فوت مسیحایی در فیلم سینمایی سینه سرخ!

نویسنده: حامد

ساعت ۲ بعد از ظهر بود که یکی از بچه‌های گروه فیلم‌نامه آمد و گفت: «من دو تا بلیت دارم. نمی‌خوای اکران ویژه‌ی «سینه‌سرخ» را شرکت کنی؟ پرسیدم چه ساعتی اکران می‌شود. گفت ساعت دوی بعد از ظهر. خلاصه از زمانی که تصمیم گرفتم تا زمانی که مهدی و محمدحامد را خبر کردم و خودم را رساندم به سالن همایش‌های پژوهشکده‌، ربع ساعت بیشتر طول نکشید.نمایی از فیلم سینه سرخ، پریز شیخ طادی

 

القصه…

فیلم «سینه‌سرخ» را پرویز شیخ‌طادی نوشته و کارگردانی کرده است. داستان فیلم درباره‌ی روستایی است که در آن مسلمان‌ها و مسیحی‌ها با هم زندگی ‌می‌کنند و یک روحانی و یک کشیش هم دارند. علی‌یار که یکی از بچه‌های مسلمان روستاست به‌طور اتفاقی و در یک شوخی سبب می‌شود که دوستش غلام‌حسین از روی قاطر بیفتد داخل دره و بمیرد. علی‌یار با ترس و اضطراب، جسد دوستش را قایم می‌کند و در حال و هوای بچه‌گی خود دنبال کسی می‌‌گردد که بتواند غلام‌حسین را زنده کند.

در طی این تلاش از دوست مسیحی‌اش آندره هم کمک می‌گیرد و با هم صلیب مقدس را از کلیسای روستا می‌دزدند تا مجسمه‌ی مسیح که همه می‌گویند دم مسیحایی دارد، زندگی را به غلام‌حسین برگرداند؛ در مسیر رفتن، به امام‌زاده‌ی روستا برمی‌خورند و از آن‌جا هم کلاه‌خود متبرکی را که برای تعزیه‌ها از آن استفاده می‌شود با خود می‌برند به این امید که این دو شی‌ء مقدس بتوانند زندگی را به غلام‌حسین برگردانند و ادامه‌ی ماجرا…

 

فکر می‌کنم فیلم سینه‌سرخ توانسته بود تعلیق خوبی در مخاطب ایجاد کند و او را با کشمکش داستان همراه کند و این سوال را برای او به وجود بیاورد که بالاخره چه خواهد شد؟ آیا علی‌یار می‌تواند زندگی را به غلام‌حسین برگرداند؟ اگر نتواند چه اتفاقی برای او می‌افتد. یک جاهایی آدم به یاد قابیل می‌افتاد که نمی‌دانست با جسد هابیل چه کار کند و چه بسا این ذهنیت را در مخاطب ایجاد می‌کرد که شاید قابیل هم بعد از کشتن هابیل دچار پشیمانی افسوس شده باشد و این که چرا در مورد برادرش مرتکب چنین اشتباهی شده است. و خلاصه این که این خصوصیت فیلم، من را به دنبال خودش کشید.

 

