طرح ناتمام یک داستان

نویسنده: حامد

زبانم را بسته‌ای، چشم‌هایم را کور، گوش‌هایم را کر. حق دیدن، شنیدن و حرف‌زدن را از من سلب کرده‌ای. ولی همه چیز را حس می‌کنم. چگونه‌اش را نمی‌دانم، نپرس. این‌ها را من هم یک روز از یک نفر پرسیدم و جواب نداد؛ گفت یک روز خودت شاید فهمیدی؛ که اگر خودت نفهمی، با گفتن من هم چیزی نمی‌فهمی.

این را کاش می‌فهمیدی که اول مسیر، با آخر مسیر خیلی فرق دارد. بدن بی‌حس و مرده را هر چه شلاق بزنی، چیزی حالی‌اش نمی‌شود. این را که دیگر می‌توانی بفهمی. نمی‌بینی صدایم در نمی‌آید؟ درد روی درد، زخم روی زخم، فشار روی فشار، سیاهی روی سیاهی… سیاه‌تر از این نمی‌شود به خدا!

از وقتی چشم‌هایم کور شده‌اند، بهتر می‌بینم. دقیق‌تر می‌بینم. همه چیز را… چیزهایی را بعد از کوری دیده‌ام که تا حالا ندیده بودم… چیزهایی را شنیده‌ام که پیش از این نمی‌شنیدم… لمس می‌کنم تمام درونیاتت را. دروغ‌هایت را… فیلم‌بازی کردن‌هایت را… ناخالصی‌هایت را… ترحم‌های زجرآورت را… نگاه سرد و بی‌منطقت را… همه‌ی این‌ها را بعد از کوری دیده‌ام.

دنبالش نمی‌گردم ولی رمزهای عبورت برایم می‌آید. توی خواب یا بیداری. توی تاریکی پشت پلکم حروف انگلیسی را می‌بینم که دور هم می‌چرخند و یک کلمه را شکل می‌دهند مانند یک اسب. و من سوار آن اسب می‌شوم و می‌روم به هر جا که می‌خواهم؛ هر جا که دروغ‌های تو را برایم روشن می‌کند، هر جا که پشت صحنه‌ی فیلم‌هایت را نشانم می‌دهد. نمی‌دانستم این همه از حقه‌های سینمایی استفاده می‌کنی. دروغ‌ چرا، تحسینت کردم که این قدر خوب بازی می‌کنی. تویی که این همه ادعای بی‌ادعایی و صراحت و شجاعت داشتی، به‌ات نمی‌آمد این طور قدرتمند باشی در دروغ‌گفتن. باورم نمی‌شد وقتی توی آن تاریکی‌ها دیدم چه بلایی سرش آوردی و خودش بی‌خبر از همه جا مثل همیشه در مقابل تو تعظیم کرد، دستت را بوسید و به سجده افتاد در برابر زانوهایت. دلم می‌خواست فریاد بکشم که بلند شود و جلوی تو کرنش نکند، ولی زبان نداشتم برای فریاد زدن. خواستم به‌اش نگاه کنم تا از چشم‌هایم بفهمد آن طرفِ نگاه عاشقانه‌ی تو، رنگ و بویی دیگر هست و او خبر ندارد… ولی چشم‌هایم کور شده بود. ولی من می‌دیدم؛ واضح و روشن.

همین حرف‌ها را هم اضافی و خارج از دستور دارم می‌زنم. نمی‌دانم چه بلایی بر سرم خواهم آمد. فقط جان آن یکی که بیشتر دوستش داری بگو تا کی اجازه‌ی نفس‌کشیدن دارم؟ این را می‌گویی؟ بعد از کوری، در تاریکی مطلق کارم شده است شمردن نفس‌های آخر… نمی‌دانم کی تمام می‌شود.

۱۱ نظر درباره “طرح ناتمام یک داستان” داده شده است.

  1. tahani گفت :

    یا رفیق!
    الان پشیمانم که چرا برای همان پست قبلی کامنت نگذاشته بودم چون این یکی را (صریحا می گویم) اصلا نفهمیدم. فقط درباره اش حدس زدم و فکر می کنم بیشتر منظور خودم را فهمیده باشم تا منظور شما را.
    یک چیز بی ربط:
    به کلمه ی «کوری» حساسیت دارم. آن قدر که حالا حس می کنم انگشت هایم از نوشتنش آتش گرفته است. بعد از خواندن «کوری» این طور شدم. احساس حماقت می کنم.
    یا علی مددی!

  2. مسافر گفت :

    نفهميدم كه نظر بدهم.

  3. mehr گفت :

    سلام.خوب بود ولی اگر به جای کلمه ی کور از کلمه ی نا بینا استفاده می کردید بهتر بود

  4. سرگيجه گفت :

    سلام
    هق هق كنان مي روم.
    سرم درد گرفت
    همين!

  5. ننه...ننه... گفت :

    این پست چرا اینجوری بود؟یه جوری بود انگار…

  6. فروردینی گفت :

    بیناییش از عشق بود که حالا کور شده!

  7. علی گفت :

    داستان قشنگ بود ، من و همه بچه های متاهل ازتون تشکرمیکنیم که دیگه درباه زندگی مشترک چیزی نمی نویسید ، امیدوارم همینجوری ادامه بدید، دارید خوب پیش می رید .
    موفق باشید.

  8. موسوی گفت :

    سلام
    متاسفانه فرصت ندارم متنتون رو بخونم
    ولی ذخیره کردم بعد میخونم
    اولین باره میام اینجا
    خواستم از ایمیل ارسالی تشکر کنم
    موفق باشید

  9. sara گفت :

    فقط خواستم بگویم خواندم این بار حرفی ندارم . نمی دانم چه می خواستید بگویید؟

  10. محمودی گفت :

    نظرات ارسالی را می خوانم. تا اینجا که نه نفر متن را خوانده و نظر داده اند کماکان هیچ کس نفهمید که چه نوشته اید. اما من دانستم، خیلی خوب هم فهمیدم. فهمیدم که شما را نفهمیدم …

  11. sara گفت :

    درست است ادیب هستی درست است خیلی داستان دوست داری ولینک هایت هم ادیبست اما این دلیل نمی شود مسلمان که هستی تازه از نوع طلبه اش خوب شما هم دعوتید به این بازی ، بازی که نه شاید بگویم فعالیتی حرفی سخنی ناسلامتی پیامبرمان بود پیامبر

نظر بدهید