پس از شب شراب
نویسنده: حامد
از خواب بیدار میشوی، میبینی خودت ماندهای و درختی که زیر سایهاش خوابیدهای. و چند دانه گردو که بوی گل مریم میدهد. به خودت نگاه میکنی. فقط به درد گردو بازی میخوری. 
مهدی اگر چه دیر ولی پیش از همه فهمید: «حامد رفته شبکهی شیش!» قرار نبود خبری شود؛ گذشت آن زمانها که وقتی کورسویی از امید در دلم روشن میشد، پرورشش میدادم و برایش برنامهریزی میکردم و رفت و آمدش را زیر نظر میگرفتم. خیلی از آن زمانها گذشته است. الان دیگر مثل سیل میآید و میرود و من فقط به رویش لبخند میزنم. نمیتواند من را از جا بلند کند ولی سر و صورتم را خیس میکند. موهایم را به هم میریزد. ضربان قلبم را بالا میبرد. ولی شبکهی شش، به این زودیها آنتن نمیدهد. کم میشود بیبرفک و پارازیت تماشایش کرد؛ حتی برای خودم.
حتی یک بار برای خودت فشار دستت را کم یا زیاد نمیکنی. اگر او رفت، تو هم میایستی بدون که به دنبالش بدوی، یا التماسش کنی یا حتی قطرهاشکی پشت سرش روی زمین بریزی که سفرش بیخطر باشد. از اشک، خیالم راحت بود مثل همیشه. دیگر رویینتن شده بودم؛ حتی چشمها؛ ریشهاش را خشکانده بودم. استوار ایستادم و چشم دوختم به جاهایی که کاش میشد همیشه خیره به آنها نگاه کرد. کاش زندگی همین بود که بایستی و خیره نگاه کنی و حتی پلک نزنی که مبادا اشک بین تو و او حایل شود.
لحظهای برگشتم که معرفی کنم. گفتم: «آقای احسانبخش هستند.» نیازی به معرفی نبود البته. یک دقیقه نشد شاید، چرتم رفت یا شاید لحظهای چشمهایم کور. رفته بود. خواستم بدوم… محکوم بود به حبس. خفهاش کردم که داد نکشد. ممکن بود همهی عملیات به خاطر سر و صدایش لو برود و بچهها قتل عام شوند. چشمهایم را بستم.
در سکوت مطلق، وسایل را آوردم. حتی نیاز نبود برای کرایه با راننده صحبت کنم؛ آقای خطیب حساب کرده بود. سوت و کور… خاطرات تلخ و شیرین… تاریکیها و روشنیها.
تحمل صدای فن را نداشتم. خوابیدم… .
نور خورشید بود یا شاید زنگ تلفن یا بغض ناخودآگاهی که پنج روز، سرکوب شده بود؛ بیدار شدم. رختخوابش را جمع نکرده بود. دست گذاشتم. سرد بود. دنبال گردو میگشتم که نبود. از مهدی پرسیدم گفت: اول صبح رفتند. صدای فن میآمد. داشت مثل کرم، مغزم را میخورد. هنوز کسی فرصت نکرده بود حرفی بزند. بد هم نبود؛ تحمل حرفها آسانتر از تحمل سکوتها نیست هیچ وقت.
دوکوهه بودیم. پیامک داده بود: «عازم کربلا هستم. حلال کن.» مگر چیزی میشد گفت غیر از التماس دعا و ما را فراموش نکن و همین حرفها که همه میزنند ولی آرام نمیکند آدم را. صورتم را شستم ولی هنوز بوی خون میداد. باید پوست صورتم را میکندم. یک بار از آن کرِمها خریدم که یک لایه از پوست را ورقه میکند. از شمال آمده بودم و یک روز وقت داشتم پوست سوخته را از صورتم بکنم. ولی این بار، فقط پوست نسوخته بود که بشود ورقهاش کرد و از دستش راحت شد.
