خدا نگهدار
۲۳ فروردین ۱۳۸۷
به مدتی استراحت و سکوت نیاز دارم. خدا نگهدارتان…
به مدتی استراحت و سکوت نیاز دارم. خدا نگهدارتان…
صدای لرزش سنگ پیشخوان را از توی اتاق خواب هم میشد شنید. پتو را کنار زدم و از اتاق خواب آمدم بیرون. موبایل علی روی پیشخوان آشپزخانه میلرزید. اتاق هنوز تاریک بود و نور گوشی علی، در تاریکی روشن بود. برش داشتم. اسم مرضیه را توی دفترچه تلفن گوشیاش به نام «مرضیهخانم» ذخیره کرده بود. […]
نوروز هم آمد و رفت و زندگی به جریان همیشگی خودش بازگشت. میهمانها آمدند و رفتند و میهمانی رفتیم و گفتیم و خندیدیم و دیدیم و بازدیدیم و…
نرمنرمک میرود اینک بهار… بد به حال روزگار! حالا که به اکنون و زینپس نگاه میکنم میبینم آسمان، همان آسمان برفبار چند ماه پیش است و خورشید همان […]
دل آدم که خوش باشد، وبلاگش زود به زود، بهروز میشود. با همه صحبت میکند، سفرهی دلش را برای خیلیها باز میکند. دل که خوش باشد، آدم اعتراض میکند، نقد میکند، خون دل میخورد، داد و فریاد راه میاندازد. دل که خوش باشد، آدم گریه میکند، میخندد، زار میزند، میمیرد و زنده میشود. دل که […]
«از پسر دوازدهسیزده سالهای میگفت که از مادرش خواسته بود برایش دعا کند که برود جبهه و شهید شود. مادر پرسیده بود چرا پسرش میخواهد شهید شود، در حالی که هنوز ۱۲ سال بیشتر ندارد. آن پسر هم جواب داده بود که میخواهد قبل از رسیدن به بلوغ شهید شود تا با پروندهی سفید و […]