داستان: این برف، تمیز نیست
نویسنده: حامدصدای لرزش سنگ پیشخوان را از توی اتاق خواب هم میشد شنید. پتو را کنار زدم و از اتاق خواب آمدم بیرون. موبایل علی روی پیشخوان آشپزخانه میلرزید. اتاق هنوز تاریک بود و نور گوشی علی، در تاریکی روشن بود. برش داشتم. اسم مرضیه را توی دفترچه تلفن گوشیاش به نام «مرضیهخانم» ذخیره کرده بود. میدانستم مرضیه به این زودیها قطع نمیکند. گوشی را با خودم بردم توی اتاق خواب. آباژور را روشن کردم و نشستم لب تخت. مرضیه قطع کرد.
برخلاف اول شب که همیشه خور و پوف میکرد اینبار ساکت بود. معلوم بود خوابش سبک شده است. چشمهایش پشت پلکهای بسته تکان میخورد. همیشه آرزو داشتم بدانم شبها چه خوابی میبیند؛ خودش هم وقتی از خواب بیدار میشود هیچ چیزی یادش نمیآید. مرضیه دوباره شروع کرد. علی تکانی خورد و چشمهایش را باز کرد. یک تفاوت دوستداشتنی با بقیه داشت؛ هر وقت از خواب بیدار میشد به جای اخم کردن و چشم مالیدن، لبخند میزد. نمیدانم برای همه این طوری بود یا فقط برای من، ولی مشخص بود دست خودش نیست. گوشی را دادم دستش. نور گوشی، چشمش را اذیت میکرد. چشمهایش را تنگ کرد و به صفحه آبیاش نگاه کرد. گفتم: «مرضیهست» گوشی را چسباند به گوشش و با صدایی گرفته و خوابآلود گفت: «سلام مرضیهخانم. خوبی؟»
از توی کمد، حولهی علی را برداشتم و رفتم حمام. گذاشتم آب گرم شود و رفتم زیر دوش. دمپاییهایم را در آوردم. کاشیهای کف حمام هنوز گرم نشده بود؛ سرمای مطبوعی داشت. ضربههای نرم و پیدرپی قطرههای آب احساس خوبی بهام میداد. چشمهایم را بستم و آب را داغتر کردم. بخار، همهی حمام را گرفته بود. بیحال شده بودم. صورتم را چسباندم به کاشیهای دیوار. خیلی سرد بود. لذت داشت. نور لامپ دیواری، در بخار آب منتشر شده بود. بدنم زیر آب، داغ بود ولی یک طرف صورتم کمکم داشت از سرمای دیوار بیحس میشد. هوس کرده بودم بروم توی خیالات؛ از آن فکرهای مسخره که همیشه با صدای زنگ در یا تلفن به هم میریخت. دنیا را بدون همهی مردم تصور کردم؛ فقط من بودم و علی و یک خانه؛ خانهای که هیچ وقت لازم نبود از آن برویم بیرون. آب و غذا هم نمیخواستیم انگار. نمیتوانستم توی دنیایی که توی ذهنم ساخته بودم، خواب و خوراک و گرسنگی و تشنگی را راه بدهم. میترسیدم اگر آنها را بسازم، مجبور شوم به غذا و آب و یخچال و هزار کوفت و زهرمار دیگر هم نیاز پیدا کنم. دوست داشتم در دنیایمان فقط خودمان تنها باشیم، بدون زایدههایی مثل پول و کار.
صدای آب در گوشم طنین پیدا کرده بود. دلم میخواست همیشه در همان خلسه بمانم. نمیدانستم هنوز علی را دوست دارم یا نه. تناقض، زجرم میداد. حضورش برایم مطبوع بود. چیزی شبیه تب؛ شبیه وقتهایی که پشت پلکهایم داغ میشد. هم لذت داشت هم زجر. ولی نمیفهمیدم کجای زندگی من است. نمیدانستم باید چه کار کنم. نه میتوانستم زندگیاش را خراب کنم و به ازدواج راضی شوم، نه میتوانستم همه چیز را فراموش کنم و بروم پی کارم. دلکندن خیلی سخت بود. علی ولی راحت بود. دنبال دلش بود. خیلی فکر نمیکرد به این و آن. میدیدم که وقتی با هم هستیم، کار و زندگی و دانشگاه و چیزهای دیگر را فراموش میکند. او حاضر بود تمام زندگیاش را نابود کند و با من زندگی کند. گاهی سعی میکردم زندگی مشترک با علی را تصور کنم ولی نمیشد. مثل حبابی بادش میکردم، بزرگ میشد و درست در لحظهای که میخواستم از زیباییاش لذت ببرم، از هم متلاشی میشد و میترکید و من چشمهایم را میبستم.
چراغ حمام خاموش و روشن شد. دو تقهی آرام به در حمام زد. نمیتوانست صدایم بزند؛ چون مرضیه میشنید. در را باز کردم. همانطور که بدنم را پشت در مخفی کرده بودم، نگاهش کردم. یک رشته موی خیس، آمده بود جلوی صورتم. دستش را آورد جلو و ملایم رشتهی مو را از روی صورتم کنار زد و با اشاره گفت: «چهقدر طولش میدی!» اشاره کردم که زود میآیم و در را بستم. از حمام که دور شد شنیدم با حواسپرتی به مرضیه گفت: «چی؟… هان.»
شیر آب را بستم و حوله را پوشیدم. یک حولهی خشک دیگر، روی جالباسی حمام بود. پیچیدمش دور موهایم و از حمام آمدم بیرون. رفتم طرف اتاق خواب لباسهایم را بپوشم. علی توی هال راه میرفت و با مرضیه صحبت میکرد. آمد نزدیک و زیر گلویم را بوسید. نگران بودم صدای بوسهاش را مرضیه بشنود. وقتی دروغگوییاش با مرضیه را میدیدم حرصم میگرفت. دلم میخواست همانجا بخوابانم توی گوشش ولی دلم برای مرضیه سوخت؛ نمیخواستم مشکوک شود. علی نمیفهمید دارد چه بلایی سر آن دختر بیچاره میآورد. من که یک دختر بودم، میفهمیدم مرضیه با سلام اول، همه چیز را متوجه میشود، میفهمد علی طبیعی نیست. ولی علی مثل همهی مردها احساس میکرد میتواند زنها را خر کند. رفتم توی اتاق خواب و نشستم لب تخت. بلند بلند حرف میزد. صدایش را به راحتی میشنیدم: «قهوهای و کرمی فکر کنم خوب باشه. هر جور خودت دوست داشتی بخر. فرقی نمیکنه.» حتما مرضیه هم مثل خیلی دخترهای دیگر دلش میخواست لذت بافتن اولین شالگردن را تجربه کند. کاش علی رنگ شالگردن را انتخاب میکرد. باید میفهمید «هر جور دوستداشتی»، بدترین جوابی است که میتواند به مرضیه بدهد. اگر جای مرضیه بودم دلم میخواست علی رنگ مورد علاقهاش را انتخاب کند. حتی دلم میخواست سفارش کند، ریشهای پایین شالگردن را ببافم یا باز بگذارم.
حوله را انداختم روی تخت و پیراهن و شلوارم را پوشیدم. هر چند دقیقه یکبار صدای خندهی علی آرامش خانه را به هم میزد؛ مصنوعی و بدون روح. مطمئن بودم مرضیه نمیتواند به این خندهها دل خوش کند. حتما خودش را اینطور آرام میکرد که هفتههای اول آشنایی است و بالاخره یک روز درست میشود. علی میگفت روز خواستگاری به مرضیه گفته، دیر عاشق میشود. همان روز از توی جلسهی خواستگاری برایم پیامک داد: «ابروها و لبهای این دختر، شبیه توئه؛ باهاش ازدواج میکنم.» جواب دادم: «خیلی نامردی!»
