و با چه قید؟

نویسنده: حامد

 

کجاست جای تو در جمله‌ی زمان که هنوز…

که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟

و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟

ـ که تا ابد؟ که همیشه؟ که جادوان؟ که هنوز؟

سوال می‌کنم از تو: هنوز منتظری؟

تو غنچه می‌کنی این‌بار هم دهان، که هنوز…

چقدر دل‌خورم از این جهانِ بی‌موعود؛

از این زمین که پیاپی… و آسمان که هنوز…

جهان سه‌نقطه‌ی پوچی است، خالی از نامت؛

پر از «همیشه همین‌طور» از «همان‌که هنوز»

همه پناه گرفتند در پسِ «هرگز»

و پشت «هیچ» نشستند از این گمان که «هنوز»…

ولی تو «حتما»ی و اتفاق می‌افتی!

ولی تو «باید»ی ای حسِ ناگهان که هنوز…

 

در آستان جهان ایستاده چون خورشید؛

همان که می‌دهد از ابرها نشان که هنوز…

 

شکسته ساعت و تقویم، پاره‌پاره شده

به جستجوی کسی، آن‌سوی زمان، که هنوز…

 

مجموعه‌ شعر «مرد بی‌مورد» از سعید میرزایی

۱۰ نظر درباره “و با چه قید؟” داده شده است.

  1. بی نشان گفت :

    …..
    که هنوز……..

  2. حاج آقا گفت :

    سلام. شعر بسیار زیبایی بود. یک خواهش؛ می‌شود در مورد آن انفجاری که در یادداشت قبل در موردش صحبت کردی، بیشتر توضیح بدهی؟ منتظرم

  3. اسیر (محمد علیجانی) گفت :

    سلام
    نه خسته!
    شعر زیبایی است!!!!!! (تعجب از شکل بیان خودم بود)
    داستانک پیشین هم خوشمزه بود. مخصوصا که خط هم میزنی.
    جاری ام کردی!
    ممنون
    شاد زی مهرافزون

  4. فرهودي گفت :

    سلام
    از لطف و توجهتان سپاسگزارم.

  5. زهرا دری گفت :

    وبلاگ شما ما امدیما !
    تمام صفحه ها را سر زدیما !
    خوشم امد ، ادب اینجا تهی نیست
    شما را میدهمیت هفت از بیست !!به

  6. پویا پرتو گفت :

    از این همه ول‌معطلی، از این همه سر را زیر برف نگه‌داشتن، از این همه درجا زدن، از این همه وبلاگ‌نویسی خاله‌زنکی،‌ از این همه بی‌خبری، از این همه دور خود چرخیدن، از این همه خوش‌خیالی، از این همه بی‌خیالی دیگران، از این همه علافی خیلی‌ها، از این همه وقت تلف‌کردن‌ها، از این همه سکوت‌های ناخوشایند، از این‌ همه وراجی‌های ملال‌آور… .

    خیلی از آن‌ها که دوست دارم حرف‌هاشان را بشنوم، مدت‌هاست روزه‌ی سکوت گرفته‌اند

    جانا سخن از ته دل ما می گویی!
    حالا خداییش ما رو تو کدوم دسته جا دادی؟؟؟

  7. پویا پرتو گفت :

    ببخشید که برای این شعر نظری نداشتم. زور زدم دیدم فقط می تونم بگم زیباست!

  8. ضحی گفت :

    سلام …
    زیباست…بسیار زیبا و شگفت انگیز . رسپنا را میگویم . نه رسپنای وبلاگ را ،که شاید رسپنای وبلاگ را هم اما قبلش فصل رسپنا را می گویم .
    شعرتان زیبا بود و انفجار گذشته مهیب .
    کاش میتوانستم برای هر آمدنم در رسپنای شما جای پایی می گذاشتم تا میدانستید که چقدر قلمتان را تحسین میکنم ، اما قصد من از آمدن به رسپنا فقط خواندن و آموختن است نه شاید خاله زنک بازیو کامنت پراکنی . اما ارادت همیشگی مرا به مطالبتان و زهن زیبا اندیشتان آگاه باشید .
    پیروز ، موفق و سالم باشید

  9. سرگيجه گفت :

    سلام
    شكسته ساعت و تقويم پاره پاره شده …
    باور كن شده هاااا
    كاش اميدي بود تا اين هنوز ها كنار برود و با تراوشات قرمز رنگ دل بنويسيم آمد

  10. گیج گفت :

    سلام خسته نباشی
    به طور کلی جالب بود که هنوز
    دست اون شاعر هم درد نکنه با این شعرش که هنوز
    یه جورایی به تنگ اومده بوده شاعر که هنوز
    ولی خوب دیگه چی کارش می شه کرد که هنوز
    من این شعر رو گذشتم تو وبلاگم که هنوز
    منم ظاهرا که هنوزم گیره کرده که هنوز
    خوشگل باشی..

نظر بدهید