پخش زنده‌ی یک رمان

نویسنده: حامد

گفت: «شما انگار قضیه را خیلی جدی گرفته‌اید! من به وبلاگ‌نویسی نگاه مثبتی ندارم.»

 

برای شما هم حتما پیش آمده که در برهه‌ای از زمان به این سوال جدی و آزاردهنده رسیده‌ باشید که واقعا وبلاگ‌نویسی چه دردی از آدم دوا می‌کند که این همه وقت برایش می‌گذاریم و می‌نویسیم و می‌خوانیم و لینک‌ می‌دهیم و پیوند می‌ستانیم و نوشته‌های نامنظم و کشکولی این و آن را دنبال می‌کنیم و مدتی بعد هم از وبلاگ خواندن و وبلاگ‌نوشتن خسته می‌شویم و لگد محکمی می‌کوبیم زیر وبلاگ و وبلاگستان و چه بسا اینترنت و خیلی چیزهای دیگر.وبلاگ نویس

من وبلاگ را دوست دارم برای این که وبلاگ‌نویسی مثل رمان‌نوشتن است. همیشه هر وبلاگ را به عنوان یک رمان در حال نوشتن نگاه کرده‌ام؛ رمانی که از زبان شخصیت اصلی داستان روایت می‌شود؛ شخصیتی که خودش هم نمی‌داند آخر داستان به کجا ختم می‌شود. یک نفر روزی وبلاگش را افتتاح می‌کند در حالی که بچه‌ای دبیرستانی است، از مدرسه‌اش می‌گوید، از درس و مشقش می‌گوید، از دوستانش، از گریه‌ها و شادی‌هایش، از مشکلاتش، از تمام زندگی‌اش. مدتی می‌گذرد و سر از دانشگاه در می‌آورد و دغدغه‌هایش بزرگ‌تر می‌شوند، فکرش رشد می‌کند، از زندگی چیزهای جدیدتری می‌بیند و می‌آید در وبلاگش از آن‌ها حرف می‌‌زند. چه بسا ازدواج کند. از عشقش می‌گوید، از نفرتش می‌گوید، از شکست و موفقیتش حرف می‌‌زند و گاهی تمام احساساتش را صادقانه و بدون پرده بر روی میز وبلاگش می‌ریزد تا همه، آن‌ها را ببینند.

مجموعه‌ی لینک‌های وبلاگ من، شخصیت‌هایی هستند که در رمانم از آن‌ها استفاده می‌کنم. وقتی رسپنا به پایان برسد، چه می‌دانم مثلا یک سال نوشتم و خداحافظی کردم، یک رمان نوشته‌ام به اندازه‌ی یک‌سال زندگی یک آدم به نام حامد. آدمی که دیگر مهم نیست مابإزاء بیرونی داشته باشد یا این که صرفا یک موجود مخلوق ذهن نویسنده‌اش باشد؛ مهم این است که در فضای داستانی خودش یک هویت مشخص و منطقی دارد؛ هویتی که هر چه زرنگ و آب‌زیر کاه باشم، نمی‌توانم در طول یک سال از نگاه تیزبین مخاطب حرفه‌ای مخفی‌اش ‌کنم.

در طول دو سه سالی که وبلاگ‌ نوشته‌ام، با خیلی‌ها آشنا شده‌ام و زندگی آن‌ها را دنبال کرده‌ام. شب‌هایم را با نوشته‌های‌شان صبح کرده‌ام و روزهایم را با نوشته‌های آن‌ها به شب رسانده‌ام. شاهد تولد و مرگ خیلی‌ها بوده‌ام، شاهد زندگی پس از مرگ خیلی‌ها بوده‌ام، شاهد تحولات و بالا و پایین رفتن روح‌ها و دل‌ها بوده‌ام. این‌ها سرمایه‌ی کم‌ارزشی نیست؛ مخصوصا برای کسانی که مثل من دل‌شان می‌خواهد داستان بنویسند و شخصیت‌های داستانی‌شان باورپذیر و ظریف باشند. وبلاگ‌نویسی هر چه‌قدر از من وقت گرفته باشد به همین یک فاید‌ه‌اش می‌ارزد. از وقتی که در این مدت برای کلرجی‌من و رسپنا گذاشته‌ام پشیمان نیستم. سری به بایگانی وبلاگ‌تان زده‌اید تا حالا؟ متوجه رشد شخصیت نویسنده‌ی وبلاگ‌تان می‌شوید؟ حس می‌‌کنید چه قدر عوض شده‌ است؟

۱۴ نظر درباره “پخش زنده‌ی یک رمان” داده شده است.