کشوی پاتختی را باز کردم. سشوار نبود. باز هم علی مثل همیشه سشوار را توی حمام جا گذاشته بود. بُرس را از توی کیفم برداشتم و رفتم طرف حمام. علی چشمش که به لباسهایم افتاد اخمهایش رفت توی هم. خودم را زدم به آن راه و رفتم توی حمام. هنوز موهایم خشک نشده بود که علی در را باز کرد: «زود باش بیا ببین. داره برف میآد!»
تلفنش تمام شده بود. آن قدر از برف ذوقزده بود که مرضیه را از یاد برده بود. نگران بودم. با وضعیتی که بینشان بود معلوم نبود کارشان به کجا کشیده شود. از مجلس عقد که برگشت میگفت: «عقد رو که خوندیم، بابا نشست کنارم. میدونی بهام چی گفت؟» فکر میکردم حتما پدرش از خوشحالیاش گفته است و آرزو کرده است که به پای همدیگر پیر شوند.
«خیلی جدی زل زد توی چشمهام و گفت: توی خانوادهی ما طلاق رسم نیست.» فکر نمیکردم پدرش این قدر نگران روحیهی علی باشد. قطعا پدرش بیشتر از من، علی را را میشناخت. وقتی این را گفت، برای مرضیه نگران شدم. چه قدر اصرار کردم که برود خواستگاری! میگفت: «مریم تو رو خدا اذیتم نکن. من مرد زندگی نیستم. میرم دختر مردم رو بدبخت میکنم. اون وقت تقصیر توئهها!» فکر میکردم با ازدواج، آرام میشود و به زندگی طبیعیاش برمیگردد. خودم مهم نبودم. بالاخره با نبودنش کنار میآمدم؛ اولینبارم نبود که دوری کسی را تحمل میکردم. ولی علی تازه اول زندگی بود و من شده بودم بلای جانش.
موهایم که خشک شد کمی کرم ضد آفتاب به صورتم زدم که سرما اذیتم نکند. از حمام آمدم بیرون. ایستاده بود کنار پنجره و به آسمان نگاه میکرد. برف شدیدی میبارید؛ ریز و متراکم. رفتم کنار علی ایستادم. همانطور که نگاهش به بیرون بود، دستم را گرفت. چهقدر سرد بود! شاید هم دست من گرمتر از همیشه بود. گفت: «بریم برفبازی؟!»
رفتم از اتاق خواب، پالتویش را آوردم. بوی عطر جدیدی میداد. مرضیه برایش خریده بود. حتما خیلی پول برایش خرج کرده بود؛ اگرچه از سلیقهاش خوشم نیامد ولی میشد فهمید چه قدر علی را دوست دارد. یکبار بهاش گفتم: «علی! مرضیه عاشق توئه. این بلا رو سرش نیار. دخترها خیلی زودتر از اونی که تو فکر میکنی، علاقهمند میشن.» سرش را پایین انداخت و آرام گفت: «میدونم. تقصیر خودمه. اولین شبی که خونهشون موندم، با دستهام تا صبح موهاش رو نوازش میکردم. سعی کردم جای تو رو برام بگیره ولی ابروها و لبهاش نمیذاشت…» چه میتوانستم بگویم.
لباسهایم را پوشیدم و از آپارتمان علی آمدیم بیرون. بچهها با شال و کلاه و دستکش آمده بودند توی محوطه و خوشحال، برفها را گلوله میکردند و به طرف همدیگر پرتاب میکردند. از کنار نگهبانی که رد میشدیم پیرمرد سرش را از پنجره آورد بیرون. بخار از دهانش بیرون زد: «سلام علیآقا. سلام خانم. صبح شما بخیر.» من را با مرضیه اشتباه گرفته بود. شالگردن را گرفتم روی دماغ و دهانم که چهرهام معلوم نباشد. علی با پیرمرد، خوش و بشی کرد و آمدیم بیرون. پیرمرد، بفهمینفهمی مشکوک شده بود.
خیابان خیلی ساکت بود. هنوز یک ساعت از شروع برف نگذشته بود ولی آسفالت کف خیابان را نمیشد دید. علی از من جلو افتاد. روی برفها آرام راه میرفت و پس از هر قدم، سرش را برمیگرداند و ردپایش را نگاه میکرد. توی هر قدم، پشت پاشنهاش را میچسباند به نوک پنجهی پای دیگرش. آرامآرام یک دایرهی کوچک درست کرد و بعد، مستقیم رفت. کمی جلوتر چرخید به چپ. نوشته بود: «مر» معلوم نبود اولِ اسم من است یا اول اسم «مرضیه». برگشت و به من نگاه کرد. دوست داشتم یک قدم دیگر بردارد و ادامهاش را بنویسد: «ضیه». خودش هم نمیدانست چه کار کند. همانجا انتهای «ر» نشست. در خیابان هیچ کس نبود. سکوت سنگینی بود. رسیدم بالای سرش. با دستش کمی از روی برفها را برداشت و به طرف دهانش برد. اولین برف زمستان امسال بود؛ حتما کلی دود و آلودگی با خودش به زمین آورده بود. گفتم: «نخور. این برف تمیز نیست.» دهانش را بست و نگاهی به من انداخت. برفهایی که توی دستش گرفته بود کمکم آب میشد. دستش را روی پیشانیاش گذاشت و فشار داد. از بین انگشتاش، برفهای آب شده پایین میآمد. پایش را دراز کرد و به پشت روی برفها خوابید. هنوز برف میآمد. چانهاش میلرزید. نمیدانستم از سرماست یا این که بغض کرده است. میدانستم اگر بغض کرده باشد، حضور من اذیتش میکند. راهم را کج کردم و از او دور شدم.
چند دقیقهی بعد ایستادم. دیگر من را نمیدید. سرم را انداختم پایین و با قدمهایم یک عین کوچک روی برفها نوشتم. به دنبالش رفتم بالا و خط لام را کشیدم. بالای لام که رسیدم باید برمیگشتم و «ی» را از پایین لام شروع میکردم. نمیخواستم «ل» دو خطی شود. باید یک قدم بلند برمیداشتم و خودم را به پایینش میرساندم ولی بیش از یک قدم من بود؛ به خصوص با مانتوی بلندی که پوشیده بودم نمیشد قدم به آن بلندی برداشت. باید میپریدم. خیز گرفتم و پریدم پایین لام. پایم روی زمین محکم نشد و لیز خوردم. با کمر روی زمین پهن شدم. آن قدر لباس تنم بود که درد نیامد. فقط نگران بودم کسی من را دیده باشد. سریع بلند شدم و نگاهی به اطراف انداختم. کسی توی خیابانها نبود. نفس راحتی کشیدم. خیلی گذشته بود از وقتی که علی را تنها گذاشته بودم. هنوز همانجا روی زمین دراز کشیده بود. برف، روی پالتوی مشکیاش را پوشانده بود و درست پیدا نبود. نگاهی به «علی» نیمهکارهای که نوشته بودم انداختم. پایین لام خراب شده بود. دیگر نمیشد درستش کرد. پشت مانتویم را تکاندم و راه افتادم. به علی نزدیک شده بودم. انگار داشت با خودش حرف میزد. بیشتر حرفها نامفهوم بود. گاهی صدایش را بلند میکرد. خودم را کشیدم پشت دیوار. نمیخواستم خلوتش را به هم بزنم. از پشت دیوار صدایش را میشنیدم. در میان حرفهایش فریاد کشید: «خدایا! تو میدونستی من مرد زندگی نیستم. چرا با من این کار رو میکنی…» و صدای هقهقش بلند شد. شالگردنم را درست کردم و در کنار دیوار راه افتادم. هر چه دورتر میشدم صدایش را کمرنگتر میشنیدم. جملهی آخر در ذهنم تکرار میشد: «چرا با من این کار رو میکنی؟»
به ایستگاه اتوبوس رسیدم. دلم میخواست هر چه زودتر از آنجا دور شوم. اتوبوسی در ایستگاه توقف کرده بود. سوار شدم و روی تنها صندلی خالی نشستم. پشت سرم پیرزنی قدخمیده، یک پایش را روی پلهی اول اتوبوس گذاشت و رو به من گفت: «این اتوبوس کجا میره مادر؟» نگاهی به دور و برم انداختم؛ با من بود. گفتم: «نمیدونم.» پایش را از پلهی اتوبوس پایین گذاشت. مطمئن نبودم صدایم را شنیده باشد. درِ اتوبوس بسته شد. روی پلهی پایین، کمی برف نشسته بود.
