داستان: سارا ۲
نویسنده: حامدبخش اول داستان را میتوانید اینجا بخوانید.
هقهقش بند آمده است. همانطور که نگاهم به صحرای روبروی خانه است میگویم: «اون روز که برات اون شاخهی مریم رو گرفتم، بحث خواستگاری و این حرفها نبود. تنها چیزی که من رو مجبور به خریدن اون شاخه گل کرد این بود که فکر میکردم بزرگترین آرزوی زندگیم اینه که بفهمی یک پات رو گذاشتی وسط زندگی من؛ گل مریم خریدم چون تا یک هفته غنچههاش دونهدونه باز میشد و تا پژمرده شدنش یک هفته وقت داشتی برای فکر کردن. اون روز به بزرگترین آرزوی زندگیم رسیدم.»
سارا وسط گریه خندهاش میگیرد: «اون روز از ترسم نشستم همهی اون سی صفحه رو از اول نوشتم که یک وقت جاییش بدخط نباشه… چه ساده بودم من!»
«اون روز وقتی برمیگشتم خونه، فکر میکردم به بهترین چیزی که میخواستم رسیدهام. یک عمر حرف میزدیم و هر روز همدیگر را میدیدیم ولی من مجبور بودم هیچ حرفی نزنم. مجبور بودم به این راضی باشم که با هم، رفت و آمد داریم و همکلاسی هستیم. وقتی احساس میکردم از علاقهی من به خودت خبر داری انگار بار سنگینی از دوشم برداشته شده بود.» تا خانه را دویدم. گرم بودم، خوشحال بودم، آدرنالین بدنم زیاد شده بود انگار؛ نمیتوانستم آرام و متین راه بروم. گلفروش سر کوچهشان موقع رفتن من را دید؛ صدا زد: «شازده! مبارکه ایشالا.» خندیدم و گفتم: «مبارک صاحبش!»
وقتی رسیدم خانه، یادم رفته بود با چه بهانهای آمدهام خانهتان… مادر گوش به زنگ بود که من برگردم. از در حیاط که آدم داخل بابا از لای گلها سرش را آورد بیرون: «چه خبر؟» رفتم نزدیکتر و دید که دست و پایم بیش از اندازه تکان میخورند. آرام و قرار نداشتم. از بالای عینک نگاهی به من انداخت و گفت: «خب؟ چی شد؟» به کل فراموش کرده بودم که به آنها چه گفتهام. مادر از اتاق آمد بیرون. خودم را جمع و جور کردم: «سلام مامان!»
تا آمدم برای پدر و مامان را توضیح دهم که همه چیز تمام شده است و فکر خواستگاری را از ذهنشان بیرون کنند کلی طول کشید. مادر چارشاخ مانده بود: «دم خروس را ببینم یا قسم حضرت عباس را؟ اگر جوابش منفی بود و از چهرهاش خوندی (!) که نظرش مساعد نیست… این بالا و پایین پریدنت دیگه چه صیغهایه؟ میبینی حاجی؟ پسرهی گُنده، روی دو تا پاش بند نمیشه؛ هی داره ورجهورجه میکنه. بعد میگه جواب منفیه.» پدر سرش را بین گلها قایم میکرد که مادر خندهاش را نبیند. بعد که مادر با اعصاب خرد برگشت توی آشپزخانه، پدر مرا کشید کنار و گفت: «حالا دور از شوخی معلوم هست تو داری چه کار میکنی؟ من اندازهی چشمهام بهات اعتماد دارم؛ چون خودم تربیتت کردم ولی این یه کارت رو هر چی فکر میکنم عقلم قد نمیده. بعد از شصت سال زندگی، این یه دونه معما رو گذاشتی توی کاسهی ما که از پس حلش بر نمیآم.»
هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که با هم ازدواج کنیم. با خودم کلنجار میرفتم؛ فکر میکردم چون برای خودم راز درست کردهام به آن روز افتادهام. فکر میکردم اگر این راز را بر ملا کنم و از راز بودن درش بیاورم مشکل حل میشود. انگار حل شده بود. انگار دستم خالی شده بود. دیگر انگار حرفی برای گفتن نداشتم؛ تا یکی دو روزی راحت به حرفهای استاد گوش میکردم. احساس نمیکردم که ممکن است چند صندلی عقبتر، سارا نشسته باشد. ولی چند روز بیشتر دوام نیاورد.
چادرش روی شانهاش افتاده است. با مقنعهی سفیدی که برای نماز سر میکند مانند فرشتهها میشود. چهارزانو مینشینم و به دیوار تکیه میدهم. سرش را روی پایم میگذارد و میخوابد. صورتش خیس است. هوای بیرون روشنتر شده است. «سارا! چهقدر از آن وقتها یادت میآید؟ نمیدانم من شروع کردم یا تو ولی خودت خواستی که به این بازی ادامه بدیم. کجا بودیم، کجا اومدیم؟ کی فکر میکرد یه روز سارا توی خونهی من زندگی کنه؟!»
