بایگانی برای ماه خرداد, ۱۳۸۶

سردبیر بودن چه لذتی دارد!

۱۰ خرداد ۱۳۸۶

 داشتم مطالب شماره ۱۲ فیروزه را می‌خواندم که برخوردم به این:
«نان هنوز داغ است. بعد از کلی اصرار اجازه می‌دهد یک لقمه بگذارم دهانش. دهانش را که باز می‌کند می‌فهمم لقمه را خیلی بزرگ گرفته‌ام. مربا از لای لقمه می‌ریزد روی لباسش.»
بخش پایانی داستان «ارسطو پشت فرمان» از سید محمد حسین نواب. سردبیر بودن چه […]

سانسور کتاب‌هایی که خوانده نمی‌شوند!

از مسئولین وزارت ارشاد تعجب می‌کنم که این همه وقت می‌گذارند برای سانسور و ممیزی کتاب‌ها. آخر در ایران که کسی کتاب نمی‌خواند. یه کاری کنید مردم بیشتر کتاب بخوانند؛ آن وقت نوبت به ممیزی هم می‌رسد. روزی سه چهار دقیقه بر هر نفر. چه ضایع!

خر و پف در بیداری

آدم وقتی شب بیدار است، فردا هم بیدارتر است؛ گیرم که در رخت‌خوابش باشد و خر و پف کند. و وقتی شب خواب است و خر و پفش هوا، فردا خواب‌تر؛ گیرم که از صبح تا شب به جنب و جوش باشد.
خررررر… پفـ فـ فـ فـ فـ…!!!

از دنیا مانده، از آخرت رانده

۹ خرداد ۱۳۸۶

خوب بودن، قصد بد نداشتن کفایت نمی‌کند. وقتی آدم در مسیر شهرت پا می‌گذارد، بدون این که خود بفهمد ناگهان سر بلند می‌کند و می‌بیند که دورش را عده‌ای گرفته‌اند و شده است یک آدم مشهور و معروف با باری از مسئولیت به خاطر هر کلمه حرفی که از دهانش خارج می‌شود. خدا را شکر در […]

دنیای ما آدم‌ها

۸ خرداد ۱۳۸۶

مسائل اقتصادی به مسائل سیاسی خیلی شبیه است. یعنی برخوردی که آدم‌ها با پول توی‌ جیب‌شان می‌کنند، خیلی ‌وقت‌ها در روابط‌‌شان با دیگران هم همان کار را می‌کنند و سیاست یعنی همین؛ گیرم کمی در مقیاس بزرگ‌تر.
عده‌ای از هم‌شهری‌های ما هستند که اگر دویست‌ تومان به‌شان بدهی و بگویی تا آخر ماه همین است، از […]

تیپ هنرمندانه، قهوه تلخ، سیگار

۶ خرداد ۱۳۸۶

به خاطر فیروزه هم که شده باید بین سایت‌های هنر و ادبیات و وبلاگ‌ هنرمندها و نویسنده‌ها گشت و گزار داشته باشم. فضای گرفته‌ای بر بیشتر‌ آن‌ها حاکم است. در زندگی واقعی هم وقتی با هنرمند جماعت برخورد می‌کنیم این حالت گرفته و غم و غصه شیوع دارد. داستان‌ها و شعر‌ها هم که پر است از سیاه‌نگاری و ناامیدی و گریه و […]

اندر مضرات کلیشه

۵ خرداد ۱۳۸۶

رئیس اداره مستخدم را صدا می‌زند که مثلا «مش رمضون! فردا بازم انگار شهادتی چیزیه! برو از اتو انبار پارچه سیاهه رو بردار، نصب کن دم در». و مش رمضون هم می‌رود از انبار اداره، یک پارچه سیاه آفتاب خورده‌ی رنگ‌پریده می‌آورد که با رنگ خرد شده‌ای روی آن نوشته‌است: «ایام سوگواری اهل بیت را تسلیت […]

باید درباره خدا تجدید نظر کنیم!

