انفجار

نویسنده: حامد

وبلاگ، چهاردیواری آدم‌ها است؛ اختیارش را هم دارند. من هم حق ندارم این‌جا به کسی فحش بدهم که چرا فلان‌طور و بهمان‌جور وبلاگ می‌نویسی ولی خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم وبلاگ من هم چهاردیواری است، وبلاگ من هم اختیاری است و می‌توانم تا وقتی که حریم کسی را نقض نکرده‌ام یا توهینی به کسی روا نداشته‌ام، حرفی اگر در دلم مانده بزنم؛ حالا تصمیم گرفتم… فحش که نه… ولی درددل کنم.

ریدر (reader) گوگل را چند وقت است گذاشته‌ام کنار. از خواندن خسته شدم… از این همه وبلاگ‌خواندن، از این همه ول‌معطلی، از این همه سر را زیر برف نگه‌داشتن، از این همه درجا زدن، از این همه وبلاگ‌نویسی خاله‌زنکی،‌ از این همه بی‌خبری، از این همه دور خود چرخیدن، از این همه خوش‌خیالی، از این همه بی‌خیالی دیگران، از این همه علافی خیلی‌ها، از این همه وقت تلف‌کردن‌ها، از این همه سکوت‌های ناخوشایند، از این‌ همه وراجی‌های ملال‌آور… .

خیلی از آن‌ها که دوست دارم حرف‌هاشان را بشنوم، مدت‌هاست روزه‌ی سکوت گرفته‌اند، وبلاگ‌هاشان تخته شده است، خودشان درگیر کارهای روزمره‌ی زندگی شده‌اند، نمی‌رسند، فرصت ندارند، محافظه‌کاری می‌کنند، لزومی نمی‌بینند، احساس پیری می‌کنند، احساس این که به درد نمی‌خورد حرف‌‌زدن‌شان، احساس خستگی، احساس کمردرد و پادرد و ضعف چشم و ناراحتی اعصاب و آلزایمر و… مثل این پیرمرد‌های از کار افتاده و بازنشسته… .

و خیلی از آن‌ها که دوست ندارم حرف بزنند (یک نفر پیام گذاشته: «از شما بعید بود این حرف!». حق با اونه. تصحیح می کنم:) حرف هاشان را دوست ندارم، آن‌قدر قشنگ حرف می‌زنند که مدت‌ها به خاطر زیبا حرف‌زدن‌شان، ریدر گوگلم را از آن‌ها پُر کردم و همه‌ی نوشته‌هاشان را دنبال کردم و در ذهن خودم حرف‌هاشان را نقد کردم، زیبایی‌هاشان را تحسین کردم، دقت‌هاشان را تبریک گفتم، گاهی باهاشان هم‌ذات‌پنداری کردم، تا جایی که می‌شد به‌شان حق دادم، گاهی ازشان دفاع کردم، گاهی تقصیر را گردن این و آن انداختم، گاهی خودم را جای آن‌ها گذاشتم، گاهی فراری شدم، غصه خوردم، رنج کشیدم، برگشتم، دویدم، فکر کردم، پتانسیل جوانی‌ام را خرج کردم، ذهن و دلم را مشغول کردم… تا این که بالاخره خسته شدم… وقتی من مثل آن‌ها نیستم، وقتی مثل آن‌ها فکر نمی‌کنم، وقتی از دغدغه‌های آن‌ها خوشم نمی‌آید وقتی از غرض‌ورزی‌هاشان حالم به هم می‌خورد… .

و این وسط عده‌ی دیگری هم هستند که بیشتر از همه زجرم می‌دهند؛ عده‌ای که در لجن‌زار خاله‌زنک‌بازی‌ و کلیشه‌نویسی و چت‌های چند ساعته و علافی‌ها و عاشق‌شدن‌ها و دلبستگی‌های احمقانه و کامنت‌پراکنی‌های بازدیدساز، ارتباط‌های پوچ و تهی، رقابت‌های بر سر هیچ و پوچ، انتظارها و توقعات بچگانه و هزار خامی و نپختگی دیگر… هزار بی‌خبری، دهاتی‌بازی، کوته‌نظری، بلندپروازی، واقع‌نانگری، ایده‌آل‌گرایی غیر منطقی،… .

مدتی است وقتی نگاهم به بچه‌های کوچک می‌افتد، چشم‌هایم نمناک می‌شود از شدت پاکی‌ و بی‌آلایشی‌شان، از شدت صداقت‌شان، از شدت دوست‌داشتنی‌ بودن‌شان، از شدت لطافت‌شان، از شدت راحتی‌شان، از محبت‌های عمیق‌شان، از نفرت‌های زودگذر‌شان، از مرد بودن‌شان، از این که راحت می‌بخشند، از این که راحت گریه می‌کنند، از این که راحت می‌خندند، از این که کسی را مسخره نمی‌کنند، از این که کسی را آزار نمی‌دهند، از این که ادعای بیش از قد و قواره‌شان ندارند، از این که راحت گِلی می‌شوند، از این که وقتی غذا می‌خورند لب و دهان و دماغ و گونه‌هاشان را با غذا یکی می‌کنند، از این که وقتی موهای‌شان را شانه می‌زنم این قدر خوشگل می‌شوند، از این که در عمق نگاه‌شان به جز محبت و سوال، چیز دیگری نیست؛ از کنجکاوی‌های معصومانه‌شان، از تشکر‌های حقیقی‌شان، از چهره‌ی روان و ابروهای کم‌پشت‌ بچه‌گانه‌شان… از این که وقتی مدتی توی بغلت باشند خسته می‌شوند و سرشان را روی شانه‌های تو… خواب‌شان می‌برد… از این که خیلی دوست‌داشتنی‌اند… .

