خسته در بهشت

نویسنده: حامد

مه گرفته بود حیاط بهشت را. من و علی و مظاهر نشسته بودیم و از سرما کز کرده بودیم توی خودمان. مه غلیظ، فضا را وادار به سکوت کرده بود. فرش‌های کف بهشت، نمناک بود و کم‌کم داشتیم رطوبتش را احساس می‌کردیم. نماز خواندیم؛ به طرف قبله. نمازی که حس تمام کردنش نبود. آدم در دلش آرزو می‌کرد ای کاش دنیایی نبود، زندگی نبود، فاصله‌ها و حساب و کتاب‌ها نبود، پول نبود، مال نبود، کار نبود، جبر روزگار به بقاء نبود، صبح نبود، شب نبود، غذا نبود، خواب نبود، حرف نبود، سر و صدا نبود، رسپنا نبود، فیروزه نبود، درس نبود، مشق نبود، هزار برنامه و تصمیم نبود و… می‌شد برای همیشه خسته در مه نیمه‌شب حیاط بهشت نفس کشید… و به جای مردگی، زنده بود… .

۵ نظر درباره “خسته در بهشت” داده شده است.

  1. مرتضی گفت :

    تو چرا اینقدر تو یادداشت هات کز می کنی؟

  2. حسن اجرایی گفت :

    بهشت…
    نمی خواید بگید تشبیه بود که؟

  3. محدثه گفت :

    کاش میشد به جای مردگی، زندگی کرد!
    چقدر دلتنگ هیاهوی بهشتم …

  4. یوغور:دی گفت :

    بايد بگم زیار ت قبول ..ولی میگم :زندگی کردنتون مبارک !

  5. madaraneh گفت :

    سلام…بهشت رفتنون مبارک…بهشت کز کردنتون قبول…

نظر بدهید