برای پسرم علی؛ وقتی به دنیا بیاید…
نویسنده: حامدخانم سارا، دوستداشتند این روزها که نام پیامبر بیشتر گفته میشود، سخنانشان هم توی وبلاگستان بیشتر شنیده شود. لطف کردهاند و من را به جمع بازیکنندگان دعوت کردهاند و باعث شدند که این نامه را بنویسم. قضیه از این قرار است که حضرت رسول رحمت (صلوات الله علیه)، به امیرالمومنین (علیه السلام) توصیههایی داشتهاند که اگر من پسری داشتم و اسمش علی بود و میخواستم آنها را به زبان خودم برایش بازگو کن اینگونه میگفتم:
علیجان!
مزهی عفو، اینجایی نیست، توی دنیا مزهاش را نمیشود کامل فهمید؛ وقتی قدرت بر انتقام داشته باشی و عفو کنی، آن دنیا خدا تو را در محل امنی قرار خواهد داد و آنجا طعم عفو را خواهی چشید.
علیجان!
زبان سرخ، سر سبز را به باد میدهد؛ اینجا نه، آن دنیا. کسی که مردم از شر زبانش در امان نباشند، آن دنیا بوی بهشت به مشامش نمیخورد و اهل آتش خواهد بود.
علیجان!
بعضی را مردم، از ترس احترام میکنند؛ تا از شرشان در امان باشند. اینها بدترین مردم هستند. جوری باش که مردم اینگونه احترامت نکنند. دوستداشتنی باش.
علیجان!
وقتی کسی نه برای دینت، نه برای دنیایت سودی ندارد، خیری در همنشینی با او نیست. مگر غیر از دین و دنیا، چیز دیگری هم هست که ارزش چنین سرمایهای را داشته باشد؟
علیجان!
خیلی وقتها کار خوبی میکنی که مردم از تو تشکر میکنند و خدا هم پاداشت میدهد. یک جاهایی هست که خدا پاداش کار خوبت را زودتر از بقیهی کارهای خوب میدهد:
به کسی خوبی میکنی ولی به تو بدی میکند. خدا حواسش هست.
کسی که با او دشمنی نداری با تو دشمنی میکند و تو تحمل میکنی.
با کسی پیمانی بستهای و بر سر عهد و پیمانت باقی ماندهای ولی او به تو خیانت میکند.
با نزدیکانت رفت و آمد میکنی ولی آنها با تو قطع رحم میکنند.
علیجان!
در برابر کسی که از روی نادانی تو را ناراحت کرده صبور باش. خودت هم ممکن است خیلی وقتها از روی ندانستن، دوستت را ناراحت کنی. تو هم انسانی.
علیجان!
از خانم سارا تشکر کن که پیش از آمدنت مرا وادار کرد برایت اسمی به این زیبایی انتخاب کنم. اسمی که هر بار بر زبان میآورم، تاثیرش را بر تمام سلولهای بدنم احساس میکنم. دلم برایت تنگ شده است. روزگار غریبی است… پسرم!
به رسم بازیها و میهمانیهای پیشین دعوت میکنم:
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۶ در ۲:۱۵ ق.ظ
عالی
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۶ در ۷:۳۹ ق.ظ
جاي شكلكهاي مسنجر خاليست كه بيايد برايتان دست بزند… .
اسفند ۱۷م, ۱۳۸۶ در ۷:۴۰ ق.ظ
یا رفیق!
به عنوان این نوشته تان حسادت کردم. خیلی. خودم همیشه برای انتخاب عنوان ها مشکل دارم.
اما بازی های وبلاگی…
نمی دانم شاید من اشتباه می کنم.
می نویسم اگر توانستم.
یا علی مددی!
اسفند ۱۸م, ۱۳۸۶ در ۲:۵۴ ق.ظ
سلام
استفاده کردیم
پس بگو این سارا خانم راه وبلاگ ما رو از کجا پیدا کرده.
حاج حامد التماس دعا
راستی تو که اینقدر خوب نصیحت می کنی چرا یک بار من رو نصیحت نمی کنی که …
همین!
اسفند ۱۸م, ۱۳۸۶ در ۵:۵۱ ب.ظ
سلام سبک نویی بود احسنت به شما این همان چیزی است که ما در کتابهایمان در وبلاگهایمان کم داریم تلفیق هنر ودین . اجرتان با پیامبر وبخصوص امام رضا که خیلی دوستش دارم!
علیجان!
وقتی کسی نه برای دینت، نه برای دنیایت سودی ندارد، خیری در همنشینی با او نیست. مگر غیر از دین و دنیا، چیز دیگری هم هست که ارزش چنین سرمایهای را داشته باشد؟
این سخن بالایی نکته ی قابل توجهی بود می دانید من که به بعضی بچه ها درنت این را می گویم بهشان بر میخورد قهر می کنند!!!