۱۰ نظر درباره “انفجار” داده شده است.

  1. حسن اجرایی گفت :

    متوجه نمی شوم. اصلا …
    یعنی نمی توانم با این نوشته هم ذات پنداری کنم؛ اصلا.
    نمی فهمم آقای نویسنده چرا این همه الکی می خواد برای همه دل بسوزونه. نمی دونم چرا نمی خواد قبول کنه که همه می تونن هر غلطی می خوان، بکنن.
    این خوبه که آدم به همه چیزای ریز اطرافش حساس باشه؛ اما این حساسیت ها نباید این قدر شکننده باشه که آدم به همین راحتی محتویات ریدرش رو بی خیال بشه!
    در کل:)
    حامد:
    پاراگراف اول این نوشته را برای این نوشتم که کسی چنین کامنتی نگذارد. چون در دو خط اول این اصل را قبول کردم که هر کسی می تونه در وبلاگش هر کاری دلش می خواد بکنه. محتوای این کامنت، با خودش تناقض داره و خودش رو رد می کنه. جاری باشی…

  2. حسن اجرایی گفت :

    این آقای وردپرس هنوز نمی فهمه که شکلک ها رو حتا اگه به یه کلمه چسبیده باشن، باید نشون بده.
    سطر آخر اصلاح می شود.
    در کل:) => در کل :)

  3. حسن اجرایی گفت :

    من به خاطر نوشتن دو کامنت پیشین پوزش می خواهم.

  4. فرودینی گفت :

    سلام
    همین حسه که بعدها خیلی قویتر می شه، بعدها که خودت بچه ای داشته باشی و…
    پاراگراف آخرتون قسمتی از حال منو تشریح کرد، خیلی راحت اشکم جاری شد.
    موفق باشید.

  5. یوغور:دی گفت :

    به نظرتون معتاد شدید؟! یا منفجر ؟!

  6. مثل خودت گفت :

    سلام. خيلي وقته كه گذر كردي و كرديم.
    مگه مجبوري؟

  7. مثل خودت گفت :

    سلام. مگه مجبوري؟ مگه مجبورن.

  8. مکتب وحی گفت :

    سلام.
    ـ خب مسلّماً شنیدن سخن اونهایی که حرفشون شیرینه، منت کشیدن و سختی کشیدن داره. گرچه اونهایی که شنیدن حرفهاشون لذت بخشه و ارزش داره، هیچ وقت دچار روزمرگی نمیشن… اونها غرق چیز دیگه‌ای هستند. اگر زیاد تجلی ندارند و ظاهر نیستند، دلیلش اینه که غرق واجب الوجودند. به قول مرحوم علامه طباطبایی رضوان اللـه تعالی علیه: صائقه عشق به هرجا فتاد/ نام و نشان، سوخته بر باد داد!

    ـ با توجه بر تفاسیر این پست، خداییش به نظر شما، چند در صد از وبلاگ‌ها مفید، چند درصد مضر و چند درصد خاکستری‌اند؟! شما رسپنا رو جزو کدوم دسته قرار می‌دید؟

    ـ بی‌تعارف بگم که از خوندن پاراگراف آخر خیلی لذت بردم. توصیف قشنگی کردید. اگر اشتباه نقل نکنم، حدیثی هست از حضرت رسول اکرم صلی اللـه علیه و آله که می‌فرمایند: من کودکان را برای پنج صفت دوست دارم: ۱. بسیار گریه می‌کنند ۲. با خاک بازی می‌کنند ۳. با یکدیگر دعوا می‌کنند، ولی زود آشتی می‌کنند و کینه‌ای به دل نمی‌گیرند ۴. چیزی برای فردا ذخیره نمی‌کنند و طمع و آرزو ندارند ۵.خانه می‌سازند و سپس خودشان خرابش می‌کنند!

  9. madaraneh گفت :

    سلام…باز چتان شده؟کم آوردی؟

  10. وهم سبز گفت :

    آدم گاهی یه دفعه همین جوری که داره تقلا می‌کنه و می‌دوه و فکر می‌کنه و رنج می‌کشه و…. به خاطر یک تلنگر می‌ایسته و به خودش می‌گه حالا همه‌ی اینا واسه چی؟ ولی خب فکرشو که می‌کنی می‌گی مگه زندگی جز اینا چیه؟ انرژی جوانی رو اگه صرف دل‌مشغولی‌ها و دغدغه‌هات نکنی می‌خوای چیکارش کنی؟ نمی‌خوام شعارهای تکراری رو دوره کنم، ولی رنج و درد و به خصوص خستگی اگه نباشند دیگه زندگی چه معنی‌ای داره؟ شاید یه راه آروم کردنش اینه که آدم بیاد تو وبلاگش بنویسه. مخصوصا برای ما ایرانیا که همه چیز رو تو خودمون تلنبار می‌کنیم و تا میایم حرف بزنیم همه می‌گن هیییییسسسس، ‌این یه راه تخلیه شدنه.

نظر بدهید