داستان: کاش مرده بودم…
نویسنده: حامدبرده بودندش آسایشگاه اعصاب و روان. البته همیشه هم حالش بد نبود ولی آن وقتها که عود میکرد دست و پایش را میبستند که بلایی سر خودش نیاورد. به اصرار شیرینخانم رفتم آسایشگاهشان. بعد از یک هفته، تازه به هوش آمده بود که صدایم کرد: «علیآقا…خودت رو برسون به منصور… بلایی سر خودش نیاره…» و دوباره بیهوش شد. از نگهبان آسایشگاه سراغش را گرفتم. به پلکان گوشهی حیاط آسایشگاه اشاره کرد. از پلهها رفتم پایین. توی زیرزمین روی تختی چوبی نشسته بود. آرام بود و با چند هسته خرما بازی میکرد. کنارش نشستم و سلام کردم. قبل از این که چیزی بگویم خودش شروع کرد:
«ما هم اسباب شرمندگی شدیم برای دوستان. علی آقا دعا کن حالم خوب بشه از این دیوونهخونه بیام بیرون.» شک داشتم که این حرفها را راستراستی میگوید یا از روی دیوانگی و جنون. ساکت بودم و توی چشمهاش نگاه میکردم. لبخند محوی زد و گفت: «نه من وقتی عاقلم، عاقلم. دیوونه که میشم نمیفهمم چه میشه. اگرچه شاید همین حرفم هم برات مورد اعتماد نباشه؛ بالاخره معلوم نیست من کِیها عاقلم و کیها دیوونه! اشکالی نداره؛ زندگی همینه. فقط صد سال اولش سخته!»
خندیدم. او هم خندید. سرم را انداختم پایین و گفتم: «ولی منصور تو نباید خودت رو سرزنش کنی. بالاخره تو هم به اندازهی یک انسان توانایی داشتی. اون حرومزاده ها هم فردا اعدام میشن…» سرش را چرخاند طرفم. حرفم را خوردم. یک دفعه قاهقاه زد زیر خنده. آب دهانم را قورت دادم. از ته حلقش میخندید. صدای خرتخرت گلویش را میشنیدم. وسط خنده، دهانش را جمع کرد و زل زد توی چشمهام: «نخند مرتیکه! عوضی!» کمی روی تخت، خودم را عقب کشیدم: «من غلط بکنم بخندم.» نمیخواستم آن حرفهای تکراری را باز به زبان بیاورم ولی گفتم شاید این بار اثر کند: «منصور جان! خب تو کاری از دست برنمیاومد. دستهای تو بسته بود. تو تمام تلاشت رو کردی… تقصیر تو نبود…» صورتش را آورد نزدیکتر: «برو گمشو از زیرزمین من بیرون. برو وگرنه شکمت رو پاره میکنم.» نیمخیز شده بودم که با تمام حنجرهاش فریاد کشید: «گمشو بیرون!»
پلهها را دو تا یکی دویدم بالا. گذاشت دنبالم. با آنچنان سرعتی از پلهها آمد بالا که دست و پایم را گم کردم. پلهی آخر پایم را گرفت. داشت میکشیدم پایین که پرستارها آمدند. پرستار که نه، نمیدانم بهشان چه میگویند؛ با آن خانمها که انگشتشان را جلوی دماغشان میگیرند و میگویند: «هیس» خیلی فرق داشتند؛ سه مرد تنومند که شبیهشان را قبلا همراه شخصیتهای سیاسی دیده بودم. دست و پایش را با پارچه بستند و بردندش داخل زیرزمین. اول تقلا میکرد و داد میکشید: «شیرین فرار کن… جان منصور فرار کن.» آرامبخش را که بهاش تزریق کردند دیگر بدنش تکان نمیخورد. صدای مبهمش را از ته زیرزمین میشنیدم که میگفت: «کاش مرده بودم…»
آذر ۱۸م, ۱۳۸۶ در ۷:۵۸ ق.ظ
نظر ندم اتفاقی می افته ؟؟؟؟؟:(
آذر ۱۸م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۱ ق.ظ
سلام
خوب من اول فكر كردم اين يه خاطرس…. بعد كه بالاش اين تيتر گنده ي داستان رو ديدم يه كم جا خوردم
آذر ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۰ ق.ظ
سلام
داستان زیبایی بود. دستتان درد نکناد
آذر ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۱۰ ق.ظ
سلام
آخی چقدر دلم واسش سوخت….چقدر بده آدم این طوری بشه در صورتی که هیچ کاری نکرده…چقدر بده که آدم بعضی مواقع خوب باشه و بعضی مواقع…..به طوری که حتی حرفهایی رو هم که در حال خوبی میزنه حتی دوستش شک داشته باشه که آیا داره حقیقی می گه یا دوباره حالش بد شده…..این جور وقتا ….وقتی که میگه ای کاش مرده بودم..آدم تو دلش چی میگه وقتی دلمون واسش بسوزه که اون دست به کارهایی میزنه که جتی خودش هم دوست نداره که این طوری بشه واصلا توش دخیل نیست..نمی دونم باید گفت که آره من هم اگه بودم میگفتم ای کاش همون موقع که دست و پایم رو بسته بودند و حالا من به چنین وضعی دچار شده ام ، ای کاش من همون لحظه مرده بودم که الان نخوام توی این وضع قرار بگیرم که همه و همه و….از من فراری باشن حتی همسرم و دوستم..و….
خب..خیلی داستانه قشنگی..خیلی…اصلا دیگه نمی دونم چی بگم
دعامون کنید
یا حق…..
آذر ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۱۱ ق.ظ
سلامی دوباره
می خواستم بگم من با اجازتون لینکتون می کنم
ممنونم
یا حق…
آذر ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۵۸ ب.ظ
سلام
خوشبختم از آشنایی با وبلاگ ادبی ودلنوشته های آرامتان .
بابت حضورتون هم ممنون .
یا زهرا
آذر ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۴۷ ب.ظ
بي مداهنه زيبا قلم مي زنيد نازنين !
آذر ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۳:۴۷ ق.ظ
يا رفيق!
اين روزها چقدر همه از جنون مي نويسند! البت اين يكي متفاوت بود و پست متفاوت كامنت متفاوت مي خواهد اما…
…اما متفاوت هايم گفتني نيست….
نقدا همان هميشگي ها:
جنون گاهي نعمتي است
…
يا علي مددي!
آذر ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۹:۲۳ ب.ظ
خدا خیرتون بده که یه قسمتی بود!