شهدا جانشان را از سر راه نیاورده بودند!
نویسنده: حامد«از پسر دوازدهسیزده سالهای میگفت که از مادرش خواسته بود برایش دعا کند که برود جبهه و شهید شود. مادر پرسیده بود چرا پسرش میخواهد شهید شود، در حالی که هنوز ۱۲ سال بیشتر ندارد. آن پسر هم جواب داده بود که میخواهد قبل از رسیدن به بلوغ شهید شود تا با پروندهی سفید و بدون گناه از دنیا برود؛ چرا که اگر به بلوغ برسد و گناهی از او سر بزند، بعدها حتی اگر توبه کند، مثل اولش نمیشود.»
فکه بودیم که این حرفها را راوی کاروان وبلاگنویسها، سید جواد حسینی تعریف میکرد و بچهها گریه میکردند و سیمشان وصل شده بود و شاید در دلشان ناراحت بودند که چرا از نعمت جنگ محروم بودهاند و شرایطی برایشان فراهم نبوده که آنها هم قبل از بلوغ شهید شوند و پروندهشان به گناه آلوده نشود!
یاد حدیثی افتادم که میگفت «کسی که از گناه توبه میکند، مانند کسی است که اصلا گناهی مرتکب نشده است.»(۱) از طرفی داشتم به این فکر میکردم که انصافا ماها خیلی خوشخیالیم؛ بیخود و بیجهت از خدا طلب طولعمر میکنیم که توی دنیا بمانیم و گناه کنیم. به خصوص که وقتی گناه کنیم، هرچهقدر هم توبه کنیم، مثل اولش نمیشود. اصلا نمیفهمم که چرا برای ما جشن تکلیف گرفتند و توی گوشمان کردند که شما از امروز در پیشگاه خدا جایگاه مهمتری دارید و افتخار کنید که مخاطب تکالیف الاهی قرار گرفتهاید و نماز و روزهی شما، ارزشی بیش از کودکان غیر مکلف دارد و بلوغ رسمیت یافتن شما در پیشگاه الاهی است.
اصلا کمی که بیشتر فکر کردم، گفتم خدا چرا ما را خلق کرد؟ که بیاییم توی دنیا و گناه کنیم؟ آخه خداجان! تو که میدانستی دنیا، زمینهی گناه کردن است و ما هم اگر گناه کنیم، با توبه کردن هیچ وقت مثل اولمان نمیشویم و رحمت تو توانایی بازگرداندن ما به حالت اول را ندارد، یکباره ما را خلق نمیکردی دیگر! ما را هم ملک میآفریدی و شر را میکندی!
باز کمی بیشتر فکر کردم، هم به حرفهای سیدجواد در فکه و هم به حرفهای حاج حسین یکتا، در شب شلمچه. حاج حسین میگفت، خدا سفرهی شهادت را از ایران جمع کرد و برد کنار ساحل مدیترانه پهن کرد. اگر فکر نمیکردم، همان وقت در دلم دعا میکردم: «خدایا چرا جنگ ما را تمام کردی؟ خدایا یک جنگ دیگر در ایران راه بینداز تا ما برویم و شهید شویم. خدایا آسایش مملکتمان را از بین ببر و دشمن را به جانمان بینداز تا بتوانیم برویم شهید شویم و به فیض شهادت نائل شویم و برویم توی بهشت؛ به خصوص که ماندنمان توی دنیا، همیشه رو به عقب و رو به گناه است و اگر هم خدای نکرده گناه کردیم، با توبه مثل اولش نمیشود!»
