داستان: جایی برای نشستن
نویسنده: حامدآفتاب تندی بود. توی ایستگاه ایستاده بود و تکیهاش را داده بود به عصای چوبیِ کندهکاریشدهاش. سرش زیر کلاه شاپوی توری عرق کرده بود. کلاه را از سر برداشت و خودش را کمی باد زد. بعد با دست دیگرش دستمال سفیدی از جیب کتش در آورد و با دقت خاصی تای آن را باز کرد. گوشهی دستمال گلدوزی شده بود. پیشانی و پشت گردنش را با همان دستمالِ سفید، خشک کرد و باز کلاهش را بر سر گذاشت.
سر ظهر بود و همه داشتند از سر کار برمیگشتند خانههاشان. بعد از دهدقیقه معطلی، بالاخره اتوبوس از راه رسید. آمد کنار اتوبوس و عصایش را روی پلهی اول گذاشت و به کمک آن خودش را بالا کشید. هنوز به پلهی بالایی نرسیده بود که درِ اتوبوس بسته شد. اتوبوس راه افتاد و پیرمرد کمی تعادلش را از دست داد. دستش را به میلهی عمودی اولی گرفت و نگاه تندی به راننده کرد. راننده خودش را زد به آن راه؛ طوری که انگار نگاه نافذ پیرمرد را ندیده است. بعد که پیرمرد رویش را برگرداند، راننده از توی آینه، نگاهی به کتشلوار چلوار خاکستریرنگ پیرمرد انداخت و سری تکان داد؛ توی آن گرما، همه با نیمآستینه و تکپوش بیرون میآمدند.
پیرمرد همانطور که دستش به میلهی عمودی اتوبوس بود، نگاهی به دور و بر انداخت. چشمگرداند بلکه جوانی، بچهای یا قیافهی آرام و خیرخواهی توی اتوبوس پیدا کند. دور و برش، همهی صندلیها را پیرمردها و همسنوسالهای خودش پر کرده بودند. چند جوان محصل هم کنار خودش دست به میلههای افقی نزدیک سقف گرفته بودند. خیابان شلوغ بود و مردمِ خسته از ترافیک، مدام بوق میزدند. آفتاب، از پنجرههای سمت راست اتوبوس به داخل میتابید و آنها که کنار شیشه نشسته بودند، اخم کرده بودند. بعضی هم با دست یا روزنامه، برای صورتشان سایبان درست کرده بودند.
پیرمرد از بین آدمهایی که وسط اتوبوس ایستاده بودند به صندلیهای عقب نگاه کرد. چند صندلی عقبتر پسری بیست و دو سه ساله، روی صندلی تکی سمت چپ نشسته بود. جای خوبی داشت؛ سایه بود. تا درِ وسط اتوبوس هم چندان فاصلهای نداشت؛ راحت میشد موقع پیاده شدن، خود را به در رساند. «ببخشید»ی به بغلدستیاش گفت و خود را از بین جمعیت عبور داد. با عصا راهش را باز میکرد و هر بار زیر لب از این و آن عذرخواهی میکرد. بالاخره خود را بالای سر پسر رساند. سرفهای کرد و دستش را به میلهی عمودی کنار صندلی او گرفت.
پسر، موهایی بلند داشت و صورتش کمی زبر به نظر میرسید؛ انگار که دیروز صورتش را تراشیده باشد. کیف چرمی قهوهایرنگی روی پایش گذاشته بود و چند کاغذ کاهی با دست روی کیفش گرفته بود و سرش به خواندن آنها گرم بود. پیرمرد کمی جلوتر ایستاد؛ طوری که پسر بتواند پاچهی راهراهِ شلوارش را بببیند؛ رنگی که نشان میداد یک پیرمرد اینجا ایستاده است. پسر هر بار نگاهی به بیرون میانداخت و باز به خواندن کاغذهایش مشغول میشد.
