داستان: سارا
نویسنده: حامدهمیشه آخر کار، شیر آب سرد را باز میکردم تا بدنم خنک شود ولی این بار طاقتش را نداشتم. حوله را میپیچم دور خودم و از حمام میآیم بیرون. اتاق کمی خنک است و بخار از بدنم بلند میشود. سارا چادر گلگلی سفیدش را سر کرده است و گوشهی اتاق نماز میخواند.
میروم توی اتاق خواب. هنوز لباسهایم را تنم نکردهام که پیامک میآید. گوشی را از روی پاتختی برمیدارم. حسین تحریم را شکسته است. از وقتی زن گرفته بود مرا داخل آدم حساب نمیکرد اما حالا قضیه فرق میکند: «خوب شد، خوشمون شد… اینم مثِ خودمون شد. صبحکمالله بالخیر آقای داماد. نماز صبحت قضا نشه!»
پیامک حسین را پاک میکنم و گوشی را میگذارم سرجایش. سارا نمازش تمام شده است ولی سر از سجده برنمیدارد. سجادهام را پهن میکنم روبروی در؛ جایی که همیشه نماز میخواندم. حالا که نگاه میکنم میبینم این خانه هیچ چیزش عوض نشده به جز یک دانه «سارا»؛ سارایی که دو سال طول کشید تا پایش را در این خانه بگذارد. مادر همیشه وقتی میآمد پیشم و تمیزی سر و روی خانه را میدید بهام کنایه میزد: «ماشالا دیگه وقت شوهر دادنت شده. جهیزیهت که تکمیله، آشپزی و تمیزکاری و خونهداریت هم که بد نیست! شدی یک پارچه خانوم!» و من به مادر غر میزدم که: «مادر باز شروع نکن تو رو خدا! مگه من زن میخوام برای این کارا؟ چرا به زن آیندهی من توهین میکنی؟» و مادر باز از کوره در میرفت: «پسر، تو داری توی این خونه خل میشی! بریز دور این دیوونهبازیها رو. مرد باش. مرد اگه بخواد از این سوسولبازیها در بیاره، زنش ازش خوشش نمیاد. من که زنم این چیزها رو میفهمم نه تو.» نمیخواست قبول کند. میترسید پسفردا، عروسش بر سر دردانهپسرش سوار شود و مثل یک چهارپا از او سواری بگیرد. مادر بود؛ نمیشد کاریاش کرد.
بلندگوی مسجد سرکوچه شروع میکند خشخش کردن. نور ماه، صحرای روبروی خانه را روشن کرده است. از تماشا کردن صحرا لذت میبرم. برای همین اصرار کردم طبقهی بالا مال من باشد که بتوانم صبح به صبح وقتی نماز میخوانم تماشایش کنم. حسین میگفت: «آخه تو که ماشین نداری واسه چی رفتی اون کلهی شهر خونه خریدی؟ خوشت میاد شبها از صدای پارس سگها بدخواب بشی؟ حرف هم که به گوشت نمیره حداقل یه موتور بخر!» از موتورسواری حالم به هم میخورد. از این که وقتی پیاده میشوم تمام لباسهایم بودی دود میدهد، از این که همیشه باید یک برس همراهم باشد، از این که یک لایهی چرک و دود، همیشه روی پوستم را گرفته باشد. پیادهروی و اتوبوس را همیشه ترجیح دادهام. آن حسینِ عشق موتور از این حرفها چه میفهمد!
سارا کنارم مینشیند. بوی سیب میپیچد توی دماغم؛ سرم تیر میکشد. حتما به خاطر شامپویی است که دیشب برایش خریدم. میآید نزدیکتر و دستم را میگیرد. نمیدانم دستهای او خیلی گرم است یا دستهای من، سرد. همیشه وقتی دستم را میگرفت قلبم تندتر میزد؛ طوری که رگهای صورتم پرخون میشد. این بار ولی انگار خبری نیست. «علی!» سرم را برمیگردانم و به چهرهاش نگاه میکنم؛ ابروهایش موج برداشتهاند و به هم نزدیک شدهاند. نگاهش بین دو چشم من جابهجا میشود. انگار گاهی به این چشمم نگاه میکند و گاهی به دیگری. هوا کمی خنک است. بدنم مورمور میشود و لحظهای میلرزد. سرمای دلچسبی است. میگویم: «جان علی!» زل زده است در چشمهام. همیشه از نگاه مستقیمش فرار میکردم ولی این بار برای اولین بار، رنگ سبزآبی چشمهاش را در تاریک و روشن اتاق میبینم. چه گونههای معصومانهای دارد! دیشب تمام زیبایی صورتش زیر پنکیک و خط لب و ریمیل نابود شده بود.