مرد حسابی، مگر شهدای ما جانشان را از سر راه آورده بودند که بروند بدهندش دست ملعونی مثل صدام که ازشان بگیرد؟! یک پدرسوختهای به اسم صدام به پشتوانهی چند مستکبر دیگر، حمله کرده به کشور و مملکتمان و دین و ناموس و خاکمان را به خطر انداخته. یک عده جوان با خدا رفتند، جانشان را گرفتند کف دستشان و جنگیدهاند که جلوی او را بگیرند، که نگذارند خدشهای به انقلاب اسلامیمان وارد شود. آمادگی این را هم داشتند که اگر لازم شد، در راه خدا جان دهند، حتی بدنشان را روی مین بیندازند و به فیض شهادت نائل شوند، ولی قرار نبوده بروند جبهه خودکشی کنند که! اگر کسی برای خودکشی رفته باشد و به خاطر رعایت نکردن عقل و منطق جنگی، جانش را از دست داده باشد، به چه تضمینی او را شهید مینامیم؟ تفاوت بین شهادت و خودکشی، در ظاهر زیاد نیست ولی آن طرف، فرقش اعلیعلیین بهشت و قعر جهنم است. شما را به خدا حواستان را جمع کنید؛ به جای فرهنگ شهادتطلبی، فرهنگ خودکشی را به خورد من جوان و دوستان دیگرم ندهید. فرهنگ پاک کردن صورت مسئله به جای تلاش در راه حل آن. چون دنیا خطر دارد و ممکن است گناه کنی، دعا کن قبل از بلوغ شهید شوی و گناهنکرده از دنیا بروی!
اشتباه نشود؛ بزرگانمان در نهایت گفتند، جنگ برای ما رحمت بود. هنوز هم اگر جنگی رخ دهد، باز امتحان الاهی است، باز رحمت است، باز اگر کسی در راه خدا جانش را از دست داد، شهید است و مقامش، درجات بالای بهشت. ولی دلیل نمیشود که دعا کنیم خدا سفرهی شهادت را از کرانههای مدیترانه جمع کند و باز بیاید در ایران پهن کند. شهدا جانشان را از سر راه نیاورده بودند.
۱- التائب من الذنب، کمن لا ذنب له (عذر میخواهم که سند حدیث را فراموش کردهام. میگردم پیدا میکنم.)
فروردین ۲م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۸ ب.ظ
سلام. بسیار جالب! خیلی ها در دایره جنگ بودند و در خط مقدم کشته شدند، اما شهید نبودند. چه بسا بسیاری در بستر جان دادند و شهید بودند. خیلی تعجب کردم، از اینکه شما گفته بودید عدهای فرهنگ خودکشی را اشتباها اشاعه میدهند. چون مدتی پیش خودم به این نتیجه رسیده بودم و متوجه شده بودم، اما فکر میکردم خیالات است! با خودم اندیشیدم: حیات بهتر است… اگر شب عاشورایی باشد و در آن شب خودمان را بسازیم، آنوقت زره گوشهای انداختن و فریاد حب الحسین اجننی سر دادن درست است. اما حالا طوری شهادت را روایت میکنند که انگار خودِ کشته شدن مقصود است. در حالی که اینطور نیست! همینطور که شما هم اشاره کردهاید، این شهادت وسیله برای رسیدن به اهدافی مشخص است. یاد آن عزیزی افتادم که میگفت از خدا «عمر بگیرید» برای فنا. نمانید در مراحل دنیّه… . باز خدا عمرش دهد به ما این را گفت. چون به ما نگفتند که در جهاد نفس هم شهادتی هست… به ما نگفتند کشته شدن در راه خدا فقط در مقابل تیغ نیست. خداوند نجاتمان دهد! (خیلی حرف زدم. ببخشید)
فروردین ۳م, ۱۳۸۷ در ۹:۰۱ ق.ظ
سلام
گاهی فکر می کنم چقدر ما راحت طلب می شویم؟ دلمان می خواهد سریع پرواز کنیم تحمل سختی را نداریم بی خیال کی حالش را دارد! نه؟؟ من می گویم بی خیال جبهه وشهادت در جنگ اول صادقانه مخلصانه برای اسلام وکشورمان کاری بکنیم وبعد به خاطر کارهایمان وبه خاطر ضرری که به دشمن می زنیم ترورمان کنند شهید شویم! این ارزش دارد نمی گویم آن ندارد ولی فک می کنم ارزش این بیشتر باشدنمی دانم شاید دخترانه فکر می کنم دلم نمیخواهد جنگ بشود آن وقت سفره برای شما فقط پهن شود دلم نمی خواهد همش مردان شهید شوند!!
