سرنوشت تلخ داستان
نویسنده: حامدیکماه کار دارم. نمیرسم رسپنا را بهروز کنم. دوستی میگفت: «اگر میخواهی ننویسی، ننویس؛ نیاز نیست ننوشتنت را جار بزنی.» ولی دلم نمیآید هی بیایید و با صفحهی تکراری مواجه شوید. حدود یک ماه و اندی، دستم بند است و نمیتوانم خدمتتان باشم. بابت نیمهکاره ماندن داستان سارا هم شرمنده؛ بعضی داستانها سرنوشت تلخی دارند.
عیدتان مبارک و برای مدتی خدانگهدار. جاری باشید…
دی ۸م, ۱۳۸۶ در ۸:۳۷ ب.ظ
چقدر خوب شد كه فهميديد چند دفعه است كه هي مي آئيم و با صفحه تكراري رو به رو ميشويم!همين قدر هم كافيمان است!
منتظر هم…باشد.فعلاً كه شما سوارهايد و….
جاري باشيد و عيدتان هم مبارك.البته براي همان يك مدت!
دی ۹م, ۱۳۸۶ در ۸:۱۱ ب.ظ
سلام
چی میشه اخه تلخ تمومش نکنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا اخه؟ من که نمیام بخونم
دی ۹م, ۱۳۸۶ در ۸:۲۵ ب.ظ
سلام
به امان خدا
ان شاء الله که باشيم(جاري)
بابت سينه سرخ باز هم ممنونم
دی ۱۰م, ۱۳۸۶ در ۲:۲۱ ق.ظ
منتظرم
شاد زی!
دی ۱۰م, ۱۳۸۶ در ۱:۳۲ ب.ظ
چرا سارا ادرس وبلاگ نداده است؟چرا سارا وبلاگ ندارد؟
دی ۱۰م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۱۹ ب.ظ
سلام
چه به روز کنی چه نکنی ما می اییم وسر می زنیم . اصلا مطالبت را چند باره می خوانیم حالا اگر دلت می اید غیبت کن.
راستی خیر باشه؟! نکنه می خوای این چند وقت را حفظت را کامل کنی و مبارکه ایشاللا؟!!
به هر حال خیره
همین!
دی ۱۰م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۲۰ ب.ظ
راستی می بینم مادرانه دنبال ادرس وبلاگ سارا هستش
بابا خدا خواهر حواس جمع عنایت کنه بلند صلوات
دی ۱۱م, ۱۳۸۶ در ۹:۲۹ ق.ظ
دمت گرم و سرت خوش باد
شاد باشي
دی ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۶:۱۱ ب.ظ
ُسلام.
یادمه زمانی دوستی می گفت:
نمی فهمم چرا می نویسد امتحان دارم فرصت نمی کنم بنویسم. به نظر من خود امتحان داشتن بهترین سوژه برای نوشتنه.
حامد:
قبل از این که این یادداشت را بنویسم داشتم به همین فکر می کردم. حق با توست. جاری باشی…
دی ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۶:۵۷ ب.ظ
سلام ….
رسپنا خوونهای حرفه ای ۲۴ ساعته توی رسپنا هستند حتی اگر صفحه تکراری باشه . ( نذارید به حساب تعارفات کامنتی ، می دونید که ….)
حدود یک و ماه اندی، فکر کنم واوش را باید بعد از ماه می ذاشتید !!!
امیدوارم از فصل زمستون ، از زیباییهاش و از یک رنگیش لذت ببرید .
راستی اگه محرم شد و ندیدمتون و به روز نکردید یادتون باشه که برای ما هم دعا کنید شبای محرم اگه دلتون شکست و اشک ریختید .
موفق باشید و سربلند
دی ۱۲م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۴ ب.ظ
موفق باشید
دی ۱۳م, ۱۳۸۶ در ۵:۰۱ ب.ظ
یاد آن وقتی که این نوشته را نوشتم بخیر:
http://raspana.com/۱۳۸۶/۰۳/۰۱/noone-shab/
انگار اشتباه می کردم. اگرچه کنکور با امتحانات آخر ترم توفیر دارد.
جاری باشید…
دی ۱۴م, ۱۳۸۶ در ۲:۲۴ ق.ظ
سلام. اگرچه قبلا هم به وبلاگتون مشرّف شده بودم. ولی این بار تصادفا از روی آگاهی اومدم که دیدم فعلا مغازه تعطیله. پس منتظریم تا برگردین.
یا علی
دی ۱۴م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۳۰ ق.ظ
برو کارمی کن مگو نیست کار
که بهتر ز وبلاگ …عالیست کار!