فروردین ۱۲م, ۱۳۸۷ در ۶:۱۱ ق.ظ
سلام
داستان رو چندین بار دیگه به همراه نظرات باقی دوستان می خونم و نظر میدم؛ چون موضوع خطیریه!
در پرانتز: فکر می کنم نوشتن از زبان یک خانم و به قلم یک آقا ظرافتهای خاصی بخواد. بعضی رفتارهای مریم می توانست زنانه تر باشد.
حامد:
آن روز که طرح اولیه ی داستان شکل گرفت، به این نتیجه رسیدم که از زبان یک زن باید روایت شود. خوشحال می شوم اگر آن ظرافت های خاص را به صورت مصداقی تر توضیح دهید. قطعا به چنین نظراتی نیازمندم.
فروردین ۱۲م, ۱۳۸۷ در ۸:۴۵ ق.ظ
سلام
داستان جالبي بود…اما…خب يه ظرافتايي هم داشت.خودتون بهتر مي فهميد به نظرم!كسي كه بخواد داستاني رو بسازه خودشو به راحتي مي تونه جاي هر شخصيتي بذاره!نمي تونه؟به نظر من كه مي شه…اما يه چيزي توش داشت كه من نمي فهميدم.خودم قشنگ حس مي كم كه يه چيزي رو ازش نفهميدم…يه چيز اساسي…اما خودم نمي دونم چيه…بيخيال!
حالا اينو هم به عنوان يه دختر مي گم:با توجه به اينكه شما مرد هستيد و مردا اغلب همچين چيزي ازشون سر نمي زنه (!)خيلي شبيه به حالت هاي زنانه بود.البته به نظر من.شايد يكي ديگه بياد بگه اينطور نيست!ها؟…اما خب.خيلي بلديد!تبريك مي گم.
توي اين دنيا مرضيه هاي زيادي وجود داره كه خودشونو گول مي زنند.خيلي هاشون رو خودم با چشماي خودم ديدم!داستان بود اما واقعيت…واقعا حماقته چنين دل خوش كردنايي…نمي دونم…
زيادي حرف زدم…
يا حق
حامد:
سلام. ممنون
فروردین ۱۲م, ۱۳۸۷ در ۹:۵۲ ق.ظ
سلام نصف شب است کمی خسته ام میخوانم تا نصفه خواندم ولی احساس کردم باید با حوصله بخوانم شاداب وخندان!
فروردین ۱۲م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۱ ق.ظ
چقدر تلخ اما واقعی……
فروردین ۱۲م, ۱۳۸۷ در ۳:۴۷ ب.ظ
نه خسته!
“نور گوشی علی، در تاریکی روشن بود.”
نور تاریک هم؟
شاد زی
حامد:
شاید باید می نوشتم: «در تاریکی اتاق، روشن بود». باید دوباره بخوانمش.
فروردین ۱۲م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۸ ب.ظ
سلام!
اين همان علي نيست كه سارا زنش بود و نصفه رهاشد؟
تا وسطهاي داستان نفهميدم از زبان يك دختر است.تا رسيدم به آنجا كه،«من كه يك دختر بودم ميفهميدم»
واقعاً تعجب كردم.كل روند داستان در ذهنم عوض شد!
آن ظرافتهايي را هم كه «من»گفته بودند داشت.تا آنجايي كه فكر كنم يكبار خودتان بايد بخوانيد و فكر كنيد لازم است اين قدر؟
تعليق روي برف نوشتن هم خيلي قشنگ بود.خيلي.خصوصاً اينكه دو اسم هم اولشان مثل هم بود.
داستان را آف خواندم.ديدم بايد اينها را بگويم و آن شدم
سال خوبي داشته باشيد و باز هم جاري باشيد
راستي،داستان دنباله داشته باشد بهتر نيست؟اخرش به خوبي اول و وسطش تمام نشد
حامد:
سلام. قرار بود دنباله داشته باشد. به این جا که رسید، احساس کردم همه ی حرفم را زده ام. برای همین تمامش کردم.
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۷ در ۹:۲۴ ق.ظ
هنوز نظر دادن برای داستان ها را بلد نشده ام. آدم نمیداند به اسکلت داستان نگاه کند یا به روح آن! اصلا بناست که نظری داده شود یا نه؟ آدم نظری می دهد و بعد نویسنده است که آدم را متهم میکند به نفهمیدن منظورش! اما چون صفحه ی نظراتی باز است لابد نویسنده دوست داشته واکنش خواننده را بداند! به خاطر همین میگویم…
اینجا یکی دارد یکی دیگر را گول میزند. شاید هم یکی دارد دو نفر دیگر را گول میزند! اما مطمئنا اینجا یکی دارد نقش بازی میکند…
سعی کردم نتیجه بگیرم که آخرش، این داستان چند نفر قربانی خواهدداشت؟ یک نفر؟ دو نفر؟ سه نفر؟… مهم نیست! مهم این است که نویسنده اش نمی تواند آنقدر نامرد باشد که بخواهد مثل همه داستان ها آخرش را به خوبی و خوشی تمام کند…
اگر داستان نبود و قرار بود با واقعیتی از زندگی این روزهای «علی ها» همراه شود علی را جور دیگری می ساختم. جوری که خواننده او را بشناسد! تا اعماق ذهنش را بخواند. حیف که قرار نیست من بنویسم! تو مینویسی و ما می خوانیم و باید ادب را رعایت کنیم و نظر بدهیم چون نمی شود به راحتی زبان باز کنیم و بگوییم «احساس بسیار ناخوشایندی پیدا کردیم از خواندنش …»
حامد:
از آن کامنت ها که خیلی دوست شان دارم.
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۷ در ۱:۴۸ ب.ظ
امان از این فیدهای خراااااااااااب !
حامد:
متوجه نشدم. فید وبلاگ من مشکلی داره؟
فروردین ۱۳م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۵ ب.ظ
سلام
اينجا ميشه نظر خصوصي ارساليد يا نه؟
منتظرم…
حامد:
بله. تا من تایید نکنم عمومی نمی شود. بگویید تا عمومی اش نکنم.
فروردین ۱۴م, ۱۳۸۷ در ۱:۲۱ ق.ظ
جهان را صاحبی باشد خدا نام ….
سلام ….
نمی دونم چرا قلبم سوخت …..
….
یه عالمه حرف
…..