یک جمله هست گویا در صحیفه ی سجادیه با این مضمون که خدایا اگر قرار است کوله بار گناهمان بیشتر شود ما را از این دنیا ببر اگر قرار است با عمر بیشتر به تقرب تو برسیم زیباتر شویم طول عمر بده الهی امین!
اگر گناه نباشد وتوبه نباشد که می شویم فرشته آن وقت چطور خدا باید لذت منت کشی ماها را ببرد؟؟
یا علی می دانم دعایم می کنید
فروردین ۳م, ۱۳۸۷ در ۹:۱۹ ق.ظ
http://www.blue-sky.ir/ordoo۲/mishdagh/IMG_۱۲۰۸.jpg
خیلی حال می کنید فکر کنم!!! اولین واخرین بارتون باید باشه!! نیش!
فروردین ۴م, ۱۳۸۷ در ۷:۵۵ ق.ظ
داشتم به مطلبتون فکر می کردم ، این به ذهنم رسید که چرا به فکر یه جنگ هستیم در صورتی که همه چیزش مهیاست ! به قول سید حسن ما در معرکه جنگ هستیم ! جهاد اکبر رو ول کردیم منتظر جهاد اصغریم !
اما خدائی این جهاد اصغر ضمینه ساز جهاد اکبره ! خدا کنه …
شهدا که جونشون رو از سر راه نیاورده بودن …
فروردین ۴م, ۱۳۸۷ در ۸:۴۳ ق.ظ
سلام آقا حامد عزیز. سفر از بلاگ تا پلاک که خوش گذشته است، امیدوارم زحمات شما و برخی از دوستان که قطعا خالصانه بوده در قاموس زحمتکشان عرصه جهاد مجازی ثبت شدهباشد. انشاءالله.
اما در مورد یادداشت شما باید بگویم. فرمودهاید:«دلیل نمیشود که دعا کنیم خدا سفرهی شهادت را از کرانههای مدیترانه جمع کند و باز بیاید در ایران پهن کند. شهدا جانشان را از سر راه نیاورده بودند». به نظر میرسد شما یفره شهید و شهادت و شهادتطلبی را با سفرهی جنگ و جهاد یکی میدانید و میبیند. اگر اینگونه باشد، فکر میکنم اشتباه شما ناشی از این باشد که شهادت را منحصر در تیر و ترکش خوردن و امثال اینها بدانید-که البته اگر اینگونه هم بدانید باز جای تامل دارد- در حالی که اینگونه نیست و البته این را هم میدانم که شما بهتر از من میدانید و خواندهاید، شاید این نگاه شما ناشی از تامل کم شما در احادیث، روایات، آیات و فرهنگ شهادتطلبی باشد. نگاهی به احادیثی که پیرامون ارزش شهادت و شهادتطلبی است نشان میدهد که فرقی نمیکند، این عرصه کجا و در چه سطحی باشد، مهم آرزوی شهادت و رسیدن به آن جایگاه و مقام است. اگر نگاهی به صفحه ۳۰۷ از کتاب منتخب میزانالحکمه داشته باشید، میبینید که پیامبر اسلام(صلیاللهعلیهوآله) فرمودهاند:«دوست دارم در راه خدا بجنگم و کشته شوم و باز هم بجنگم و کشته شوم و باز هم بجنگم و کشته شوم» نمیخواهید بفرمایید که این همه تکرار برای تاکید است که؟ حتما شهادت طلبی آنقدر ارزش دارد که پیامبر خدا(صلیاللهعلیهوآله) اینگونه طلبش میکنند. یا هم ایشان در حدیثی دیگر در-در همان صفحه- میفرمایند:«هیچ کس نیست که از پس از مرگ نزد خداوند از خیر بهرهمند باشد و در عین حال خوش داشتهباشد که به دنیا برگردد، گرچه همه دنیا را به او بدهند، مگر شهید که چون فضیلت شهادت را میداند، آرزو میکند برگردد تا باز در راه خدا در دنیا کشتهشود». به نظر میرسد ارزش شهادت و شهادتطلبی حتی اگر در نوع خط مقدم جبهه و جنگ محدودش کنیم بالاتر از آن است که ما فکر میکنیم. اینطور نیست؟ این در حالیاست که شهادت و شهادتطلبی محدود به جبهه و جنگ نیست. پیشنهاد میکنم نگاهی دوباره به فرهنگ شهید و شهادت و شهادتطلبی داشته باشیم. اگر جسارتی شد عذرخواهی میکنم. التماس دعا
فروردین ۵م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۰۳ ق.ظ
سلام. سال نو مبارک.