دی ۱۵م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۱۹ ب.ظ
بازتاب تعطیلی یک ماهه ی رسپنا انگار جالب بوده است. کم کم سر و صدایش را خواهید شنید. اگرچه من بعد از کنکور، با ورژن ۲ رسپنا بر می گردم. اگه خدا بخواد البته!
جاری باشید…
دی ۱۵م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۲۸ ب.ظ
نوچ…من اینجوری دوست ندارم !!!!
دی ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۷:۴۱ ق.ظ
اووووووووووووووووووووووووووووووووووه!
اينجا چه خبره ما نبوديم!قضيه اين سارا چيه؟نكنه خود همون ساراي قصه است؟شخصيت ساختيد كه دربارهِخودش هم نظر بدهد؟
عجب!
دی ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۱۱ ق.ظ
اصلاً حواسمان نبود كه اين يك ماه و اندي كه نيستيد،محرم است و صفر….
چقدر حيف.هم براي ما و هم براي شما
دی ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۵۵ ب.ظ
جناب حامد سلام پرواز بزرگمرد فرهنگ و ادب ايران حضرت استاد سيد جعفر شهيدي را به شما تسليت ميگويم. زماني که چشمان ما سوگوار قيصر بود پرواز استاد شهيدي غمی بود که روی دوش خمیده ی ما آشیانه کرد. افسوس که چه قدر زود دير ميشود.
دی ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۳:۱۲ ب.ظ
سلام. عزيز. سلام گرامي. سلام گل كاكتوس من.
اينجا را دوست دارم. به خاطر اينكه روزي در آن مطلب نوشتهاي … اوهوم ؟
ممنون كه دركم ميكنيد.
دی ۲۸م, ۱۳۸۶ در ۶:۳۶ ق.ظ
یا رفیق!
یک ماه تمام نشده؟!
یا علی مددی!
حامد:
برف این چند وقته هجده روز برگشتن ما را عقب انداخت. البته برای ما که خوب شد ولی برای رسپنا… چهارم اسفند برمی گردم. جاری باشید…
دی ۲۸م, ۱۳۸۶ در ۱:۳۶ ب.ظ
نمی دونم چرا فکر می کنم تو یه طللبه اصفهانی هستی ولی می دونم چرا من یکی از تهرانی هاش هستم … خوب گمت کرده بودم بی اقرار بگم تحلیل فیلمیکت خوبه …از اینکه بین طللبه هااونم توی قم یه همچین جونورهای مقدسی را می یبینم خیلی خوشم می یاد کاش می شد همدیگر را توی قم ببینیم می دونی من یه اتاق توی دارالشفا دارم خوابگاه چهار بهرحال مثل اینکه ما باید توی نت و این سیمها همدیگر را ببینیم ولی همینشم غنیمته … از رنگ نارنجی وبلاگه که به دل می شینه خوشم می یاد .. موفق باشی …
دی ۲۹م, ۱۳۸۶ در ۴:۰۷ ب.ظ
وبلاگ رسپنا که نارنجی نیست.سفیده عمو …سفید…
بهمن ۱م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۴۴ ق.ظ
رسماً ازتون دعوت مي كنم در آخرين بحث از وبلاگم ، نظرتونو بنويسيد .
بهمن ۱م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۱۸ ب.ظ
سلام
دیگه مطمئن شدم… و گرنه پیوندهای روزانه تون همیشه در حال افزایشه اما مطالبتون نه! اگه مشکل وقته که دارید صرف دیدن و خوندن صفحات دیگه می کنید. پس وقت هست به اندازه هم هست هم برای درس هم برای نوشتن. اما دلش فعلا نیست!
بهمن ۲م, ۱۳۸۶ در ۴:۵۱ ب.ظ
نميدونم اينجايي كه براي تبليغ رفتي،كجاست كه مي شه جواب كامنت داد،ولي نمي شه مطلب نوشت….!؟!؟؟!