فروردین ۱۴م, ۱۳۸۷ در ۳:۴۳ ق.ظ
سلام
ایندفعه راحتتر و سریعتر می شد فهمید که راوی داستان یک زنه.
به نظر من فقط مریم و علی هستن که دارن همدیگر رو گول می زنن. مریم بدتر از همه، چرا علی رو مجبور کرده بود به پیشقدم شدن برای ازدواج و بعد ملامت علی، در حالی که هنوز به ارتباطش ادامه می داد!؟ هیچ احساسی در این داستان حقیقی نیست جز احساس جنسی علی نسبت به همه زنها و احساس جنسی مریم به همه مردها!
باز هم تایید می کنم که راوی داستان از نویسنده مرد هیچ وقت نباید مستقیما یک زن باشه. بهتر و قابل فهمتر و واقعی تر بود اگه شما راوی داستان باشید و احساس یک زن رو به عنوان نویسنده نقل می کردید. نه اینکه شما به عنوان یک زن باشید و داستان رو تعریف کنید؛ چون زن نیستید و هیچ وقت نمی تونید باشید.
راستش این موضوعات اعصابم رو کاملا خورد می کنه چون خوب و بد و اخلاص و وفا با شرعیات مخلوط می شه. این موضوعی که می گم یعنی موضوع ازدواج موقت نه داستان شما.
سال نو خوبی داشته باشید.
حامد:
سلام. کامنت های شما همیشه من را مجبور به بازبینی مطلبم می کند. شما هم سال نویی داشته باشید.
فروردین ۱۴م, ۱۳۸۷ در ۹:۱۸ ق.ظ
خسته نباشی عزیز. خوشحالم که خیلی بهتر از کلرجی من و یکی مثل من مینویسید . به نظرم شما مریم رو تجربه کردید . تو نوشته های دیگه تون هم چنین حسهایی وجود داشت . به همین دلیل هم هست که داستان برای مخاطب تا حدی گنگه اما معلومه که نویسنده ابهامی رو حس نمیکنه . شاید هم من اشتباه میکنم . به هر حال خوب بود . یا علی
فروردین ۱۴م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۱ ق.ظ
خوب باید سرفرصت خوندو نظر داد. داستان رو شهید نمی کنم. منتظر باش
شاد باشی
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۱۲:۱۶ ق.ظ
خیلی وقت است جایی کامنت نگذاشتهام؛ اما مطلب اخیرتان را که خواندم احساس کردم از آن موقعهاست که باید برای تذکر برخی نکات، کامنتدانی را غنیمت شمرد!
راستش به نظر حقیر، اگر قرار بود پستهای رسپنا به سه دستهی “عالی”، “خوب” و “ضعیف” تقسیم شوند؛ این پست جزو “خیلی ضعیف”ها بود. مرا ببخشید؛ اما به نظرم میرسد که دارید آرام آرام اسیر کلیشههایی میشوید که دانسته یا ندانسته دارند میشوند پایهی ثابت داستانهایتان. حتی عناصر داستانیتان هم کلیشهای شدهاند. غلیانی از احساسات ثابت و یکنواختی توی داستانهای اخیرتان موج میزند که شاید خوانندهي کمتوقع را ارضا کند؛ اما خوانندههایی که داستان را صرفاً برای تفریح نمیخوانند، ملول خواهد کرد. قصد ندارم این احساسات را - که بعضاً حالت افراطی به خود گرفتهاند- به درونیات شما منتسب کنم؛ اما از آنجا که مشهور است داستان، پردهی نمایش ضمیر ناخوداگاه نویسنده است، به نظر میرسد که در انتخاب سوژه و نوع پردازش، وسواس بیشتری لازم است.
جدا از سوژه، قلم و نوع روایتگریتان هم آنقدر یکنواخت شده است که اگر داستانهای شما را بین داستانهایی از دیگران بگذارند، به راحتی میتوان آن را شناخت.پردازش داستان با گرایش درونگرایی اگرچه لذتبخش است؛ اما استفادهی مدام از آن، خوانندههای ثابتتان را خسته خواهد کرد. در این چند ماه اخیر که داستانهایتان را دنبال کردهام، به خاطر ندارم که در پردازش داستان از شیوههای متنوع روایتگری استفاده کرده باشید یا سبکهای متنوع داستاننویسی را به کار برده باشید یا حتی لحن و سیاق داستانهایتان را عوض کرده و مثلا داستان طنز نوشته باشید. خودتان بهتر میدانید که در هر کدام از این عرصهها، مهارت لازم است و مهارت بدون تجربهی مداوم، به دست نمیآید.
مضافاً اینکه تعلیق، ابهام و اتمام غیر شفاف داستان، همانقدر که تکنیک لازمی برای بالا بردن ارزش داستان است، میتواند به آسیب نیز تبدیل شود. به نظر میرسد که حتی این خصلت نیز شده است جزو لاینفک داستانهایتان؛ که لااقل از منظر حقیر، نه تنها حُسن محسوب نمی شود که جای نقد دارد.
علی ای حال، قلمتان شایستهی آیندهی سبزی است؛ اگر زود به زود هرسش کنید!
توفیق الهی مددکارتان.
حامد:
ممنونم. مشغول نوشتن طرح داستانی دیگری هستم که سعی کرده ام نکاتی که گفته اید رعایت کنم. از حرفه ای بودن تان لذت می برم.
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۱:۵۵ ق.ظ
مطمئنم که تجربه نکرده ای..دوست داشتی فقط راوی باشی..چون خیلی جاها سرسرکی رد میشی و نمیگی…بها نمیدی !! چون نمیدونی. لمس نکردی و نچشیدی اون لحظه یه دختر چی میکشه !!!! حق داری..امیدوارم هیچ وقت نچشی….
بیشتر از همه مریم مقصر استو بیشتر از همه مریم زجر میکشه !! …مریم !! و مریم ها………………………….!
فروردین ۱۵م, ۱۳۸۷ در ۶:۵۷ ق.ظ
سلام
برخلاف هميشه نقطه ی اوجت عالی بود عالی اما اخرش افتضاح بود افتضاح!میشه یک بار درست داستان بنویسی ؟ البته اگر رمان باشه نقطه ی فرودت عالی بود! میتونه یک رمان فوق العاده پر فروش شه!
از نظر اخلاقی صفر شبیه رمانهای خارجی می نویسی این چه مضامینه مزخرفیه!؟؟!! رک دارم میگم!! اگر رمان نویس بشی ادبیات ما رو به ابتذال می کشونی!!
دلم می خواست علی رو خفه کنم می دونی؟ جدی میگم ! فشارم اومد بالا!!!
درضمن هر موضوعی از یک خاطره یا دلمشغولی سرچشمه می گیره!! این یعنی اینکه؟؟
حامد:
سلام. آدم خیلی باید ساده باشد که ادعای خوب بودن داشته باشد؛ من هم آدم خوبی نیستم؛ حتی احتمالا تفکرات پلید و غیر شرعی ای هم داشته باشم ولی، کاش بین تفکرات راوی (مریم)، شخصیت های دیگر داستان (علی و مرضیه) و نویسنده ی داستان (بنده ی حقیر) تفکیک قائل می شدید.
فروردین ۱۶م, ۱۳۸۷ در ۶:۲۳ ق.ظ
سلام
دوست دارم باز داستان بنويسيد بخونم…
همين!
يا حق
حامد:
سلام. ممنون
فروردین ۱۶م, ۱۳۸۷ در ۶:۲۴ ق.ظ
راستي!اين سارا داره شايعه پراكني مي كنه ها!حواستون باشه فردا پس فردا آوازش همه جا نپيچه…!!!!