هیچ کس هیچ چیز را از سر راه نیاورده … اگر قدرش را بداند به راحتی از دستش نمی دهد. مخصوصا چیزهایی را که شهدا و انقلاب به دست ما دادن …
فروردین ۵م, ۱۳۸۷ در ۲:۲۲ ب.ظ
سلام
امروز اومدم و مطالب اخیرتون رو خوندم. چیزی ننوشتم.
الان به احترام پیامی که تازه دیدم، می نویسم.
با نتیجه ای که گرفتید کاملا موافقم. اما با افکار اولیه ش نه! یعنی من اصلا برای رسیدن به این نتیجه عاقلانه و درست، چنین افکاری به ذهنم نمی اد. این نتیجه برام یک بدیهیه.
یاد نتیجه گیریم در اون مطلب آخر وبلاگم در پارسی بلاگ افنادم که با اون افکار به اون نتیجه رسیدم و آروم شدم. شاید یک آدم دیگه هم این نتیجه من براش یک بدیهی باشه!
سال نو بر شما مبارک باشه.
فروردین ۶م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۴ ق.ظ
سند حدیث:
اصول کافی، جلد ۲، صفحه ۴۳۵، کتاب ” الایمان والکفر” ، ” باب التوبه” حدیث ۱۰
نقل از کتاب “چهل حدیث” امام خمینی ره
حدیث هفدهم.
حامد:
خیلی ممنون از لطف شما
فروردین ۶م, ۱۳۸۷ در ۶:۵۱ ب.ظ
كمي دير وارد اين معركه شدم.
مي داني كه من هيچ كدام از اين حرف ها را قبول ندارم.
يعني چي جنگ رحمت بود اين چه حرفيه كه زده مي شه واقعا نهايت بي عقلي اين مدل حرف ها.
كجاي جنگ رحمت بود هان آخه كدوم انسان بي عقلي از كشته شدن خوشش مي آيد مي دانيد چندين انسان بي گناه در جنگ كشته شدن واقعا اين حرف ها را با ادم هايش بايد زنده زنده دفن كرد تا بفهمند جنگ رحمت بود يعني چي؟
من قبلا هم گفته بودم بعضي هستند نا خواسته كه اميدوارم ناخواسته باشد حرف هايي مي زنند كه مي خواهند مقام جنگ و شهادت را بالا ببرند و خيلي اين كار را بزرگ نشان دهند اما از بد حادثه نمي فهمند كه اين حرف ها همان علف هاي هرز شهادت دفاع هستند.
بچه سيزده ساله اي كه مي خواهد برود جنگ كه شهيد شود وگناه نكند
برادر من هنوز تكليف نشده بود نماز شب مي خواند !
و اين به خاطر جوي بود كه در آن بود .
به خاطر مسجد رفتن ها و دوستانش و همنشيني با ..
فروردین ۱۰م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۸ ب.ظ
سلام،
عجب صغرا کبرایی …
فروردین ۱۷م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۳ ب.ظ
خوشا به همتتون
اردیبهشت ۱۳م, ۱۳۸۷ در ۴:۳۷ ب.ظ
سلام میشه ما رو توجیه کنین اون جنگ کذایی کجاش رحمت بود؟ کجاش نعمت بود؟