نگاهش را پایین میاندازد و میگوید: «هنوز عاشقمی؟» صداش میلرزد. دستش را به آرامی فشار میدهم و میگویم: «سارا!» و انگار همین یک کلمه برای لبریز شدنش کافی است؛ شانههایش زیر چادر گلگلی سفیدش شروع به لرزیدن میکند. از گریهی با سر و صدا خوشش نمیآید. به خودش فشار میآورد که به هقهق نیفتد. در میان گریه میگوید: «همیشه از چنین روزی میترسیدم. نگران بودم. کاش عروسی نکرده بودیم.»
یاد روزی میافتم که برای اولین بار برایش گل خریدم؛ یک شاخه گل مریم. گلفروش سر کوچهشان گفت: «آقا براتون تزیینش کنم؟» گفتم: «نه. ممنون. نمیخوام خیلی رمانتیک بشه!» نگاهی به سر و وضعم انداخت و گفت: «حداقل بذار ساقهش رو کوتاه کنم؛ این جوری ببری آبروریزیه که!» گفتم: «هر جور صلاح میدونید!» آن روز فکر میکردم دارم به بزرگترین آرزوی زندگیام میرسم. به مادر گفتم میخواهم بروم خوستگاری، از جا پرید و بلند که پدر از توی باغچه بشنود گفت: «نگفتم این پسر سربهزیرت یه نفر رو زیر سر داره حاجی؟! باز بگو علی من، چشم و گوشش بستهست، باز بگو خجالتیه و سر و گوشش نمیجنبه!» پدر چند تا قلمهی شمعدانی توی دستش بود و آمد دم در اتاق: «حالا این جای خوشحالیتونه خانوم؟ هنوز هیچی نشده داری جادهی عروست رو میکوبی؟ شما زنها… لاالهالاالله…» و ادامهی حرفش را خورد. مادر گفت: «نخیر حاجی! با عروس گلتون مشکلی ندارم. مشکل از آقای داماده. این آقای داماد خجالتی و سربهزیرتون میخوان تنهایی برن خواستگاری؛ اون هم کجا؟ سر کوچهی عروسخانم! تازه بدون خبر قبلی.» پریدم وسط حرف مادر: «نه بابا. چرا حرف من رو عوض میکنی مادر؟ من گفتم میخوام بدون پیشذهن بهش بگم ببینم عکسالعمل ناخودآگاهش چیه. من از توی چهرهش میتونم بفهمم که جوابش مثبته یا منفی. اگه پای شما پدر و مادرها و رسم و رسوم به میون کشیده بشه کارها میریزه به هم. آخرش هم به جای این که بگن جوابمون منفیه میگن عروس میخواد درس بخونه یا این که میگن استخارهمون بد اومد. بابا شما بگید اشتباه میگم؟»
ادامه دارد…
آذر ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۹:۲۹ ق.ظ
مثل همیشه روان و زیبا … منتظر ادامه اش هستیم.
آذر ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۳:۱۰ ب.ظ
من ادامه اش رو میخوام…زود !!:دی
آذر ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۶:۴۶ ب.ظ
این خانه هیچ چیزش عوض نشده به جز یک دانه «سارا»
چقدر دوست داشتم من بنویسم :اینجا هیچ چیزش عوض نشده جز تبدیل رویای بودن سارا به حقیقت بودنش !
آذر ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۶:۵۰ ب.ظ
چنین اوراق منگر این خفن را
ز کارت سوختش سود است من را
الهی خیر بیند از جوونیش
به ما انداخت هرکس این لگن را !
*****************************************
منتظر بقیه اش هستم زودا
آذر ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۶:۵۷ ب.ظ
سلام
شروعاش خوب بود؛ اواسط ابتدايي داستان “بوی سیب میپیچد توی دماغم؛ سرم …” عالي بود؛ ولي اواخر داستان انگار زايد بود؛ البته بايد ادامهاش را خواند.
منتظرم…
آذر ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۷:۳۳ ب.ظ
يا رفيق!
…هن تهاني الله الاتي نُزِّلنَ عليكم…
قائل را ولش، قول را عشق است. روي اين قول مي شود يك جلد تفسير نوشت!
يا علي مددي!
آذر ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۸:۴۶ ب.ظ
واقعاً زیبا بود از کی بود داستان (!) نخونده بودم! اونم داستان با طعم واقعی …. منتظر بقیه اش هستیم به شدت!
آذر ۱۳م, ۱۳۸۶ در ۸:۳۳ ق.ظ
دیشب انقدر تو فکر این داستان بودم که شب خوابشم دیدم!!!!!!!!!!!!!!! زودتر بقیشو بنویسین چون معلوم نیست ادامشو تو خواب ببینم.