فروردین ۱۶م, ۱۳۸۷ در ۶:۲۵ ق.ظ
اصلا شايدم شايعه نيست!ها؟ ئا ئا ئا!
فروردین ۱۶م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۴۵ ب.ظ
سلام استاد. سال نو مبارک، بهارت مبارک، شکوفاییات مبارک… یاد رفیقای قدیمی نیستی دیگه؟ یعنی فقط یاهوی ملعون پل ارتباطی ما بوده؟ هر از گاهی سر بزنی بد نیست!!
حامد:
سلام. مشکلات زندگی زیاد است برادر. سر می زنیم حتما به وبلاگت
فروردین ۱۷م, ۱۳۸۷ در ۳:۵۹ ق.ظ
سلام
فکر می کنم زیادی «حس زنانه» توی نوشتتون معلوم بود ! نمی دونم ، شاید چون پسرم همچین حرفی می زنم !
شخصیت علی و مریم تا آخر داستان برام گنگ موند ! شخصیت کلیشون رو می گم البته ! شاید هم هدفتون همین بوده ، برای من این گنگ بودن هم زیبا بود !
البته این که شخصیت علی و مریم رو درست و حسابی نشناختم هم برام زیبا بود هم زجر آور ! اوج جائی که حس کردم شخصیت مریم برام ناشناخته مونده جائی بود که می خواست اسم علی رو رو برفها بنویسه ! اگه …
نظر ها رو که خوندم بعضی ها از پایان داستان ناراضی بودن ، اما من فکر کنم آخر داستان بیشتر از جاهای دیگه بهم چسبیده باشه ! شاید چون حس می کردم سیر شدم اینطوری بود !
اسم داستان… یادم رفت چی می خواستم بگم :دی
در حدی نیستم که مشکلی از داستان بگیرم ! فقط نظرمو گفتم !
یا علی
حامد:
برداشت آقایون از این داستان با برداشت خانم ها، خیلی متفاوت است. تقریبا گیج شده ام.
فروردین ۱۷م, ۱۳۸۷ در ۵:۴۷ ق.ظ
سلام حامد عزيز…
داستانت را نخواندم. رفتم پايين وبلاگ و مطلبت را در باره شهدا خواندم. حرف دلم را زده بودي. با همه احترامي كه به دوستان راوي مناطق جنگي دارم، حرفهايشان را اصلا باور نمي كنم. من از آن جنگ چيزي را باور ميكنم كه عقل و احساسم ميگويد. و اعتقاد دارم كه اين سالها دارند با شعور ما بازي ميكنند. منظور خاصي ندارم. من هم چند خطي به بهانه نقد روايتگري جنگ نوشته ام….
باز هم ممنون
حامد:
سلام. حتما می خوانم
فروردین ۱۷م, ۱۳۸۷ در ۷:۱۴ ب.ظ
ديروز كلي از دست شما اعصابم خورد بود از دست شما كه نه از دست نظرات شما وبي تفاوتي دوستان در مورد اين موضوع ! ديروز بايد ان پيام اتشين را مي فرستادم كه نشد!! بي خيال ديگر ولي خيلي
فروردین ۱۷م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۵۸ ب.ظ
بر ظرفیتتون احسنت!
نظر های داغی دادند. پیگیر هستم.
ضمنا من شک دارم سارایی که این بالا نظر داده همان کج و معوج خودمان باشد.
فروردین ۱۷م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۹ ب.ظ
نشان به اين که تو اين جايي به بي نشان تو خشنودم
تو در کجاي زمين هستي به آسمان نکند رفتي
من از زمين و زمان تنها به آسمان تو خشنودم
سلام از زيارت لالهها بازآمدهام. سوغاتم را ميپذيريد؟
فروردین ۱۸م, ۱۳۸۷ در ۶:۰۹ ب.ظ
سلام………اینقد خوب از زبان زن داستان نوشتی که یادم رفته بود که نویسنده خودش یه مرده…
فروردین ۱۸م, ۱۳۸۷ در ۱۱:۳۳ ب.ظ
سلام اقا حامد
خیلی با خودم کلنجار رفتم که بگم یا نه! اصلا ًکامنت بذارم یا مثل خیلی وقتا ساکت رد بشم
اما دیدم این داستان واقعی است!
برداشتهای بقیه رو خوندم …
ولی کسی رو ندیدم که از طرف مریم داستان حرف زده باشه غیر از یکی که …
نوشتن داستان به این واقعی هم عجیبه هم قشنگ
اما بودن جای مریم زجرآوره
اگه هنوز بعد از ۶ ماه که به زور فرستادیش خواستگاری هنوز موقع مسیج زدن بهت میگه خاطرات با تو بودن قشنگترین لذت تنهاییمه
وقتی بعد از ۴ ماه از عقدش هنوز موقع مسیج زدن بهت بگه “نازنین ترینم”"عزیزم” “………”
وقتی هرچی تو فرار کنی اونم نه به خاطر خودت به خاطر اون و زندگیش، باز بهت مسیج بزنه “میدونستی چقدر دوست دارم”
وقتی حاضر باشی توی اون اتوبوس تا نا کجا آباد بری
وقتی …
وقتی …
وقتی …
لـِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه میشی حامد آقا!لِه!
دارم مینویسم اینا رو اما تمام وجودم یخ کرده!چقدر تنهایی، مطبوعه الآن
وقتی بدونی توی دنیا جایی برای شما دوتا زیر یه سقف نیست و اینو همه میدونستند که حتی اون روزی که میخواست بره خواستگاری مامانش گفت هنوز دلت پیش مریمه و تو اینا رو بشنوی ….
وقتی تو هم توی تاریکی برای خودت زندگی دو نفره ت رو بسازی
اما یهو که چشم باز میکنی میبینی اونی که توی خیال کنارته نیست
فقط یه پتو بوده که تنگ چسبوندیش به خودت
مسیج ها رو مرور میکنی
“مریمم،نمیدونی چه مزه ای داره روی بالشی سر بذارم که بوی تو رو میده”
“عزیزکم،نمیدونی چه کیفی داره که تا چشمام رو میبندم کنارمی”
…
وقتی توی ازمایشگاه بهت زنگ بزنه و بگه مرضیه نیست پیشم یه کم باهام حرف میزنی ؟
وقتی توی تک تک حرفاش که خیلی هاش رو با شوخی میزنه میبینی هنوز اون حس هست با اینکه تو فکر میکردی با عقد کردنش حداقل اون راحت میشه
وقتی …
نمیتونین باور کنید که بدونی یکی هیچ وقت مال تو نیست و نمیشه اما باهاش ۶ ماه عقد موقت باشی …
کاش فقط عقد بود …
تو زندگیت رو باهاش شروع کرده بودی…
قشنگترین ساعات روزت رو با هم گذرونده بودین
قشنگترین غذاها رو گرم ترین نوشیدنی ها رو ملس ترین آب انارها رو
تو حتی وقتی بهم میریختی فقط کافی بود بری نزدیک محل کارش و بگی “علی میای دم در؟”
و اون وقت بود که اگه پیاده تا اون ور دنیا هم میرفتی خسته نمیشدی
….