اسفند ۱۹م, ۱۳۸۶ در ۸:۰۴ ب.ظ
سلام
بار اوله كه ميام ،راست ميگن وبتون قشنگه
موفق باشيد
يا علي
اسفند ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۸:۵۲ ق.ظ
خوش به حالِ این پسر!
اسفند ۲۰م, ۱۳۸۶ در ۹:۲۹ ق.ظ
قدم نو رسيده مبارك (شكلك خنده)
دوم اين كه اين فكرهاي خوب كم هستند. خوبه كه رواجش مي دي. شايد من هم چيزي نوشتم
شاد باشي
اسفند ۲۲م, ۱۳۸۶ در ۱:۳۹ ب.ظ
سلام خوبید دلمان برای وبلاگتان تنگ شده بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به وبلاگ من سر بزنید تا علت دیر سر زدن ها و دیر آپ کردن های من رو بفهمید
یا حق علی علی
اسفند ۲۳م, ۱۳۸۶ در ۷:۳۵ ب.ظ
سلام آقا حامد. استفاده کردم. از توصیه های پیامبر که حتماً ولی از شما هم تشکر می کنم که واسطه خیر شدی. خدایت خیر دهاد!
قدم نورسیده هم مبارک. خوش یمن باشه ایشالله. راستی عقیقه یادت نره.
یا علی
اسفند ۲۴م, ۱۳۸۶ در ۳:۲۵ ب.ظ
سلام آقا حامد …
بعد از مدت ها بازم تونستم كه بيام و به يه دوست قديمي سر بزنم ..
اون اول ها كه اينجا راه افتاده بود راستش زياد از سبكش خوشم نيومده بود ولي امروز كه ديدم واقعا كيف كردم تمام پست هاي اين صفحه رو هم خوندم ..
منم خيلي داستان نوشتن رو دوست دارم اما فكر نكنم به پاي شما برسم (چشمك)
من كه به شخصه هيچ فعاليتي در راستاي اعتلاي دينم تو نت يا همين صفحه شخصي ام انجام نمي دم و از اين بابت از دست خودم خيلي ناراحتم …ژ
از اين به بعد حتما پايه ثابت نوشته هات هستم و ميام هميشه …
لينكت رو هم الان اضافه مي كنم
خوش باشي
التماس دعا
يا علي
اسفند ۲۶م, ۱۳۸۶ در ۳:۴۸ ق.ظ
حامد جان سلام
نه خسته!
“علی جان” آخری را خواندم. خنده ام گرفت و جالب بود.
شاد و موفق باشی
ازاد و پایدار باد ایران و ایرانی
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۹:۳۳ ق.ظ
بسم الله النور
كاروان رفت…و من اينجا… روي اين خاكها، جا مانده ام! كاروان رفت … و من، با يك بغل عطش فقط مي توانم بنگرم كه كاش…
اين رمل هاي فكه، آب من است…و من اينجا؛ توي اين برزخ؛ به دنبال درياچه جانم مي گردم… تشنه ام!… كسي مي فهمد آيا؟؟؟…و اين رمل هاي بي وفا و شايد هم من؛… همان بي لياقت هميشگي…
…
لباس احرام پوشيديد و به مكه رفتيد… سه راه شهادت؛ طواف گاه كعبه تان بود…قرباني هايتان را كرديد . و مشعر… سنگ هاي ابليس جان را از دوكوهه جمع كرديد و آن شد كه ابليس جان؛ بي جان شد…فكه؛ و رمل هايش… آن زمزم هميشه جوشان…به پابوس كربلا رفتيد…از پشت نيزارهاي اروند…و زيارت فكه؛ بقيع بي گنبد… از پشت سيم خاردارها ؛ آنجا را نگاه كن…آن سنگ را ميبيني؟ آن سنگ نشان قبر حسن ابن علي است…
…
اينجا؛ از يك بي لياقت جا مانده از كاروان مي نويسم براي تمام آنها كه دعوت شدند و رفتند…از يك تشنه ي جامانده مي نويسم…از لابه لاي دود شهر؛ از وسط دلتنگي هاي پر بغض؛ از لابه لاي ساختمان هايي كه جان ابرها را به غارت كشيده اند … از اين آسمان سياه شهر… و از اين خورشيد هميشه كبود شهر… از وسط اين آدمهاي پر كلك…از لابه لاي پول پرستي و هوس بازي كه سيره نامرد مردمان شهرم شده است… از اينجا مي نويسم …از طرف خودم…آن جامانده ي بي لياقت…:
حجتان مقبول درگاهش…
حجكم مقبول …و سعيكم مشكور …
اسفند ۲۷م, ۱۳۸۶ در ۴:۱۸ ب.ظ
سلام.اسم وبلاگتون منو اینجا آورد.
اسفند ۲۸م, ۱۳۸۶ در ۶:۱۳ ب.ظ
طرز پرداختنتون به این سوژه رو کلی حال کردم !
آقا دلمون به این زودی تنگ شد! چیکار کنیم . دله دیگه !