  1. یوغور:دی گفت :

    نيازی نیست هر نوشته خونده میشه نظری داده بشه که …:دی

  2. سارا گفت :

    توقعمان را برديد بالا….. .خيلي
    رمانتان كي بيرون مي آيد؟
    منتظريم….

  3. tahani گفت :

    یا رفیق!
    شاید من نباید نظر بدهم. دست کم هنوز نه. اما دلم نیامد این را نگویم. یک بار ، خیلی قبل تر ، توی یکی از بلاگ ها خواندم که «من نمی نویسم تا دیگران بخوانند. می نویسم تا خودم بخوانم چون اگر ننویسم یادم می رود که بخوانم.» نقل به مضمون بود.
    یا علی مددی!

  4. صبا رهگذر گفت :

    جناب حامد سلام! يلدايتان مبارک. جوجه‌هايت را بشمار امروز روز آخر پاييز است. جام جانتان از مهر دوست لبريز باد. ياعلي.

  5. حسینی گفت :

    اگر رمان را بیان وقایع زندگی انسانها بدانیم، وقایعی چون عشق، نفرت ، احساس ، موفقیت و شکست و … و در یک کلام همان زندگی آدمها! پس می توان ساعات وبلاگ نویسی را هم بخشی از زندگی خودمان بدانیم. چه آن زمانی که سرشار از شور و عشق و سرور هستیم و چه آنگاه که درد و رنجی را در خود احساس می کنیم… و جالب اینکه درست مشابه ماجراهای رمان، اینجا هم فراز و نشیب وجود دارد…

  6. اسیر (محمد علیجانی) گفت :

    اصلا یعنی چه که وبلاگ به چه درد میخورد.
    خودشان بیایند و بلاگ بزنند و بنویسنند و بخوانند و لینک بدهند و کامنت بگذارند و .. تا بفهمند به چه درد می خورد.
    حامد جان ممنون
    شاد زی مهرافزون

  7. madaraneh گفت :

    اوهوم…در حال فکر کردم هستم…

  8. vorodi84 گفت :

    سلام
    من يك زماني ، وبلاگ نويسي را با درخواست كسي شروع كردم. اول به نظرم خيلي ثقيل مي آمد اما بعد بهتر شد. اگر آدم با تجربه و مهارت كافي وارد اين كار بشه خيلي خوبه!
    ولي استفاده از نظرات ديگران ، مي تونه خيلي عالي باشه!
    به هر حال من يكي كه از وبلاگ نويسي پشيمون نيستم
    التماس دعا

  9. اسیر (محمد علیجانی) گفت :

    میگویم
    این “سینه سرخ” واقعا افتضاح هست. افتضاح!
    نمی‌دانم چه جور خریت خودش را نمی‌فهمد این آقای کارچرخان. اصلا می‌خواهد بفهمد؟

    زی

  10. سوتک گفت :

    یا سلام!

    ولی من هنوز هم نمی دونم که چی…؟!
    نه!
    بهتره یه جور دیگه بگم! شک کرده م به این فضا… به این وبلاگنویسی… به این شخصیت اول داستان!

  11. میثم گفت :

    کلا وقتی آدم به وبلاگ ها به عنوان یه شخصی که وجود خارجی داره نگاه کنه قضیه فرق میکنه، مثلا همین الان که من دارم کانت میذارم؛ واقعا یه جرایی لذت بخشه، اینکه با یه آدم زنده که ممکنه خیلی هم ازت دوره ارتباط برقرار کنی.

  12. سرگیجه گفت :

    سلام
    زاویه ی زیبا و منحصر به فردی است زاویه ی نگاه شما … جدا
    همین! مال هیچکس نیست!

  13. صبا رهگذر گفت :

    جناب حامد سلام! عيدتان مبارک. چه شده است که ديگر به خلوت تنهايي‌ام سر نمي‌زنيد؟ منتظر حضورتان هستم.
    در فصل خطر امیر را گم نکنید
    ان وسعت بی نظیر را گم نکنید
    تنها ره جنت از علی میگذرد
    ای همسفران غدیر را گم نکنید…….
    يا حق.

  14. فرودینی گفت :

    ناراحتید، قهر کردید، مشغول باز کردن گره های این زندگی پر گره اید …؟؟
    خیلی وقته ها!
    میرم یک ماه دیگه سر می زنم ها!
    بنویسید، بخونیم دیگه!
    عید غدیر هم مبارکتون باشه.

نظر بدهید