تو فقط یه راوی بودی حامد آقا
به عنوان راوی خوب کارِت رو انجام دادی
خیلی ها علی رو ظالم خطاب کردند …
اما نیست،این طوری نیست
دلم به حال علی میسوزه
علی داره زجر میکشه هر چند بخنده
علی داره زجر میکشه حتی اگه توی نوشته هاش هیچ اثری نباشه
اما مریم بدتر
چون علی فکر میکنه مرضیه نمیفهمه ! اما من میدونم مرضیه از نگاهش از سلام کردنش از بوسیدنش از همه چیز علی میفهمه که امروز دل علی یه جای دیگه است
مریم عذاب وجدان داره
مریم توی این عذاب وجدان داره غرق میشه
بااینکه از اول در این مورد بارها و بارها و بارها با علی حرف زده و هربار علی گفته “این چیزا رو تو بی خیال،اونش با من”
بیچاره مریم و مریمهایی که تصمیم میگیرن چند روزی رو مطابق دلشون زندگی کنن
در عشق تو بین عقل و دل درگیرم
پیروز اگر عقل شود میمیرم!
اگه دیدین به جو وبلاگ نمیخوره تاییدش نکنید،نوشتم که شاید دستهام از تایپ روی کیبورد یه کم گرم بشه
حامد: سلام. این کامنت را بارها خواندم.
فروردین ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۴:۴۸ ق.ظ
:((…کاش این کامنت قبلی رو عمومی نمیکردید…شما نمیدونید با عمومی کردنش اشک چندین نفر رو قراره در بیارین..نمیدونید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! انگاری دردش رو خودتون هم حس نکردید !و فقط نوشتید ….
فروردین ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۵:۰۷ ق.ظ
سلام
به نظر من خیلی ……….. نوشته بودیدخیلی
ایشالا در سبک نوشتن تجدید نظر کنید
فروردین ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۵:۰۹ ق.ظ
سلام
راستی چقدر علی آقای داستان شما بیچاره هستند چی شد سارا خانوم ترکشون کردند؟
فروردین ۱۹م, ۱۳۸۷ در ۵:۱۳ ق.ظ
خیلی تلخ مینویسید چرا اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آدم از زندگی سیر میشه
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۴:۱۶ ق.ظ
ممنونم که نظرهای من رو حذف میکنید
حامد:
به خاطر تاخیر در عمومی شدن نظر شما پوزش من را بپذیرید؛ به خاطر پاره ای مشکلات فنی، دسترسی خود من به مدیریت وبلاگم به مدت ۲۴ ساعت ممکن نبود.
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۴:۱۸ ق.ظ
داستان را خواندم.خودم هم زيرش يك موسيقي متن گذاشتم و حسابي چسبيد.
تعليق داستان،با تعليق آهنگ فيلم «خيلي دور خيلي نزديك»واقعاً به هم مي خورد.
اين داستان از آنهايي بود كه كامنت خواندنش هم مزه داشت.
طرح كلي داستان قشنگ بود ولي روي ريزهكاريهايش بيشتر بايد فكر مي كرديد؛
يعني اينكه مي شد عادتهاي رفتاري بيشتري براي شخصيتها بگذاريدتا آدم با خواندنش لذت ببرد
و واقعاً دوست داشته باشد كه تا آخرش را دنبال كند،نه از سر كنجكاوي!
اين طوري هم يك جاهايي خيلي دقت كرديد و آدم كيف مي كند و هم يك جاهايي توي ذوق آدم مي خورد.
خواننده لذت مي برد وقتي مي بيند به همان چيزهاي ريزي كه خودش توجه دارد،نويسنده هم.
مثلاً آنجا كه از قول مريم نوشتيد «خودم را كشيدم پشت ديوار».خواننده خودش بايد جايگاه علي مريمرامعلوم كند.يعني به نظرم اين كار نويسنده است كه صحنه را درست توصيف كند
اين زياد در موفقيت يك داستان جالب نيست.هست؟
يا آنجايي كه از قول مريم زديد : ريشهاي پايين شالش چطوري باشد و يا احساسات مريم درباره مرضيه.اين از آن جاهايي است كه آدم كيف مي كندوقتي ميخواند.
معلوم است كه روي اولهاي داستان خيلي وقت گذاشتيد،ولي آخرهايش….انگار وقت كم اورديد و شايد هم نخواستيد زياد رويش فكر كنيد؟!؟!؟!
يه مثال ديگه اينكه آدمها معمولاً توي حرفهايشان نمي گويند برف ريز و متراكم(؟!)كاش يك صفت ملموس تر پيدا كنيد.
ولي دقتتان در بعضي حالات مريم قابل تحسين است.خيلي طبيعي است و ظريف.آن قدر كه درباره حالتهاي علي نمي شود اين حرف را بهتان گفت!!!
نمي دانم چرا فكر كردم مريم دوست دختر علي است نه كسي كه باهاش عقد موقت كرده .شايد چون شخصيتهايي با تيپ علي ازشان بعيد نيست!
يك سوال شخصي و اينكه واقعاً وقتي آدم به كسي ميگويد هر جور دوست داشتي بدترين جواب است؟
فكر كنم اگر اخرش ميزديد:«مطمئن بودم صدايم را شنيده» بهتر احساس مريم معلوم مي شد.نشنيدن صدا چيزي نيست كه گفتنش چيزي را حل كند.
خيلي حرف زدم.فقط ۱سوال ديگر و تمام
اسم داستان را چرا زديد اين برف تميز نيست؟ منظورتا ناز برف زندگي است؟
حامد:
سلام. به خاطر کامنت مفصل و کامل تان خیلی ممنون. قطعا نکاتی که تذکر دادید، در داستان های بعدی مورد توجه خواهند بود. علت بدی «هر جور دوست داشتی» در این داستان این بود که به معنای بی توجهی و بی اهمیتی بود. ممکن است در جایی دیگر و متنی دیگر، کارکرد دیگری مثل تطابق سلیقه دو نفر را داشته باشد. به متن بستگی دارد. در مورد اسم داستان… باید خواننده متن بفهمد؛ شنیدنش از زبان نویسنده ی داستان، لطفی ندارد.
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۵:۲۵ ق.ظ
اتفاقا خود کج ومعوجم بودم !
تعجب می کنم بازهم نظرات را خواندم چرا کسی از دختر بیچاره رمضیه چیزی نمی گوید دختری که باید تقاص عشق مسخره ی مریم وعلی را پس بدهد! آدم می ماند چه بگوید به که می شود واقعا اعتماد کرد
اقای [رسپنا] تا فردا لطف کنید یا پول را به اقای محمودی بدهید یا به این حساب بفرستید بیشتر هم بدهید بیشتر از ده تومان استقبال می کنیم
۰۱۰۰۶۰۱۴۷۶۰۰۳
حساب اقای مظاهر محمودی
حامد:
چشم
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۳:۲۱ ب.ظ
آخرش نفهميديم.اين داستان،با اين نظرات و جوابهاي شما،با بايد همين طوري بماند؟
يعني جايياش عوض نخواهد شد؟
حامد:
شاید داستان را بازنویسی کنم. ولی اگر قرار باشد تغییری ایجاد شود، یک جا و برای همیشه هست؛ نه خرده خرده.
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۳:۲۲ ب.ظ
راستي اين ساعت وبلاگتان مشكل ندارد؟ساعت ثبت كامنت را مي گويم
حامد:
چرا. مشکل دارد. هنوز نتوانسته ام درستش کنم. انشاء الله به زودی.
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۶:۱۳ ب.ظ
سلام. داستان خوبي بود (البته من نبايد نظر بدم، شما استاديد خب) و نکات جالبي داشت خصوصاً اشتراک “مر” در مريم و مرضيه.