نامه نوشتن برایم سخت بود. احساس میکردم دارم کار خلافی میکنم. از دانشکده که آمد بیرون، کنار مجسمه فردوسی بودم. صدایش کردم. از فیلم بازی کردن خوشم نمیآمد؛ بیمقدمه گفتم: «میشه تا دم در باهاتون بیام؟» لحظهای سکوت کرد و متعجب نگاهم کرد. بعد از کمی مکث به خودش آمد و با حواسپرتی گفت: «اختیار دارید. کاری از دست من بر میاد؟» از دانشکده که کمی فاصله گرفتیم گفتم: «نمیدونم از اون گلهای مریم چه برداشتی کردید ولی…» سرش پایین بود. لحظهای ایستاد و به جلوی پایش نگاه کرد. حرفم را خوردم. «ولی چی؟» دوباره حرکت کرد و من هم کنارش راه میرفتم: «اون روز فکر میکردم میتونم با اون شاخه گل مریم، غلیان درونی خودم را خاموش کنم.» ایستاد. من هم ایستادم. چند تا از همکلاسیهایمان پشت سرمان میآمدند. کتابم را از کیفم در آوردم و به طرفش گرفتم. کتاب را از دستم گرفت و لای آن را باز کرد. انگشتش را زیر یکی از خطها گذاشت. نگاهم به انگشتش افتاد. پلک راستم شروع کرد به زدن. با دست، چشمم را مالش دادم ولی فایده نداشت. گفت: «بار اولتونه؟» بچهها از کنارمان رد شدند و یکیشان انگار چیزی گفت. برایم مهم نبود. گفتم: «نه. ولی…» بچهها از در دانشگاه رفتند بیرون. کتاب را بست و گفت: «شما که بیتجربه نیستید چرا خودتون رو به خطر میاندازید؟ مگه نمیدونید چه بلایی ممکنه سر خودتون بیارید؟»
کتاب را گرفت طرفم. گذاشتمش توی کیفم. در کیفم قفل نمیشد. همانطور با دست نگهش داشتم: «من میدونم که طول نمیکشه. خودم رو خوب میشناسم. یه حس مزاحمه که اومده و خیلی زود هم تموم میشه. این رو مطمئنم. شاید گل گرفتن کار اشتباهی بود ولی من الان با روز اول خیلی فرق دارم. اوضاعم بهتره.» راه افتاد طرف در: «در هر صورت میتونیم از همین الان همه چیز رو تموم شده فرض کنیم. این طوری شما هم راحتترید. ببخشید من دیرم شده باید برم. خدانگهدار.»
دستهی کیف را گرفتم و رفتم دنبالش… قفلش هنوز باز بود و از دستم در رفت. کتابهایم پخش زمین شد. سارا مکث کرد و لحظهای بعد به راه خودش ادامه داد. گوشهی مانتویش خاکی بود. همیشه از سامسونت بدم میآمد.
هنوز ادامه دارد…
آذر ۲۵م, ۱۳۸۶ در ۲:۵۴ ق.ظ
این جوری نمی شه. باید یه بار دو تاییش رو با هم بخونم.
آذر ۲۵م, ۱۳۸۶ در ۹:۵۷ ق.ظ
سلام
به به….حتما منتظره سومیش هم می مونم….خیلی خوب شد که لینکه شماره یکش رو هم گذاشتید..از اول خوندم…خیلی خیلی خیلی…زیبا بیان کرده بودید این حس رو…بسیار عالی بود…مخصوصا اونجا که با اون حس عاشقی و زیبا از پنجره به فراسوی صحرا نگاه می کند و ….سارا با مقنعه ی سفید که مثل فرشته ها…..
کلا خوب بود دیگه…خیلی دوست دارم بقیشو هم ببینم چطوری گفتید…
موفق باشید
یا حق….
آذر ۲۵م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۵۴ ب.ظ
چرا اینقدر دیر به دیر ادامه ی داستان رو میگذارید … سومیش رو زودتر بذارید … منتظریم
آذر ۲۵م, ۱۳۸۶ در ۴:۵۸ ب.ظ
قضيه اين سريال اير اني هاست ؟؟كه چندین ماه طولش میدن حالا به هر دلیلی هم میونش فاصله میندازند . تکرار میدن و….آخرم میفهمی هدف اون چیزی نبوده که تو فهمیدی…اینجوری دوست ندارم ..:دی
آذر ۲۶م, ۱۳۸۶ در ۶:۰۱ ق.ظ
سلام
سارا مانتوییه یا مانتوش از زیر چادر مشخص می شد که گوشه ش خاکیه!
من دوست داشتم مانتویی باشه اما بعدا به پوشیدن چادر قانع (مجبور) نشه!
و نشه مثل همین داستانهای معمولی و همیشگی!
نمی دونم آیا داستان برای شما تموم شده یا همیجوری که اینجا می ذارین در حال شکل گیریه، اما نظر دیگران هم خیلی در شکل گیری داستان ادامه دار، تاثیر داره!