«کی میای فیروزه؟» همهی لباسهایم را شسته بود. باید صبر میکردم خشک شود. «خشک شود میآیم.» و ساعت چهار بعد از ظهر رسیدم. هیچ وقت به من اخم نمیکند. این را میدانم. ولی دلش پر بود به خاطر پنج روز غیبتم. توضیح دادن، خیلی بیادبی بود در جایی که خودت هم به خودت حق نمیدادی. سرم را انداختم پایین و گوش کردم: «نه تو بودی، نه بچهها… علی مانده بود و حوضش. فکر نمیکردم دقیقه نود تنهایم بگذاری.» سرم هنوز پایین بود. دوست داشتم بیشتر بگوید. نمیخواستم این همه مراعات حالم رو بکند. ادبش شرمندهترم میکرد. خسته بود. از چهرهاش میدیدم خستگی را.
«دکتری قبول شدم. باید تا اردیبهشت بخونم برای مصاحبه.» دیگر نمیتوانست بیاید فیروزه. یاد پسرهایی افتادم که بزرگ شدهاند و دیگر زندگی کردن را از پدر یاد گرفتهاند و از پس بالا کشیدن گلیمشان برمیآیند ولی وقتی پدر دارد میرود، دلشان پرغمتر از کوچکتر هاست. و مثل همیشه اشک، محبوس بود. فکر نمیکردم خبر قبولیاش این قدر تلخ باشد. با این حال خوشحال بودم. سکوتها را خوب میخواند؛ ولی نمیدانم آیا سکوت من را هم درک کرد یا نه… حتما درک کرده بود که بعد از ظهر برایم هدیه خرید. گفت: «شاید روز تولدت نشود ببینمت. زودتر برایت گرفتم.» مشخص بود سلیقهی زنانهای موقع خریدن هدیه، همراهش بوده است.
خواستم نامه بنویسم ولی وقت نبود. فیروزه کار داشت هنوز. تا هشت صبح فردا، یعنی امروز طول کشید. فقط ساعت ۴ تا ۶ خوابیدم. یادداشت هم ننوشتم. از در که آمدم بیرون، نور روز چشمهایم را آزار میداد.
نیمهشب بود از خستگی و درماندگی، رفتم چند جا سر زدم. او هم خداحافظی کرده بود. حسین خواب بود، نمیشد داد کشید. اشک هم… حبس. برایش کامنت گذاشتم. صبح آرزو کردم ای کاش میشد حذفش کرد ولی رفته بود به امان خدا. نمیدانم سال ۸۶ میخواندش یا سال ۸۷… امیدوار بودم تا صبح ولی آفتاب که در آمد مطمئن شدم که رفت برای سال دیگر. تا آن وقت هم عمری شاید نباشد.
چراغش روشن شد؛ بعد از مدتها. شاد بود و شنگول. گفت دارم میروم کربلا. سومی بود. نابود میشدم وقتی جملهها را میخواندم. و باز مگر میشد به جز «به سلامت» و «التماس دعا» و «خوش به سعادت…» و اینها چیز دیگری هم گفت؟! صبح که اینور و آنور را چک میکردم دیدم بقیه هم مثل خودم قاطیاند. پس این بهار کی میرسد؟
اسفند ۲۹م, ۱۳۸۶ در ۷:۴۴ ب.ظ
معلوم است خودتان هم خيلي قاطي بوديد وقتي اين را نوشتيد.اين را همان ۳ ۴ خط اول هم مي شود فهميد.
تا بهار ا روز كمتر مانده.ميآيد.اين مائيم كه جا مي مانيم.مثل هميشه
اسفند ۲۹م, ۱۳۸۶ در ۷:۵۹ ب.ظ
به نام خدا
سلام حامد جان.
آخر متنت نوشته بودی: “صبح که اینور و آنور را چک میکردم دیدم بقیه هم مثل خودم قاطیاند.”
من هم مثل تو با هرکدام از بچه ها صحبت کردم یا وبلاگشان را خواندم، دیدم که این یک احساس درونی برای کسایی که آنجا را دیدند.
آمدی اینطرفا خبرم کن ببینمت.
