جای کسی دیگه اینگور کرده بودم.شما ادد کنین.باشه؟
راستش می خوام مراحل رشد بچه هامو به عنوان روش برخورد خودم با این دوران اونها بنویسم.شما توصیه می کنین؟همه رو بنویسم یا نه؟
آذر ۱م, ۱۳۸۶ در ۱:۱۷ ق.ظ
سلام. اين فيلم را دو بار نگاه كرده ام.نمي دانم شايد هم يك بار. ولي اين جوري توش خورد نشدم. خوشم آمد. انگار در حقش جفا شده. يك بار ديگه بايد مناظره كرد با فيلم. با ذهن.
ممننون.
چشم رنگ را عوض مي كنم.
آذر ۱م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۳۰ ب.ظ
از صدقه سر امام رضا یه سری به ما زدید….
از مطالب ادبیتون هم لذت میبرم
شما باید نویسنده ی ادبی میشدید تا یک طلبه..
چون طلبه ها از ادبیات بویی نبردند
اینم تیکه ی انتقادی!!!!
یا محمد و علی