آذر ۱۴م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۵۷ ب.ظ
حالا بايد صبر كنيم آقا از مشهد الرضا برگردند.
نمي شد همه اش رو ييهو مي ذاشتي بعد مي رفتي پابوس؟!
سارا و علي!
تركيب قشنگيه من رو به ياد … و علي مي اندازه!
يا علي مدد(ي)…
آذر ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۳:۲۳ ق.ظ
ما که داستان نویس نیستیم نظر بدیم. پس فقط میخونیم و لذت می بریم. پس لطفا بقیه اش!
آذر ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۵:۲۳ ق.ظ
سلام، مثل بیشتر داستانهاتون معمولا شخصیت مرد داستان برای من زن خیلی عالیتر و قویتر از شخصیت زن داستانه. چرا همیشه حالت ضعف رو در شخصیت زنهای داستانهاتون نشون می دید! آیا این به خاطر طرز نگاه خاصتون به زنهاست و یا شناختتون و یا تمایلتونه؟
حالا می گم این ضعف چیه: وقتی تازه عروس بعد از عروسی سوال می کنه که هنوز دوستش داره یا نه! به نظر من این یک ضعفه. شاید اگه برعکس، این حرف از مرد داستان گفته می شد مفهوم عالیتری داشت، چون اون بوده که این ارتباط رو شروع کرده.
شاید هم مشکل از منه که معمولا بعد از پسندیدن طرز نوشتن و بیان زیبای داستان و انتخاب کلمات مناسب، دیگه خود داستانه که برام مهم می شه نه چگونگی نوشتنش.
من ادامه رو خواهم خوند.
موفق باشید.
آذر ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۷:۲۸ ق.ظ
نه!
راست نمي گي.آخه بايد از همين الان قبول كني كه وقتي مي گم استخاره بد اومد،يعني بد اومد.يعني اينكه برو و بازم بيا يعني اينكه….
آذر ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۹:۳۵ ق.ظ
سلام
یه چیزی توش هست که آدم رو آزار می ده. شاید این نکته که می خواستی نکات زیادی رو توش لحاظ کنی. من فکر می کنم هنر متعهد هم مجبور نیست در یک می نی مال ب بسم الله تا ه صدق الله رو توی داستان بیاره. اصلا قرار نیست در و دیوار داستانمون شعار بدن !!!!
یا علی.
آذر ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۱:۵۹ ب.ظ
سلام. جالب بود… ادامه بدين…
آذر ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۹:۲۶ ب.ظ
۱_ ( بوی سیب …) نکنه این جمله رو از رمان آ قای میرکریمی (من او) الهام!!!! گرفته اید…
۲_ شک ندارم ازدواج نکرده اید ، ازدواج به شدت واقعی تر از برداشت رمانتیک شما از یک زندگی
مشترک است ، هر چند یک زندگی تلخ.
۳_ شما که قلمتون بد نیست چرا در مورد چیزهایی که با تمام وجود درک کردید نمینویسید تا
کارهاتون دارای عمق و اصالت باشه؟؟
۴_امیدوارم وقتی ازدواج کردی سقوطت از دنیای خیال به دنیای زمخت واقعیت اونقدر شدید
نباشه که اون قلب کچولو و ظریفت بشکنه.
۵_فضای داستان آکنده از بوی شیر بود، هنوز دهنت بوی شیر میده حامد جون.
در آخر : من با این تایپ افتضاحم کلی وقت گذاشتم تا اینهارو برات نوشتم ، امیدوارم
تو یکدهم من وقت بذاری و اینها رو بخونی ( بنویس خوندم تا بفهمم وقت عزیزمو الکی تلف نکردم)
حامد:
سلام.خوندم. جاری باشی…
آذر ۱۷م, ۱۳۸۶ در ۲:۴۳ ب.ظ
سلام
همه اش را خواندم
همه چيز را هم فهميدم
يعني برخلاف داستان محبوبه كه اون ديوونه نوشته بود خيلي شفاف و زيبا وروان نوشته اي
فقط نفهميدم اين علي دختر بود يا پسر؟! :دي
راستي اين رو در گوشي به خودت مي گم؟!
خودتم همچين جهيزيه ات رو به كامل شدن هستشااا
يه دو جزء قران كم داره
خيلي مخخلصيم
همين ! مال هيچكس نيست!
آذر ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۹:۲۲ ب.ظ
خیلی وقته منتظر ادامه اش هستم.
حس می کنم شخصیت های این داستان رو قبلا جایی دیدم؛ اما هرچی فکر می کنم یادم نمیاد آخرش چی میشه!