اتوبوس توی ایستگاه ایستاد. عدهای پیاده شدند و عدهای آمدند بالا. پیرمرد به خیابان نگاه کرد. هنوز ده دوازده ایستگاه مانده بود تا برسد. باز نگاهی به پسر انداخت. حواسش نبود. هوای داخل اتوبوس گرمتر شده بود. کلاهش را برداشت و آن را روی دستهی عصایش آویزان کرد. زنجیر ساعتش را گرفت و آن را از جیبش بیرون کشید. نیمساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود. نگاهی به پسر انداخت. داشت به پاچهی شلوار پیرمرد نگاه میکرد. پیرمرد سرفهای کرد و عصایش را به دست دیگرش داد. حالا عصا کنار پاچهی شلوارش قرار گرفته بود و پسر قطعا میتوانست آن را ببیند. پسر با دست سرش را خاراند و خودش را به کاغذهایش مشغول کرد. کاغذ رویی را برداشت و گذاشت زیر دستهی کاغذها و باز مشغول خواندن شد. اتوبوس توی ایستگاه ایستاد. پسرک گردن کشید و از سمت راست نگاهی به بیرون اتوبوس کرد. اتوبوس که راه افتاد، دوباره نگاه پسر برگشت روی کاغذهای کاهیاش.
پیرمرد باز عصایش را از این دست به آن دست داد. دیگر امیدی به پسر نبود. هنوز هفت ایستگاه دیگر مانده بود. به دور و برش نگاه کرد تا شاید کس دیگری را پیدا کند. سه ردیف جلوتر، مرد سی و چند سالهای تازه نشسته بود روی یکی از صندلیهای جفتیِ رو به عقب. پیرمرد نگاهش را دوخت به مرد. موهای کوتاه و ریش سیاهِ آنکارد شدهای داشت. هنوز داشت روی صندلیاش جابهجا میشد که پیرمرد را از بین جمعیت دید. از روی صندلیاش بلند شد و از دور به پیرمرد تعارف کرد که بیاید و جای او بنشیند. پیرمرد لبخندی زد و تشکر کرد ولی نگران بود که طرف پشیمان شود. عصایش را به کندی از این دست به آن دست داد تا کمی خستهتر به نظر برسد. مرد جوان، باز با دست تعارف کرد و منتظر شد که پیرمرد برود و جای او بنشیند. پیرمرد دید دیگر وقتش رسیده است و تعارف بیش از این ممکن است جوان را پشیمان کند. کلاهش را بر سر گذاشت تا دستش آزاد شود و بتواند از بین جمعیت عبور کند و خودش را به صندلی خالی برساند. هنوز میلهی عمودی را رها نکرده بود که پسر از جایش بلند شد: «ئه! ببخشید پدرجان! متوجه نشدم. بفرمایید بنشینید جای من.» پیرمرد نگاهی به پسر انداخت؛ کیفش را به شانهاش انداخته بود و کاغذهای کاهی را توی دستش گرفته بود. نگاهی از سر رضایت به پسر انداخت و به مرد جوان جلویی اشاره کرد که صندلی پیدا شده است.
مرد جوان، به دو سه نفر اطراف خودش تعارفی زد و باز سر جای خودش نشست. پیرمرد روی صندلی تکی نشست و نفس راحتی کشید. عصایش را بین پاهایش گرفت و دستهایش را روی دستهی آن قفل کرد. پسر همانطور که کیف روی شانهاش بود درش را باز کرد و کاغذهای کاهی را توی آن گذاشت. اتوبوس ترمز کرد و پسر برای لحظهای تعادلش را از دست داد. به ناچار دستش را به میلهی عمودی کنار پیرمرد گرفت. پیرمرد باز سرش را بالا گرفت و لبخند تشکرآمیزی به پسر تحویل داد. پسر هم با لبخند، تشکر پیرمرد را پاسخ داد.
چند لحظه بعد، اتوبوس به زور بوق، از بین چند تاکسی و سواری دیگر که مشغول مسافر سوار کردن بودند، گذشت و کشید توی ایستگاه. وقتی اتوبوس ایستاد، پسر کیفش را از شانه برداشت و به طرف در وسط اتوبوس رفت. از پلهها که پایین میرفت پیرمرد برگشت و نگاهی به پسر انداخت. در بسته شد و اتوبوس دوباره به راه افتاد. پیرمرد دستش را آرام روی ران پای راستش کوفت و همانطور که به کف اتوبوس نگاه میکرد، سرش را به چپ و راست تکان داد.
