داستان: دِ برو گمشو دیگه!
نویسنده: حامدصبح روز یکم:
از خواب بیدار شدم. موبایلم داشت زنگ میزد. دیشب خودم کوکش کرده بودم برای ساعت پنج و نیم. زنگ موبایل را قطع کردم و نشستم توی رختخواب. بوی خوبی توی اتاق پیچیده بود. به پشت سرم نگاه کردم. پنجره باز شده بود و بوی نم بارانِ دیشب پیچیده بود توی خانه. نگاه کردم به آن طرف اتاق. حبیب توی رختخوابش خوابیده بود. خور و پف میکرد. صدایش زدم: «حبیب پاشو! اذون رو گفتهاند.» صدایم را نشنید. بلند شدم. چشمهایم هنوز باز نشده بود. توی رختخواب تلوتلو خوردم. دستم را گرفتم به دیوار و کورمالکورمال رفتم توی هال. همانطور که به طرف دستشویی میرفتم دوباره صدا زدم: «حبیب…»
از دستشویی که آمدم بیرون چشمهایم باز شده بود. برگشتم توی اتاق خواب. نشستم بالای سرش. دستم را گذاشتم روی شانهاش و آرام گفتم: «حبیب… پاشو نمازت رو بخون.» غلتی زد و گفت: «هون…م…». آرام شانهاش را تکان دادم: «حبیب پاشو. نمازت قضا میشهها!» غلت زد به طرف دیوار و گفت: «باشه. حالا پا میشم.»
رفتم توی هال نمازم را خواندم و برگشتم. چراغ را روشن کردم و دوباره صدایش زدم: «حبیب پاشو دیگه. من دارم میخوابم. نمازت قضا شدها!». نور زرد چراغ چشمش را اذیت میکرد. پتو را کشید روی سرش: «به جهنم که قضا شه! بذار بخوابم.»
ویرم گرفته بود اذیتش کنم. پتو را از سرش کشیدم و با لحن شیطنتآمیزی گفتم: «پاشو دیگه. همهش دو دقیقهست. همینجوری چشمبسته بخون و بیا دوباره بخواب.» چیزی نگفت. با احتیاط گفتم: «حبیب…؟!» پتو را از روی صورتش کشید کنار. چشمهایش باز بود. باورم نمیشد توی نور لامپ بتواند یک دفعه چشمش را آنطور باز نگه دارد. زل زد توی صورتم و آرام گفت: «دِ برو گمشو دیگه!»
وقتی آرام بود، ترسناکتر میشد. بلند شدم. هنوز داشت نگاهم میکرد. زیر لب گفتم: «ببخشید!» چراغ را خاموش کردم و رفتم طرف رختخوابم. زیر چشمی نگاهش میکردم، هنوز داشت با همان چشمهای باز نگاهم میکرد. خوابیدم توی رختخوابم و خودم را زدم به خواب. چند دقیقهی بعد، پتو را یواش زدم کنار و دوباره نگاهش کردم. خوابش برده بود. هنوز خوابم نبرده بود که صدای خور و پفش بلند شد.
صبح روز دوم:
شب دیر خوابیده بودم. موبایلم زنگ میزد. زنگش را به تعویق انداختم. باز خوابم برد. ده دقیقه بعد، دوباره شروع کرد زنگ زدن. نشستم توی رختخواب. زنگش را خاموش کردم و به بدنم کش و قوسی دادم. کمرم ترقترقی کرد. لذت خاصی داشت کشوقوس توی رختخواب.
تشنهام بود. بطری آب را از بالای سرم برداشتم و کمی آب خوردم. بلند شدم رفتم بالای سر حبیب. خواستم صدایش بزنم ولی منصرف شدم: «حالا بذار بخوابه… دیر نمیشه.» رفتم توی آشپزخانه وضو گرفتم. برگشتم توی هال نمازم را خواندم. خواستم مثل همیشه بلند شوم بروم بخوابم ولی با خودم گفتم بگذار تسبیحات را هم بگویم، بعد. تسبیحاتم که تمام شد برگشتم توی اتاق خواب.
نشستم بالای سر حبیب. پتو را کشیده بود روی صورتش. دستم را گذاشتم روی شانهاش. آرام گفتم: «حبیب… حبیبجان…» خودم هم به زور صدای خودم را شنیدم. از حبیب صدایی نیامد. چند ثانیه صبر کردم. دوباره با احتیاط صدایش زدم: «حبیب… اذون رو گفتندها. نمیخوای پاشی؟!». تکان نمیخورد. یکی دو دقیقهای صبر کردم… «حبیب؟!» پتو را از روی صورتش کنار زد و گفت: «دِ برو گمشو دیگه!» دست و پایم را گم کردم: «ئه! تو بیداری؟ کی نماز خوندی من نفهمیدم!» زل زد توی چشمهایم و گفت: «به تو گفتم برو گمشو!»
برگشتم توی رختخوابم و پتو را کشیدم روی صورتم. نیمساعت بعد، از خواب پریدم. هوا سورمهای رنگ شده بود. حبیب خور و پف میکرد. موبایلم را برای ساعت هشت کوک کردم و دوباره خوابیدم.
صبح روز سوم:
نمازم را خواندم و آمدم بالای سرش. خور و پف میکرد. خواستم صدایش کنم. در دلم گفتم: «به جهنم. وقتی برای خودش مهم نیست، چرا خودم رو اذیت کنم؟!» برگشتم توی رختخوابم. نفهمیدم چهقدر وقت بود خوابم برده بود که با صدای زنگ موبایل حبیب از خواب بیدار شدم. موبایلش را کوک کرده بود و حالا داشت زنگ میزد. باز خوابیدم و گفتم خودش بیدار میشود… ولی صدای موبایلش را نمیشنید. رفتم نزدیک و زنگ موبایلش را به تعویق انداختم. گفتم دهدقیقهی دیگر دوباره زنگ میزند و بیدار میشود. خوابیدم.