بهمن ۲م, ۱۳۸۶ در ۷:۲۶ ب.ظ
اطلاع رساني قبلي بهتره
بهمن ۵م, ۱۳۸۶ در ۷:۰۸ ب.ظ
یادتونه؟ خیلی وقتها پیش میومدم کلرجی من ولی شما هیچ وقت نیومدید ولی من میومدم چون از ساده نویسی وپر نویسی وبلاگتون خوشم میومد تا اینکه اون روزها فرا رسیید روزهایی که حسابی داغ کرده بودید از اینکه چرا به اسم اینکه طلبه اید بقیه به نوشته هاتون گیر میدن!! نمی دونم شما ننوشتید یا من نیومدم، گذشت وگذشت سالگرد حسن نظری یک دفعه یاد وبلاگ شما افتادم نجمه کلرجی من می نویسه هنوز، اره فک کنم، باز نیومدم دیروز یکی گفت رسپنا رو خوندی ومیخونی گفتم نه چطور راستش یادم نیست چی گفت ، اما امروز توی وبلاگ کلیک کردم رو کلرجی من وبعد اومدم به اینجا پس نویسنده ی رسپنا شمایید
بهمن ۵م, ۱۳۸۶ در ۷:۳۰ ب.ظ
مطالبتون رو خوندم از سیاست ما عین دیانت ما تا داستانتون مطالبتون مثل همیشه خوب اما میخوام از داستانتون صحبت کنم هوم ؟ انتقاد نه صحبت، به نظر می رسه کتاب های مصطفی مستور وشجاعی رو زیاد میخونید زاویه دیدتون تقریبا مثل اونهاس خودت انتخاب کردی خودتم می دونی ولی اینجوری نوشتن دلچسب نیست مثل یک نامس تقریبا اینجور نوشتن خواننده رو نمیتونه با شخصیت داستان همراه کنه از بیرون که نگاه می کنی دقیقا شخصیت هایی رو می بینی که با تو خیلی فرق دارن خیلی برای نوشتن یک کتاب صد صفحه ای هم خوب نیست دقت کردی معمولا مستور وشجاعی کتابهاشون کم حجمه ، البته اول داستانه امیدوارم نقطه ی اوج داستان بهتر بشه، و در اخر واقعا متشکرم که شخصیتهای داستان رشته ی انسانی می خونند!!!!!!
بهمن ۶م, ۱۳۸۶ در ۲:۴۵ ب.ظ
سلام
به حرکت وبلاگی “عشق بازی با حسین” دعوت شدید. انشالله برای خاطر حضرت اباعبدالله هم که شده یه کوچولو مهر سکوت رو بشکنید
خوشحال میشیم مطلبتون رو بخونیم
یا علی
بهمن ۷م, ۱۳۸۶ در ۴:۰۹ ب.ظ
سلام حامد جان
خواستم یاد آوری کنم که فردا مهلت یکماهه به پایان میرسد…
اگر هنوز کار داری لطفا بیا و تمدیدش کن! هرچند ما هی میاییم و باز هم با همان صفحه تکراری روبرو میشویم!
بهمن ۷م, ۱۳۸۶ در ۶:۲۲ ب.ظ
سلام
یک ماهت تمام شد.
زود باش ببینم….
همین!
بهمن ۸م, ۱۳۸۶ در ۹:۳۲ ب.ظ
سلام قبول ندارم جر زدی . از یک ماه رد شد…
بی معرفت
قهر قهر قهر
تا …
نمی دونم
تا هر وقت بیای آشتی
همین!
بهمن ۹م, ۱۳۸۶ در ۱۲:۴۶ ب.ظ
فکر نکنید یادمان رفته که یک ماه تمام شد.
با اینکه نظرات دوستان و پاسخی که شما دادید را خواندم؛ اما بازم لازم بود عرض شود که یادمان بود !
خیلی بد است که کسی بگوید یک ماه بعد می آید؛ و یک ماه بعد بگوید یک ماه بعدش!!
ان شاالله به سر خودتان بیاید !!!
با احترام
بهمن ۱۰م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۲۴ ب.ظ
سلام ، حال شما ؟ زيارت قبول .
اميدوارم بهتون خوش گذشته باشه . فقط اومدم براي عرض سلام و زيارت قبولي .
راستی ظاهرن هنوز باید منتظر باشیم …. چقدر آرشیو خوندیم توی این یک ماه ، بازم باید آرشیو بخونیم ؟
موفق باشيد
بهمن ۱۳م, ۱۳۸۶ در ۶:۲۲ ب.ظ
یکماه کار دارم. نمیرسم رسپنا را بهروز کنم. دوستی میگفت: «………..
امروز ۱۴ بهمن بود فکر کنم تقویم شده هنگ کرده تاریخش جلو نمیره
بهمن ۱۴م, ۱۳۸۶ در ۳:۵۵ ب.ظ
سلام
خوب الان ديگه يكماه و خورده اي تموم شده…
حالا با اومدن ما شما هم تشريف بيارين
بهمن ۱۶م, ۱۳۸۶ در ۹:۰۴ ق.ظ
دينگ دينگ.
كجايي؟
ماه شما چند روز داره؟
بهمن ۱۸م, ۱۳۸۶ در ۱:۵۹ ق.ظ
سلام پسر!