امیدوارم داستان رو طبق نظر و حد تفکر الانتون بنویسید که بهش قانعید گرچه نظر دهنده هاتون معمولا مثل من توقع زیادی ندارن ازتون و به هر چی می نویسید خیلی قانعن. واقعا خوش به حالشون!
موفق باشید.
آذر ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۱:۵۳ ق.ظ
آقا کشتی ما رو. تیکه تیکه که فایده نداره. باید همشو آخر سر بذارم کنار هم از اول بخونم. منتظر بقیشیم. راستی چند قسمته؟ نود قسمتی که نیست انشالله؟!!!!!!!!
آذر ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۱:۵۴ ق.ظ
با این جناب فروردینی هم حال کردم. موافقم باهاش.
آذر ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۵:۲۱ ق.ظ
يا رفيق!
و بعد…؟
يا علي مددي!
آذر ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۹:۳۲ ق.ظ
سلام . زیاد تحت تاثیر رمان ها و داستان های عاشقانه سعی میکنم قرار نگیرم . اما بعضی از توصیفات و داستانها رو نمی شه ازش اثرش فرار کرد .
داستان شما از اون قصه هاییه که بد جوری با افکار و احساسات آدم بازی میکنه . حتی اگه در شرایط روحی خاصی باشی با قدد اشکیت هم بازی میکنه .
خیلی منتظر ادامه داستانتون هستم .
بهتون به خاطر قلم زیبا و توانایی که دارید تبریک میگم .
موفق باشید و…. ( خواستم بگم عاشق گفتم عاشقی سخت و دردناکه اما لذتی داره که به دردش می ارزه )پس… موفق باشید و عاشق
آذر ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۹:۳۴ ق.ظ
…. نمی شه از اثرش فرار کرد *
غدد*
آذر ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۱:۰۱ ب.ظ
سلام
الهی بمیرم این آرزوهای خودت که دوست داری واقعی بشه اما دست نیافتنی شده برات به همین خاطر می نویسی شاید ….
آدم وقت خودش را برای این چرت و پرتها تلف نمی کنه که .
آذر ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۷:۱۴ ب.ظ
سلام
اصلا فکر نمی کردم اهل این حرف ها باشی …..
شوخی کردم….ولی این یکی اصلا مثل قسمت اولش نبود…شاید می تونستی بهتر بنویسی…نگران تقلید نباش(کی به کی میگه؟!)…حداقل من یکی که ناراحت نمی شم…
اصلا هم فکر نمی کنم چرت و پرت باشه ،خوندن تفکرات دیگران برام مهمتره…
فعلا … یا علی
آذر ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۸:۱۵ ب.ظ
سلام
مبینم که………………….. ولی خداییش مارو دعوات بکنید
ولی یک چیزی رو جدی بگم خوشحالم که دست از آه و ناله و بدبختی و سیاه نوشتن برداشتید همیشه از شادیها بنویسید خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آذر ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۸:۲۶ ب.ظ
راستی خیلی نوشته عالی بودددددددددددددد احسنت
آذر ۲۸م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۵۸ ق.ظ
اگه من داستان بنویسم تا تموم نشه نمیذارم دیگران بخونن. یا اقلا تا تو ذهن خودم تموم نشه این کار رو نمی کنم. آخه احساس می کنم که نظر دیگران قابل تاثیر بر روح و روان و نظر نویسنده هست و نا خود آگاه روند رو تغییر میده. به هر حال بی تاثیر نمیتونه باشه.
من از این داستان خوشم اومد. قشنگ نوشتین .
ممنون.
یا علی مددی.
دی ۲م, ۱۳۸۶ در ۳:۴۱ ق.ظ
یا سلام!
…
هر کار کردم نشد!
خواستم صبر کنم تا آخرش… دیدم بازم نشد! با این که منتظرش بودم! اما … نگید که اشکالات تایپی به خاطر همذات پنداری شدید با هول شدنه راوی داستانتونه!!!!!
از در حیاط که آدم داخل
تا آمدم برای پدر و مامان را توضیح دهم … ببخشید اما دیدن این اشتباهات تو این وبلاگ برام عجیب بود!!!
…
نمی شه این قدر قسمت قسمتش نکنید؟ یه کم به مخاطب هم فکر کنید! مخصوصا با این فاصله هایی که میندازید بینش!
…
فلاش بکاش جالب تره از اصلشه!
دی ۸م, ۱۳۸۶ در ۱:۱۸ ب.ظ
سلام…………………………. بدنبود
اسفند ۸م, ۱۳۸۶ در ۸:۱۵ ب.ظ
موفق باشی همیشه
اسفند ۸م, ۱۳۸۶ در ۸:۱۶ ب.ظ
موفق و پیروز باشی همیشه
شهریور ۲۸م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۱ ب.ظ
اگه خالی بندی نباشه خوبه