نرم نرمک
نویسنده: حامدنوروز هم آمد و رفت و زندگی به جریان همیشگی خودش بازگشت. میهمانها آمدند و رفتند و میهمانی رفتیم و گفتیم و خندیدیم و دیدیم و بازدیدیم و…
نرمنرمک میرود اینک بهار… بد به حال روزگار! حالا که به اکنون و زینپس نگاه میکنم میبینم آسمان، همان آسمان برفبار چند ماه پیش است و خورشید همان خورشید بیفروغ زمستان. و برگهای نورسته بر درخت، کودکان بیخبری که نمیدانند شش ماه بعد، باد پاییزی چه بلایی بر سرشان خواهد آورد. اصلا چه دلخوشی دارد، بهاری که شش ماه بعد، پاییزی غمناک و زمستانی سرد به دنبال دارد؟
فروردین ۱۱م, ۱۳۸۷ در ۹:۴۰ ق.ظ
خسته اید.
باید استراحت کنید
فروردین ۱۱م, ۱۳۸۷ در ۹:۲۰ ب.ظ
سلام
نوروز هم آمدو پشت سرش هزار بدبختي به دنبال داشت…مثل هر چيز كه با آمدنش هزار بدبختي برايم دارد…پاييز هم مي آيد آن هم هزار بدبختي برايم دارد…زمستان هم مي آيد آن هم همينطور…نمي دانم چرا همه چيز برايم خلاصه شده در بدبختي؟اصلا چه دلخوشي دارد بهار؟چه دلخوشي دارد پاييز و زمستان…؟چه دلخوشي دارد زندگي؟آهان!مي دونيد با اين همه بدبختي چه دلخوشي هست؟انتظار…انتظار…كه هر جمعه كه مي آيد و يار نمي آيد به انتظار جمعه ي بعد مي نشينيم…دلخوشي قشنگي است…نه؟
يا حق
فروردین ۱۱م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۴۱ ب.ظ
با نام خدا
سلام حامد جان.
زندگی ما هم مثل بهار میمونه و بعدش هم آمدن پاییز و برگریزان و به قول شما رسپنا!
و نرمنرمک، باید رفت و مهم چگونه بودن و چگونه رفتنه.
موفق باشی.
(مؤمن در هیچ چهارچوبی نمیگنجد…)
فروردین ۱۲م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۴۲ ق.ظ
بهارآمد و
فصل انتظار اخربه پایان شد
درختان وباغ ها و نیزار ها
همه با هم پس از یک انتظار سخت خندیدند
شکوه شور وعشق اکنون درون دشت بر پاست
فروردین ۱۲م, ۱۳۸۷ در ۱:۲۶ ق.ظ
سلام
هنوز يه كمكي دلم خوش بود كه فراموشم نكردي …
.
.
.
.
يا علي
حامد:
سلام. به یادت هستم هنوز. مطمئن باش.
فروردین ۱۶م, ۱۳۸۷ در ۹:۴۱ ق.ظ
یا سلام!
چقدر افسرده…
خرداد ۲م, ۱۳۸۷ در ۴:۱۷ ق.ظ
به درد خود کشی می خورد . فکر کنم بچه های سایت همین نظر دارند
خرداد ۲م, ۱۳۸۷ در ۴:۱۸ ق.ظ
قشنگ ترین توهین به یک نظر این که در انتظار تایید باشد ان هم تایید کی یک …