شايد اشتباه ميکنم، شايد و بلکه البته که داستان نبايد وارد قضاوت بشود، البته که بايد قضاوت را به خواننده واگذارد، اما حداقلش اينست که به خواننده در رسيدن به يک نتيجه و قضاوت درست، کمک کند، يعني عناصري باشد که دست مايه اوليه براي قضاوت خواننده را فراهم کند.
شايد هست، من نتوانستم اين عناصر را بيابم.
شايد هم قرار نبوده قضاوتي صورت گيرد يا نتيجه اي حتي در پرده هفتم ذهن خواننده، نقش بندد که در اين صورت موافق نيستم.
کاش فرصت بود دو سه بار ديگه ميخوندم داستان را. در هرصورت حس خوبي داشت.
ياعلي
حامد:
سلام. ممنون. ادعای قضاوت نداشتن، سنگین است. بالاخره زاویه ی دید نویسنده ی یک داستان نسبت به یک مسئله، همان قضاوت اوست. منتها بیشتر سعی کرده ام در این داستان، جا برای مخالفت مخاطب را باقی بگذارم. در هر صورت از اظهار نظر شما خیلی ممنونم.
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۶:۴۲ ب.ظ
سلام. داستان را خواندهام قبلاً. لذت بردهام. نقاط ضعفش را هم میدانم و برایت گفتم. دوستان هم اشاره کردن. مخصوصا آخر داستان. انتقاد به آن وارد است. چیزی که برای من جالب است اینکه شما لمقه را در دهان خواننده نگذاشتهای که آهای خانم آقا به خدا این دو نفر محرمند یا محرم نیستن. مذهبی هستن یا نیستن(sara). اصلا اینها مهم نیست که برای بعضی از افراد خواننده مهم است. به قول پویا پرتو نمی دانی به روح داستان توجه کنی و نقدش کنی یا به اسکلت فنی آن. برایم مهم است که بنویسی و احتمالا قالب نوشتاریت را عوض کنی(آی بی کلاه).
انتقاد بعدی اینکه اسم علی توی همه داستانها باید تکرار شود؟ با توجه به سابقه ذهنی خوانندگان شما از داستانهای قبلی این میانه مقداری گنگ شدن.
با اجازه شما مطلبی در مورد واکنشهای دوستان به داستان شما نوشتم.
حامد:
در مورد اسم علی موافقم. پایان بندی را هم باید بازبینی کنم. از توجه شما متشکرم.
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۶:۴۷ ب.ظ
یادم رفت بهتان بگویم:
ملت اینقدر داستان های درپیت و غلو گونه خوانده اند که حس مریم به علی را دوست داشتن ترسیم نمی کنند. حتما باید چند تا توصیف و حالت الکی از خودت بریزی تو داستان تا غلیظ شود. بعد می شود دوست داشتن و عشق. کسانی که مدتی با هم زندگی کردهاند، آن شدت اولیه را ندارند و جایش را حالتی از درک متقابل و ناملموس(لمسی نیست) گرفته است.
خوشم میآید اجازه دادهای خوانندگانت خودشان تصمیم بگیرند که چگونه شخصیتها را ترسیم کنند.
فروردین ۲۰م, ۱۳۸۷ در ۹:۳۲ ب.ظ
این داستان رو که میخونم فقط یه چیزی برام پررنگ میشه وقتی داستان بیشتر از دو نفر بازیگر داشته باشه، حتی اگه نفر سوم در حد “یار تو دلی” باشه! همه شون نابود میشن!(البته نابودخیلی کلمه ی اغراق امیزیه اما یه چیزی در اون حد)
ماشالله دوستان زیاد نوشتن ،ما هم خواندیم!
قلمتان مملو از لحظات ناب زندگی
یا علی
فروردین ۲۱م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۴۵ ق.ظ
سلام. من البته دیسکانکت کردم ولی خیلی چیزها مجبورم کردند برگردم.
اگر همه داستان را هم توجیهکنی، فکر نکنم تشریح و توصیف صحنههای محرکش را بتوانی توصیف کنی. میتوانی؟ اینکه برخی از فراز و فرودهای داستانت با مضامین اسلامی و انسانی در تضاد است را. و اینکه این نوع نگاه شایستهی شما نیست را. حتی اگر توجیه کنی که به دنبال تمرین و حرفهایگری هستی، باز جا دارد که آن بحث قدیمی خودمان را پیش بکشم و احتمالا باز هم ناراحت شوی.
میترسم مثل من و خاطراتمان که-البته گویا- فراموشمان کردهای، خیلی چیزهای دیگر را هم فراموش کنی یا کردهباشی. میترسم.
خوشحال میشوم نقد خودت بر این داستان را ببینم. البته بیشتر نقد محتوایی.
منتظر پاسخ منطقی، دقیق و مفصل به تمامینظرات، در قالب یک یادداشت جدید هستم. هر طور خودتان صلاح میدانید.
یا علی. خدا نگهدار.
حامد:
سلام
فروردین ۲۱م, ۱۳۸۷ در ۷:۳۰ ب.ظ
داشتم نگاه میکردم دیدم اینجا هم دیروز یک ساله شد!!!!
البته یه سوال هنوز توی ذهنمه:
اول شما ۲۰ فروردین شروع کردید به نوشتن بعد اقای احمدی نژاد این روز رو روز ملی اعلام کردند یااول آقای احمدی نژاد این روز رو ملی اعلام کردند بعد شما نوشتید!:دی
امیدوارم به فکر ذبح نیفتید!حداقل هر وقت تصمیم به ذبح گرفتید به حالت تعلیق در بیاورید !
یا علی
فروردین ۲۲م, ۱۳۸۷ در ۳:۰۹ ق.ظ
نمی دانم! شاید از اندر باغ نبودن است یا سادگی یا خوش بینی یا … ولی من تا قبل آنجایی که نگهبان به مریم سلام کند، فکر می کردم مریم قصه، خیالی ست! یا چیزی تو مایه های روح! چیزی فقط در فکر علی! غلط بود دیگر … نبود … حیف!
فروردین ۲۲م, ۱۳۸۷ در ۷:۲۰ ق.ظ
همینکه تا حالا بیش از چهل نظر داشته اید - با هر محتوایی که باشند- نشان از قوت داستانتان است. چون هر کس با هر عقیده ای وادار به نظر دادن شده. خیلی ها گفتند دیسکانکت کردند و به خاطر ارسال نظر برگشتند.
وقتی روی مسائل حساس دست بگذارید حساسیت همه هم بالا می رود. می شود بهترین استفاده را از این فرصت کرد یا آن را به باد فنا داد.
موقعیت وبلاگتان حساس شده. هر حرفی که بزنید.
موفق باشید
حامد:
بعد از این داستان، حرف زدن سخت شده است.
فروردین ۲۲م, ۱۳۸۷ در ۸:۵۸ ق.ظ
سلام.اول، پست آخر سارا را خوندم و دلیل عصبانیت و نوشتن اون پست و نفهمیدم.
بعد پست مظاهر و خوندم و یه چیزهایی فهمیدم.بعد بعضی کامنتها رو خواندم.با توجه به مراحل بالا انتظار نوشته ی جنجالی و بی رحمی رو داشتم که هیچ کدام نبود.با پیش زمینه ی ذهنی دنبال متهم یا مقصر می گشتم که باز هم پیدا نکردم.نویسنده نیستم و نویسندگی نمیدانم.کامنتی که میگذارم فقط حسی است.خرده نگیرید.
