خسته در بهشت
نویسنده: حامدمه گرفته بود حیاط بهشت را. من و علی و مظاهر نشسته بودیم و از سرما کز کرده بودیم توی خودمان. مه غلیظ، فضا را وادار به سکوت کرده بود. فرشهای کف بهشت، نمناک بود و کمکم داشتیم رطوبتش را احساس میکردیم. نماز خواندیم؛ به طرف قبله. نمازی که حس تمام کردنش نبود. آدم در دلش آرزو میکرد ای کاش دنیایی نبود، زندگی نبود، فاصلهها و حساب و کتابها نبود، پول نبود، مال نبود، کار نبود، جبر روزگار به بقاء نبود، صبح نبود، شب نبود، غذا نبود، خواب نبود، حرف نبود، سر و صدا نبود، رسپنا نبود، فیروزه نبود، درس نبود، مشق نبود، هزار برنامه و تصمیم نبود و… میشد برای همیشه خسته در مه نیمهشب حیاط بهشت نفس کشید… و به جای مردگی، زنده بود… .
آذر ۱۷م, ۱۳۸۶ در ۸:۴۵ ب.ظ
تو چرا اینقدر تو یادداشت هات کز می کنی؟
آذر ۱۷م, ۱۳۸۶ در ۹:۰۹ ب.ظ
بهشت…
نمی خواید بگید تشبیه بود که؟
آذر ۱۷م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۵۴ ب.ظ
کاش میشد به جای مردگی، زندگی کرد!
چقدر دلتنگ هیاهوی بهشتم …
آذر ۱۸م, ۱۳۸۶ در ۷:۵۳ ق.ظ
بايد بگم زیار ت قبول ..ولی میگم :زندگی کردنتون مبارک !
آذر ۱۸م, ۱۳۸۶ در ۸:۴۸ ق.ظ
سلام…بهشت رفتنون مبارک…بهشت کز کردنتون قبول…