هنوز بیدار بودم که دوباره شروع به زنگ زدن کرد. چند دقیقه صبر کردم. باز بیدار نشد. رفتم نزدیک و صدای گوشیاش را کم کردم که اذیتم نکند. باز برگشتم و توی رختخواب خوابیدم. خوابم برد. مدتی بعد دوباره با صدای موبایل حبیب از خواب بیدار شدم. این بار کسی داشت زنگ میزد انگار. نشستم توی رختخوابم. آنقدر زنگ خورد تا قطع شد. نفس راحتی کشیدم و خودم را ول کردم روی بالش. سرم که آمد روی بالش دوباره گوشیاش شروع کرد به زنگ زدن. طرف ولکن نبود. خواستم رد تماس کنم، ترسیدم؛ با خودم گفتم خدای نکرده سوء تفاهم پیش میآید. بلند شدم. تشک و پتو و بالشم را برداشتم. از اتاق که خواستم بروم بیرون، لحظهای دم در ایستادم و نگاهش کردم. طرف هنوز از زنگ زدن خسته نشده بود. سومین بار بود که زنگ میزد. یک قدم برداشتم طرف حبیب. خور و پفش قطع شد. همانجا میخکوب شدم. با صدای گرفتهای گفت: «اه… دِ بوو گنشو دیکه!» خودم را عقب کشیدم. همانطور که پتو روی صورتش بود، خور خوری کرد و غلت زد به طرف دیوار. چند ثانیه بعد دوباره خور و پفش شروع شد. هوا روشن شده بود.
اسفند ۵م, ۱۳۸۶ در ۹:۰۰ ق.ظ
سلام. خوشحالم دوباره برگشتيد… نمي دانم هيچ وقت از داستانهايي كه انتهايشان معلوم نيست ، را نپسنديدم. اما قشنگ بود.
اسفند ۵م, ۱۳۸۶ در ۹:۲۸ ق.ظ
سلام
برای اولین بار خواننده مطالبتون شدم امیدوارم همراه و مخاطب خوبی باشم .
اسفند ۵م, ۱۳۸۶ در ۳:۵۲ ب.ظ
سلام
نمي دونم ياد كي افتادم؟ اما خيلي خنديدم
خيلي جالب و با روح نوشته بودي
با اينكه از خوندنش حدود ۵ دقيقه مي گذره هنوز دارم مي خندم و ته دلم داره كيف مي كنه.
همين!مال هيچكس نيست!
اسفند ۵م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۰۶ ب.ظ
سلام.
اين گوشي موبايل هميشه نقش فعالي توي داستانهاتون داره…
اسفند ۶م, ۱۳۸۶ در ۱:۱۳ ق.ظ
سلام حامد جان. خوشحالم که باز هم وبلاگت رو میخونم.
فکر میکردم داستان جور دیگه ای تموم بشه. به هر حال …
اون داستان قدیمی رو ادامه میدی؟
اسفند ۷م, ۱۳۸۶ در ۲:۱۱ ب.ظ
سلام
چه آدم بی ادبی بود این آقا حبیب از بچگی مادرش همین برو گم شو را یادش داده بود ….
اسفند ۷م, ۱۳۸۶ در ۲:۱۱ ب.ظ
خودت گفتی می زنی به زبون دیگران
اسفند ۸م, ۱۳۸۶ در ۸:۳۴ ق.ظ
کاری نداره برو جای دیگه بشین
اسفند ۱۰م, ۱۳۸۶ در ۶:۴۴ ق.ظ
خوشحالم كه برگشتيد.داستانتان خيلي كشش داشت.گفت و گوهايش هم خيلي برايم ملموس بود.حتا براي من صدا هم داشت!!!
كاش تهش … .مي شد تا چند روز ديگر هم همين طور ادامهاش داد(اگر قرار است آخرش هيچ نتيجهاي گرفته نشود!)
اسفند ۱۱م, ۱۳۸۶ در ۷:۵۲ ب.ظ
سلام. توی نظرات پست قبل خوندم که یکی گفت شخصیت اول این داستان یک خانم بود که همسرش آقا حبیب رو برای نماز صدا میزد.
نمیدونم چرا من فکر کردم که دو هم اتاقی هستن و احتمالا دانشجو!
اگه واقعا همسر بودن ببخشید که این فکر رو کردم!
اما اگر واقعا همسر ایشان نماز نخوان هستن و ایشان اینقدر برایشان مهم است پس چرا از اول بله گفتند؟!
حامد:
خوشحالم که شما متوجه شدید. کامنت قبلی را که خواندم نگران شدم که داستان ناگویا باشد.
اسفند ۱۱م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۵۹ ب.ظ
سلام
با توجه به کامنت بالا و جوابتون که برام مبهم بود، این داستان رو بیشتر بین دو هم اتاقی تصور کردم تا زن و شوهر! علاوه بر تصورات و افکار شخص اول داستان، نخوابیدن دو طرف کنار هم _ با توجه به: نگاه کردم به آن طرف اتاق._ و وضو گرفتن توی آشپزخونه که معمولا کار مردهاست ( و به نظر من اشتباهه) و احتیاطی که برای دست زدن به موبایل حبیب داشت!
من فکر می کنم برای نویسنده مرد راحتتر و روانتر باشه که او شخص داستانش مرد باشه تا زن.
خوبه که برگشتید برای نوشتن. من بنا به حرف خودتون که گفته بودید تا ۱۰ یا ۱۱ اسفند نمی نویسید، الان اومدم.