بایگانی برای ماه اسفند, ۱۳۸۶

پس از شب شراب

۲۹ اسفند ۱۳۸۶

 
از خواب بیدار می‌شوی،‌ می‌بینی خودت مانده‌ای و درختی که زیر سایه‌اش خوابیده‌ای. و چند دانه گردو که بوی گل مریم می‌دهد. به خودت نگاه می‌کنی. فقط به درد گردو بازی می‌خوری.
مهدی اگر چه دیر ولی پیش از همه فهمید: «حامد رفته شبکه‌ی شیش!» قرار نبود خبری شود؛ گذشت آن زمان‌ها که وقتی کورسویی […]

برای پسرم علی؛ وقتی به دنیا بیاید…

۱۷ اسفند ۱۳۸۶

خانم سارا، دوست‌داشتند این روزها که نام پیامبر بیشتر گفته می‌شود، سخنان‌شان هم توی وبلاگستان بیشتر شنیده شود. لطف کرده‌اند و من را به جمع بازی‌کنندگان دعوت کرده‌اند و باعث شدند که این نامه را بنویسم. قضیه از این قرار است که حضرت رسول رحمت (صلوات الله علیه)، به امیرالمومنین (علیه السلام) توصیه‌هایی داشته‌اند که […]

طرح ناتمام یک داستان

۹ اسفند ۱۳۸۶

زبانم را بسته‌ای، چشم‌هایم را کور، گوش‌هایم را کر. حق دیدن، شنیدن و حرف‌زدن را از من سلب کرده‌ای. ولی همه چیز را حس می‌کنم. چگونه‌اش را نمی‌دانم، نپرس. این‌ها را من هم یک روز از یک نفر پرسیدم و جواب نداد؛ گفت یک روز خودت شاید فهمیدی؛ که اگر خودت نفهمی، با گفتن من […]

داستان: جایی برای نشستن

۶ اسفند ۱۳۸۶

آفتاب تندی بود. توی ایستگاه ایستاده بود و تکیه‌اش را داده بود به عصای چوبیِ کنده‌کاری‌شده‌اش. سرش زیر کلاه شاپوی توری‌ عرق کرده بود. کلاه را از سر برداشت و خودش را کمی باد زد. بعد با دست دیگرش دست‌مال سفیدی از جیب کتش در آورد و با دقت خاصی تای آن را باز کرد. […]

داستان: دِ برو گم‌شو دیگه!

۴ اسفند ۱۳۸۶

صبح روز یکم:
از خواب بیدار شدم. موبایلم داشت زنگ می‌زد. دیشب خودم کوکش کرده بودم برای ساعت پنج‌ و نیم. زنگ موبایل را قطع کردم و نشستم توی رخت‌خواب. بوی خوبی توی اتاق پیچیده بود. به پشت سرم نگاه کردم. پنجره‌ باز شده بود و بوی نم بارانِ دیشب پیچیده بود توی خانه. نگاه کردم […]

کلنجار

۳ اسفند ۱۳۸۶

پس از یک ماه و اندی (!) حرف نزدن… چه‌قدر سخت است بازگشتن و دوباره سخن گفتن! مانند زخمی‌ست دیرین که بر آن پوستی جدید روییده باشد و خون‌بند شده باشد. از درون درد دارد، می‌سوزد، ولی خون نمی‌آید. دارم با خودم کلنجار می‌روم برای بازگشتن… .
 
دست از سر سبزِ من بردار
ای زبان سرخ
بگذار در […]