اما…

سوتی‌های وحشتناکی در فیلم بود که تمام خوشی این تعلیق را از دماغ آدم بیرون می‌کشید؛ جناب نویسنده، یعنی همان کارگردان ترجیح داده بود به جای پرداخت ظریف و نشانه‌شناسانه، حرف‌هایش را به صورت کاملا شعاری و سانتی‌مانتال بیان کند. صحنه‌ای که مادر غلام‌حسین خبر کشته شدن فرزندش را می‌شنود برای من به صورت ناخود‌آگاه با صحنه‌ی مشابهی در فیلم «نجات سرباز‌ رایان» مقایسه شد؛ جایی که یک مادر، خبر کشته شدن سه فرزند خودش را در جنگ می‌شنود… و چه قدر تفاوت ساخت بود بین این دو فیلم؛ در فیلم سینه‌سرخ مادر کلی حرف می‌زند و با ادبیات شاعرانه و آه و اشک و غش و ضعف و چیزهایی از این دست، سعی می‌کند عمق ناراحتی را نشان دهد و مخاطب را از فکر کردن باز می‌دارد ولی در فیلم «نجات سرباز رایان» مادر فقط در آستانه در به زانو می‌افتد و آن نظامی‌ای که خبر را آورده است بدون هیچ گونه حرفی از او دل‌جویی می‌کند. عمق احساس در آن صحنه‌ی ساده‌ و نسبتا سیاه و سفید کجا و روضه‌خوانی در فیلم سینه‌سرخ کجا؟! جمله‌ای هست از فکر کنم ویتکنشتاین: «less is more». آقای ایران‌مهر، این جمله را این‌گونه معنا می‌کرد: «هر چه کمتر حرف بزنی بیشتر بیان کرده‌ای.» فیلم سینه‌سرخ اجازه‌ی فکر کردن به آدم نمی‌دهد. همه چیز را خودش می‌خواهد فریاد بزند و حتی به این فکر نمی‌کند که شاید مخاطب، خودش بهتر بتواند بعضی از مفاهیم را تصور کند. مثال‌های زیادی در فیلم هست که این مشکل را دارند مانند جایی که علی‌یار و آندره سر این بحث می‌کنند که گذشتگان‌شان بر سر مسیح و امام‌حسین چه آورده‌اند، یا کلیشه‌های شعاری‌ درباره‌ی این که مجسمه‌ی مسیح فقط یک مجسمه است و کاری از دستش بر نمی‌آید که رسما داشت متون خشک و شعاری کتاب دینی دبستان را از زبان آن طفل معصوم بیان می‌کرد. و مثال‌های بی‌شمار دیگری که سینه‌سرخ را از ارزش هنری خود ساقط می‌کنند.

 

در آخر…

با همه‌ی مشکلات فیلم هم که کنار بیاییم، با پایان‌بندی (با عرض معذرت) احمقانه‌اش نمی‌شد کنار آمد. نزدیک‌ بود خنده‌ام بگیرد وقتی دوربینی که سوار بر اسب بود، از آسمان آمد پایین و از بین ابرها گذشت و آمد روی زمین و داخل جنگل شد و با یک فوت مسیحایی (!!) به غلام‌حسین جان دوباره بخشید و بعد هم رفت آن طرف‌تر و به آندره هم که بر اثر ضرب و شتم اغراق‌‌شده‌ی پدرش کشته شده بود، یک فوت مسیحایی دیگر کرد و او هم زنده شد و ما مخاطبی که از نظر نویسنده، … فرض شده بودیم باید باور می‌کردیم که این دوربین داشت از نگاه مسیح یا شاید امام حسین نگاه می‌کرد؛ حالا کدام‌یک از آن‌ها بودند معلوم نبود اگرچه صدای اسب می‌آمد و گویا حضرت مسیح اسب نداشتند؛ پس حکما امام حسین بوده‌اند. (پناه بر خدا از این فکر کوتاه که معصوم را این‌گونه تصور می‌کند!)

خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی تمام شد و گره‌ داستان باز شد و کلاغه به خونه‌ش رسید و تماشاگرانی که کمی احساس شعور می‌کردند با فحش و ناسزا به کارگردان و نویسنده‌ی فیلم، از سالن آمدند بیرون و دل‌شان برای هنر و فیلم‌سازی و مضامین‌ دینی که این‌گونه بیان شد… سوخت.

۵ نظر درباره “فوت مسیحایی در فیلم سینمایی سینه سرخ!” داده شده است.

  1. Anonymous گفت :

    به کعبه رفتم و آنجا هواي کوي تو کردم

    جمال کعبه تماشا به ياد روي تو کردم

    شعاع کعبه چو ديدم، دراز دست تمنا

    به سوي آن سر زلف سياه موي تو کردم
    عید قربان مبارک

  2. سيد احمد گفت :

    حامدجان در وضع كنوني سينماي ايران آيا اين فيلم اين‌قدر صلاحيت ناسزاهايت را داشت؟
    به قول شيخ(ره): فتأمل!

  3. باران گفت :

    سلام
    هنر فیلم سازان ما ظاهرا اینجور اقتضا میکنه که توی فیلمهاشون هم در تلویزیون هم سیما اینقدر حال آدم رو بگیرند و مخاطبان رو …. فرض کنند فعلا که موفق بودند و کسی هم نبوده جلوی خرعبلات بافی اونها رو بگیرهههه

  4. leila گفت :

    salam mataleb saiteton ro afzayesh bedin

  5. leila گفت :

    vay shoma kheili bahaliiiiiiid

نظر بدهید