اتوبوس پیچید به سمت راست. پیرمرد دست چپش را به شیشه کنارش گرفت که تعادلش را حفظ کند. آفتاب افتاد روی صورت پیرمرد و مجبور شد چشمهایش را تنگ کند. بیرون، ماشینها پشت سر هم ایستاده بودند. سرعت اتوبوس کم شد و آرامآرام متوقف شد. همهی ماشینها ایستاده بودند. پیشانی پیرمرد عرق کرده بود. کلاهش را از روی عصایش برداشت و بر سر گذاشت.
اسفند ۶م, ۱۳۸۶ در ۹:۴۵ ق.ظ
سم رب شهدا
سلام
مثل همیشه زیبا…با ظرافت های همیشگی…
یه عااااااااالمه دعا..
کربلایی باشید…
اسفند ۶م, ۱۳۸۶ در ۵:۲۵ ب.ظ
اول در مورد داستان د برو گم شو
شخصیت اول داستان همسر اقا حبیب احتمالا یک خانوم بسیار مذهبی ونماز خون سر اول وقت بودن. میگن از دامن زن مرد به معراج می رسد که اقا حبیب نخواستن برسن. با کند وکاو در این داستان ان چه مشخص می شود این است که نویسنده ی این داستان یک آدم متعهد واحتمالا اهتمام کننده به نماز اول وقت بوده است دوم احتمالا اقا حبیب خوابی می دیدن وبه طرفی که در خواب بودن می گفتن د برو گم شو سوم خوب بود اگر همسر اقا حبیب برای تربیت کردن این بچه ی تمرد کننده از نماز اب را برسرشان خالی می نمود(نیش) چهارم سبک جالبی است من می گویم داستان چند پرده ای فک می کنم باید اسم خاصی داشته باشد ولی من بلد نیستم.
داستان جایی برای نشستن هم خوب بود یک داستان اخلاقی وحاکی از نسل جوان امروز این داستان به درد نقادی های جامعه شناسانه میخورد . اما نقطه ی اوج نداشت قبول دارید؟
ببخشید اینقدر پررویی می کنم واینقدر صحبت می کنم ببخشید
اسفند ۶م, ۱۳۸۶ در ۵:۵۷ ب.ظ
سلام
خدا روشکرکه برگشتیدددددددددد
اسفند ۷م, ۱۳۸۶ در ۱۰:۴۳ ق.ظ
سلام عموی خیلی خوبم.
خیلی ممنون که به من همیه سری زدید نوشته هایتون واقعازیباست.
دلم می خواهدهرایرادی وبلاگم داره برام بنویسید.دوستتون دارم .فاطمه.
اسفند ۷م, ۱۳۸۶ در ۱۱:۴۰ ق.ظ
نه خسته!
هستنات رو خوشحالم.
شاد زی
اسفند ۷م, ۱۳۸۶ در ۱:۳۹ ب.ظ
سلام
زیبا بود
همین!
اسفند ۱۱م, ۱۳۸۶ در ۷:۴۴ ب.ظ
سلام
تا انتهای مطالعه این داستان و داستان قبلتون انتظار داشتم که آخرش شوکه بشم؛ اما نشدم. توصیفاتتون قشنگ و قابل تصور بود. یک نکته مبهم هم برام مونده که چرا اون پسر جوان زودتر بلند نشده بود؟ فقط به خاطر اینکه هواسش به خواندن کاغذهاش بود؟ نمیدونم… فکر میکنم چون با پیش فرض های خودم داستان رو خوندم نتونستم منظور شما رو متوجه بشم.
در هر حال… موید باشید.
حامد:
پسر بلند شد چون می خواست پیاده شود؛ فقط منتش را بر سر آن پیرمرد بیچاره گذاشت و رفت. فکر می کردم قابل فهم باشد. ظاهرا اشکال از داستان است!
اسفند ۱۴م, ۱۳۸۶ در ۶:۰۹ ق.ظ
سلام
شما۲تاشخصيت ساختي كه وجود۲تاشون باهم باعث ميشه ويژگي منحصربه فردي كه تواين شخصيتا مقصودشماست ازبين بره.