شنيدم داشتي ميمردي؛ گفتم بيام به عنوان پيشپرداخت فاتحهاي واريز كنم.
تو هم شورش را درآوردي با اين تأخير بيمزهات.
ميبينيمت…
بهمن ۱۸م, ۱۳۸۶ در ۱:۵۹ ب.ظ
تو كه نت رو ميياي…وقت هم میزاری…چی میشه اون چیزی که یه ماه توی ذهنت اینقدر تابش رو میدی رو بنویسی؟؟…بخدا اگه قبول نشدی کسی نمیگه چون وبلاگ نوشت کنکور قبول نشد..کسی هست بگه؟؟والا نمیگه ..اگرم خودت رو میخوای اینجوری گول بزنی که من سعی خودم رو کردم و ..که زکی !! انشالله که قبول میشی گفتم که بدونی ملت چی تو دلشون میگذره و نمیگن :دی ….. ولی شخصا اگه قبول نشید میگم نت گردی کرد قبول نشد تازه ملت رو یه ماه و اندی سرکارم گذاشت :دی …گفته باشم !
بهمن ۱۸م, ۱۳۸۶ در ۸:۳۶ ب.ظ
سلام
فکر کنم منظور ایشون ماه توی دروه های زمین شناسی بوده هر سال زمین شناسی چندین میلیارد سال طول میکشه لابد ماه هم هزار سالی باشه…………….
حامد:
باور بفرمایید کنکور ارشد اجازه نمی دهد ذهنم آزاد باشد. وبگردی کردن هم با وبلاگ به روز کردن خیلی فرق می کند. با این حال شاید قبل از کنکور هم به روز کنم رسپنا را. جاری باشید…
بهمن ۱۸م, ۱۳۸۶ در ۸:۵۳ ب.ظ
می تونید حدس بزنید تا حالا چند تا پایان برای داستان سارا پیش خودم ساختم!؟
بهمن ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۷:۰۷ ق.ظ
خوش مي گذره ديگه،رفتي يه جا….مي گي بهمن ميام و بعد هم مي گي اسفند….به ما هم مي گي كنكور ارشد!تو وبم كه مياي….كلي هم بهت مي گن كه كوشي و كجايي و ….
جون من!بگو ميومدي؟
بهمن ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۹:۵۱ ق.ظ
می گم: “ناز کردم هم برای خودش عالمی داره ها….طرف می فهمه هواداراش این هواااااااااااان….”
بهمن ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۲:۰۷ ب.ظ
درود همسایه, خوبی آقا، بعد سفر قم ما ول کن شما نیستیما…چه خبرا, سایت و بلاگ منم ببین، خوشحال میشم نظر بدی , موفقباشی, راستی وبلاگتم سر وقت میشینم می خونم…. موفق باشی
بهمن ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۹:۰۵ ب.ظ
سلام برادر
اینقدر توی اتوبوس تبلیغ رسپنا را میکردی اینه؟
عکس های بین راه اردوی جمکران را در آینده نزدیک برات می فرستم.
راستی مطمئنی که . . . ؟
بهمن ۲۳م, ۱۳۸۶ در ۱:۱۱ ب.ظ
ظاهرا رسپنا تحریم شده
چون توی اینک و وبلاگ اردو که می نویسید
شاید انرژی هسته ای در کار است
بهمن ۲۳م, ۱۳۸۶ در ۵:۵۷ ب.ظ
سلام
خوب حق با ایشونه کنکور دارن.. بذارید بچه مردم درسش رو بخونه. چقدر به جونش نق میزنیددددددددددد!
خب علی اقا و سارا خانم هم مثل بقیه دارن زندگیشون رو میکنن دیگه….. شاید هم منتظر نفرسوم باشن….
بهمن ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۵:۵۴ ب.ظ
یا رفیق!
یادم هست دبستانی که بودم کتابی داشتم که داستان پسری بود به نام احمد. پدر احمد قول داده بود که ساعت ۵ صبح روز(به نظرم) جمعه دسته جمعی به کوه بروند. احمد از ذوقش ساعت را جلو کشیده بود و وقتی پدر فهمیده بود برنامه ی کوه را منتفی کرده بود.
حالا اگر ما دست ببریم در تقویم و ۴ اسفند را چند روزی جلو بکشیم، شما برنامه ی به روز رسانی را منتفی می کنید؟
نکنید!
یا علی مددی!
بهمن ۳۰م, ۱۳۸۶ در ۷:۵۴ ق.ظ
سلام
یه زمانی این جا تند تند بروز می شد اما انگار یه مدتی رسماً تعطیل شده درسته نه ……