کامنت اول (من) نکته ی مهمی داشت،اونم اینکه رفتار مریم زیاد زنانه نبود.به خصوص اونجاهائی که علی با تلفن حرف میزد و مریم به روی خودش نمیاورد.با این که خودم تا بحال به این صورت درگیر چنین قضیه ای نبودم ولی کم نشنیدم رفتار دختران و در این موقعیت ها.البته فکر میکنم محیط در رفتار خیلی تاثیر داره.در محیط خوابگاه های دانشجویی فراوان از این اتفاقات می یفته و جالبه بدونید کمتر کسی حاضر میشه به راحتی مریم کنار بکشه.فکر میکنم مریم اینجا زیاد رفتار زنانه از خودش نشون نداده که میتونه علتش یا تجربه های قبلیش بوده باشه یا از آینده ی خودش با علی مطمئن نبوده.خانمها وقتی به یه نفر علاقه داشته باشن و طرف مقابل رفتاری شبیه علی نشون بده,عقلشون میگه که برن.هر چند دلشون بگه بمونن.
رفتن خیلی سخته و اتفاقا آدم ها اصلا عادت نمی کنن.حتی اگر با دلخوری،مجبور باشی بروی،باز هم عادت نمیشود.حس مریم برام عجیبه.نمیتونم درکش کنم که چطور بی سرو صدا رفت.
دلم برای مرضیه می سوزد.
امیدوارم علی مرد زندگی شود.
فروردین ۲۲م, ۱۳۸۷ در ۹:۰۰ ق.ظ
به نظرم در چنین موقعیتی می توانیم نعمت متعه رو بیشتر درک کنیم!!!
شوخی بود
فروردین ۲۲م, ۱۳۸۷ در ۹:۰۹ ق.ظ
سلام ، نمیدانم چرا اصرار دارید در زمینه هایی بنویسید که اصلا تجربه نکرده اید ( البته با توجه به دم بخت بودن شما این موضوع کمی قابل درک است ) در حالی که فراوان هستند موضوعاتی که تجربه کرده اید و مطمئنا زمینه های مناسبتری هستند برای فعالیت داستان نویسی شما و البته باعث میشوند نوشته های شما از اصالت بیشتری بر خوردار شوند ، چیزی که نوشته های مشابه داستان بالا به کلی فاقد آن هستند . در آخر به عنوان یک متاهل هر وقت داستان های این چنینی از شما میخوانم دچار اعصاب خوردی میشوم .
امیدوارم موفق تر باشید …
فروردین ۲۲م, ۱۳۸۷ در ۷:۱۵ ب.ظ
دوباره سلام
داشتم از دیشب تا حالا فکر میکردم.
وقتی آدم داستان و می خونه یه حس خفگی بهش دست میده.آزار دهنده است.این حالت تو داستان*روبدوشامبر آبی که خواهرم خریده بود* به صورت وحشتناک تری تجربه کرده بودم.
اشاره به جزئیات مثل لرزش تلفن همراه و گرما یا سرمای دست منو یاد داستان سارا و داستان شما ارزش چاپ شدن ندارد انداخت.یعنی وقتی خوندم،داشتم تو ذهنم دنبال داستان های قبلی می گشتم.
بعضی از دوستان تذکر داده بودند در مورد چند تا از صحنه های !!! داستان.
به نظرم اینقدر مهم نبود که بخوام روش کلید کنم،چون فکر می کنم اینها جزء تمرین نویسندگی هاتونه.
ولی فقط یه فکر تو ذهنم وول میخوره.اونم اینکه،اون چیزی که به بیشتر آثار هنری بها میده،فکر می کنم غنی بودن محتواشه.
پرداختنتون به جزئیات و عینی بودن فضا قابل تحسینه.
در کل قشنگ بود.
(در خصوصی یا عمومی کردنش مختارید)
فروردین ۲۳م, ۱۳۸۷ در ۸:۱۱ ق.ظ
با اجازه از مدیریت رسپنا و در پاسخ به جناب علی که فرمودن:”نمیدانم چرا اصرار دارید در زمینه هایی بنویسید که اصلا تجربه نکرده اید در حالی که فراوان هستند موضوعاتی که تجربه کرده اید و مطمئنا زمینه های مناسبتری هستند برای فعالیت داستان نویسی شم”
کسانی که همچین داستانی را تجربه کرده اند یا علی هستند یا مریم یا مرضیه و هرکدام عمل خود را بهترین می دانند. بهتر همین نیست که چهارم شخص مجهولی روایت کند!؟
فروردین ۲۳م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۰ ق.ظ
باز هم سلام. فکر میکنم اگر به مخاطبان خود پاسخ منطقی ندهید، به شعور آنها توهین کردهاید و البته به وقتی که برای شما و وبلاگتان صرف کردهاند… .
باز هم منتظریم. یا علی
حامد:
باز هم سلام. جواب قانع کننده ای ندارم.
فروردین ۲۳م, ۱۳۸۷ در ۳:۴۸ ب.ظ
سلام.دلم میخواد کم نیاری.از این کامنتهای مختلف خسته نشی.محکم بایست سرجات و با تمام قدرت بنویس.یک طلبه حق دارد بنویسد.مطمئن هستم که داستان نوشتن طلبه ای مثل تو یقیناارزش خواندن را دارد.توی تمام داستانهای تو یه جورایی حجاب کلمه توش هست .چرا دیگران متوجه نیستند؟دلم میخواد بگم ؛اونایی که به توصیف برخی صحنهها خرده گرفتند؛آیا متوجه محجوب بودن قلم نویسنده نشدند؟اصلا کتاب داستانهای دیگران رو خوندند؟ طیف هنری اقتضا میکند که تا با کمک برخی ظزافتهای زیبا ٰبقیه حرف ها به مخاطب زد.چرا متوجه نمیشوند؟از برخی کامنتها حرصم میگیرد چه جور…به خصوص وقتی نویسندهاش را میشناسم…با تمام قوا بنویس و کم نیار .سربلند باشی داداش…
فروردین ۲۸م, ۱۳۸۷ در ۱۰:۱۹ ب.ظ
ye sar oomadam site ke ghabl az kelas ۱۰ min bikar namoonam. faghat mikhastam parafe awalo bekhoonam, hamino begam ke az kelas moondam! jeddan khaste nabashi
اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۷ در ۷:۵۹ ق.ظ
به مادرانه! ، نه تو رو خدا! می خواستید یه طلبه بیاد مثل کتاب داستان های بیرون بنویسه! اون وقت طلبه س؟! من که هیچ حجابی تو این کلمات و مریم و علی ای که الکی با همند، نمی بینم! اه! چه طور می توانی اینقدر چندش فکر کنی!؟؟
اردیبهشت ۳۰م, ۱۳۸۷ در ۴:۰۹ ق.ظ
سلام
باز هم دیر رسیدم…
وقت نکردم همه نظرات را بخوانم
اما می دانم که روایت یک داستان از زبان جنس مخالف کاری است که به این راحتی ها از هر کسی بر نمی آید.
دست مریزاد…
کلی حال کردم اما نمی دونم چرا یک حس بری بهم دست میده وقتی نمی فهمم مریم به علی محرم بود یا نه؟
وقتی نمی فهمم چرا به علی اصرار می کند تا به خواستگاری برود
اما شاید خیلی سنگ دلم که از رفتن مریم خوشحال می شوم بی آنکه بخواهم
شاید چون برای خودم پیش آمده,شاید ….
به هر حال عالی بود
امیدوارم زود تعطیلات رو تمام کنی و دوباره برگردی
مرداد ۸م, ۱۳۸۷ در ۵:۵۶ ق.ظ
تازه دارم می فهمم که این داستان چرا نوشته شد…کاش زودتر از اینها فهمیده بودم…کاش!!!