آذر ۲۱م, ۱۳۸۶ در ۲:۳۵ ب.ظ
سلام
تا حالا داستان هات رو به این زیبایی نخونده بودم…حالا می خواد شبیه هر داستان دیگه ای هم باشه حتی «من او»ی امیرخانی،
اگر کسی ندونه که قم زندگی میکنی منظورت رو از صحرا نمی فهمه،هرچند الان دیگه فکر نکنم بشه توی کویر هم صحرا پیدا کرد…
به هرحال اگر استخاره سارا خانم بدآمد،من اوی علی آقا نوشته «میر کریمی» بود،برای فرودینی علی آقای داستانت قوی تر از ساراخانومش بود،یا هر چیز دیگه….فراموش نکن من،گل دختر،کوثر،دیگرستان و… منتظر ادامش هستیم…
البته شاید هم ادامش رو نوشته باشی و من نخوندم (که بعیده)…که در این صورت بی زحمت خبرم کن…
مرسی
آذر ۲۱م, ۱۳۸۶ در ۶:۴۲ ب.ظ
دوباره سلام
خوبه که نظراتت ساعت رو هم می زنه وگرنه باید می نوشتم الان ۵ ساعته که دارم به این نوشته فکر می کنم و هنوز هم نتونستم از فکرش بیام بیرون…
دوباره خوندمش…
(ناراحت نشی) دهنت سرویس پسر … خیلی قشنگ نوشتی….
آذر ۲۸م, ۱۳۸۶ در ۶:۵۵ ب.ظ
سلام
یعنی این علی اقا دیشب شب عروسیش بوده؟؟؟من توی روند داستان خیلی شتاب زدگی میبینم خیلی
آخه فردای عروسی کی میشینه ببینه عاشق هست یا نع؟ اگر میگفتید یک هفته بعد شادی یک چیزی… ولی آدم وقتی عروسی میرود تا یک هفته ذهنش دور مراسم چرخ میزنه و چی کم وکسر بود چی کم نبود تا چه برسه عروسی خودش…. آدم باید خیلی بی احساس باشه که فردای عروسی راحت بشیند و این فکرها رو بکنه داماد بیچاره اینقدر شب عروسی بکرفتار ماشین گل زدن و عروس اوردن و از ارایشگاه و صدتا بدببختی دیگه هست که فردا صبح بیدار نمیشه چه برسه به فکر کردن…..بعدش توی داستان نوشته بودید((سارا کنارم مینشیند. بوی سیب میپیچد توی دماغم؛ سرم تیر میکشد. حتما به خاطر شامپویی است که دیشب برایش خریدم. )) اخه آدم شب عروسی برای زنش شامپو میخره؟؟؟؟؟؟؟ نمیدونم ولی به نظر من شما هم مجردید هم عاشق…
ولی برای شروع خیلی خوب بود خیلی … اشکالهیی که گرفتم برای بهتر شدن کارتان بود خب؟؟؟؟
آذر ۲۹م, ۱۳۸۶ در ۶:۳۳ ب.ظ
سلام
راستی…..
خودش فشار میآورد که به هقهق نیفتد. در میان گریه میگوید: «همیشه از چنین روزی میترسیدم. نگران بودم. کاش عروسی نکرده بودیم.» چرا باید عروس فردای عروسی این آرزو روبکنه؟؟؟؟؟؟/مگه چی شده بوده؟؟؟؟؟؟؟؟ توجیهی برای این حرف توی داستان پیدانکردم
آذر ۳۰م, ۱۳۸۶ در ۵:۵۸ ب.ظ
سلام
ایشالا این علی اقایی که جواب کامنتشون رو دادید همون علی اقای داستان نباشه که پارتی بازی کرده باشه و شما بهش جواب دادید اخه ما هرچی مینویسم شما جواب کامنتمون رو نمیدید
حامد:
سلام
بعضی ها را خیلی دلم می خواهد جواب بدهم… ولی می دانم جواب دادن به آن همان و نرسیدن به جواب دیگران همان. هیچ کامنتی برای وبلاگم نمی آید مگر آن که با دقت می خوانمش، دنبال نویسنده اش می گردم، به شخصیت نویسنده اش فکر می کنم و حرفش را برای خودم تجزیه و تحلیل می کنم. شما که خودتان می دانید یکی از بزرگ ترین لذت هایی که خدا در زمین خلق کرده، لذت خواندن کامنت برای وبلاگ نویسان است. جاری باشید…
بهمن ۲۵م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۲۶ ب.ظ
خییلی ناز بود… بتترکه چششم حسودا! خدا منتقدارو یا هدایت کنه یا!…