موفق باشی
(مؤمن در هیچ چهارچوبی نمیگنجد…)
اسفند ۲۹م, ۱۳۸۶ در ۹:۲۴ ب.ظ
من مودبانه تر از بالایی که هم اسم خودم است می گویم نفهمیدم چه گفتید!! ولی هرچه بود به جنوب مربوط بود چیزی قاطی با یک داستان از ذهنتان ! نمی دانم بهتر بود اظهار نظر نکنم آمدم به دوستان وبلاگیم عید را تبریک بگویم همین البته پیشاپیش ودرخواست دعا کنم ملتمس دعا این شعر هم برای شما البته برای تمام دوستان وبلاگریم نه فقط شما
بگذار گنجشکهای خرد در آفتاب مه آلود بعد از ظهر زمستان به تعبیر بهار بنشینند/ وگلهای گلخانه در حرارت ولرم والر به پیشواز بهار مصنوعی بشکفند/ سلام بر آنان که در پنهان خویش بهاری برای شکفتن دارند/ ومی دانند هیاهوی گنجشگهای حقیر ربطی به بهار ندارد حتی کنایه وار / بهار غنچه ی سبزی است که مثل لبخند باید بر لب انسان بشکفد/ بشقابهای کوچک سبزه تنها یک سین به سین های ناقص سفره می افزاید / بهار کی می تواند این همه بی معنی باشد؟ بهار آن است که خود ببوید نه آنکه تقویم بگوید ((سلمان هراتی))
فروردین ۱م, ۱۳۸۷ در ۵:۵۳ ق.ظ
نوشتتون عجیب تاثیر گذاشت روم …
خیلی حال کردم وجدانی ! یه سوژه اومد به ذهنم برای اینکه کلیشه نشه نوشتم ( مثل همین پست شما)
فروردین ۱م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۵ ق.ظ
گفتم یه کامیونت بدم که خیلی دوست داری.
حامد!
بزرگ می شی یادت می ره. D:
دید و بازدید هات رو خوب انجام بده.
فروردین ۱م, ۱۳۸۷ در ۶:۲۱ ب.ظ
سلام
کولاک بود
به رسم ادب و اینکه بین ایرونیها رسمه کوچیکترا برای تبریک عید پیش قدم میشند اومدم بگم
نوروز مبارک
همین!
فروردین ۱م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۵ ب.ظ
سلام و عرض تبریک سال نو و میلاد با سعادت حضرت رسول(ص) . و امام صادق(ع).
نوشته زیبا و تا حدی تاثیر گزار…….ولی راستش منم نفهمیدم سروتهش چی می خواستین بگین؟ احتمال میدم یادآوری خاطره یا نوشته ای بود ………..؟!
فروردین ۲م, ۱۳۸۷ در ۵:۰۱ ق.ظ
سلام
سال نو مبارک!
امید به روزهایی پر از موفقیت،شادی و سلامتی برای تو.
شاد زی مهرافزون
فروردین ۲م, ۱۳۸۷ در ۷:۴۴ ق.ظ
عجیبه.انگار هرکی جنوب رفته ؛ قاطی کرده.تا باشه از این قاطی کردنها همراهت باشه.فکر می کنم هم برای تو و هم برای همه مون لازمه.خوش به حال اونایی که کربلایی شدند.
فروردین ۲م, ۱۳۸۷ در ۸:۳۸ ب.ظ
با سلام و عرض ادب و احترام خدمت شما دوست بزرگوار
فرا رسيدن سال نو که مقارن با ماه ربيع الاول گرديده و ميلاد فخر کائنات حضرت ختمي مرتبت محمد مصطفي (ص) را طليعه اين سال قرار داده را به شما و خانواده محترمتان صميمانه تبريک و تهنيت عرض مي کنم . اميدوارم سالي سرشار از موفقيت و بهروزي همراه با صحت و سلامتي پيش رو داشته باشيد .انشالله سالي که در پيش است شاهد به ثمر نشستن شجره طيبه ولايت و ظهور خورشيد عدالت باشيم.
سال نو مبارک
یا علی مدد … التماس دعا
فروردین ۸م, ۱۳۸۷ در ۶:۵۹ ق.ظ
سلام
بعد از اردو اولین باری هست که آنلاین شدم. از هر بند نوشته تون چند خط خوندم. دیدم اینقدر از دل برآمده هست که حالم بد میشه بخونمشون.
اگه بهتر شدم بعدا می خونم.
خدا!