۴ خرداد ۱۳۸۶

آدم دنبال پول باشد هم بهتر است از این که دنبال یک هدف کلی ذهنی دور از دسترس متوهم دلخوش‌کنک دروغین ریاکارانه‌ی بی‌مسمای موقتی وجدان‌خر‌کن به اسم خدا باشد. کافر نشده‌ام، ملحد نشده‌ام، خدا را هنوز قبول دارم، کسانی را هم دیده‌ام که برای خدا کارهای گنده‌گنده کرده‌اند و مخلص‌شان هم هستم ولی این‌هایی نیست که خیلی […]

وبلاگ از نان شب هم واجب‌تر است!

۱ خرداد ۱۳۸۶

«خب بچه‌ها دیگه امتحاناتم داره شروع می‌شه. به همین مناسبت تا یک‌ماه و نیم دیگه نیستم.»
حتما جملات شبیه این را در وبلاگ‌ها دیده‌اید. خیلی راحت به مناسبت شروع امتحانات، خیلی از وبلاگ‌ها تخته می‌کنند و تا یک ماه دیگر نمی‌آیند. از آن بدتر هم هست، حمیدرضا (دوست دوران کودکی‌ام) موبایل و کامپیوتر را به مدت […]

جشنواره رسانه‌های دیجیتال

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۶

بالاخره توانستم به شبکه اینترنت جشنواره وصل شوم. غرفه‌های دفتر توسعه وبلاگ دینی و مجمع وبلاگ‌نویسان مسلمان و پارسی‌بلاگ جاهایی بود که آن‌جا کسانی را از قبل می‌شناختم. متاسفانه، خبری از رسانه‌های دیجیتال به آن صورت که انتظار داشتم نیست. به نظر می‌رسد که رسانه‌های درست و درمانی که در اینترنت برای خود صاحب سبک هستند و وزنه‌ […]

ما دو تا

۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۶

با خواندن ابیات زیر به شدت احساس حسرت کردم که چرا تازه با اسم زنده‌یاد نجمه زارع آشنا شدم. قافیه‌بندی و ردیف‌های شعرهایی که از ایشان خواندم واقعا زیبا بود. مثل ردیف شعر زیر:
از خواب می‌پریم
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…
جوی و دو جفت چکمه و گل بود و ما دو […]

داستان‌نویسی. کار عاقلانه؟!

۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

به نظر می‌رسد که نوشتن کار عاقلانه‌ای نباشد. هول نشوید. عرض می‌کنم خدمتتان. باور بفرمایید که نوشتن‌، کار عاقلانه‌ای نیست. وقتی یک نویسنده یا داستان‌نویس، دست به نوشتن می‌زند و مثلا به خاطر دغدغه بیان مطلبی خاص که شاید فقط او تجربه‌اش کرده باشد، داستانی را می‌نویسد، به طور خود‌آگاه یا ناخودآگاه در حال فاش […]

مشقی برای جریان سیال ذهن

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶

متن زیر قرار بوده است جریان سیال ذهن از آب در بیاید: «شرحی بر پاسی از شب گذشته»
تشنگی یا پشه؟ یا شاید گرما؟ و یا شاید خش‌خش برگ‌های اوکالیپتوس جلوی حجره‌ام؟ طبقه‌ی دوم حجره دارم، نزدیک سر یک درخت اوکالیپتوس؛ البته حجره که نه، خوشم نمی‌آید به‌اش بگویم حجره؛ فرق می‌کند. این‌جا فقط یک خوابگاه است. […]

پیچ کار وبلاگ‌نویسی

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶

امروز شده‌ام جستجوگر به معنای واقعی… از ظهر تا حالا بین ناهار و جلسه شورای سردبیری فیروزه و کارهای خرده‌ریز میانش، تمام وقت عزیزم را گذاشته‌ام برای وبلاگ خواندن و دنبال شخصیت‌ها گشتن. وبلاگ‌های زیادی را دیدم. وبلاگ‌هایی که آن‌ها را واقعا یک وبلاگ‌نویس اداره می‌کرد. آرشیو‌های پنج‌ساله، شش‌ساله و بیشتر. برایم‌ جالب بود که […]

جیب پول، جیب آبرو، جیب وقت

حرفه‌ای بودن … علاوه بر این‌که کمی دور از دست‌رس است، مشکل دیگری هم دارد، آن هم این‌که خیلی‌ها مثل من که روحیه‌شان ملاحظه‌گر و محتاط است، مرز بین حرفه‌ای بودن و مغرور بودن، یا حرفه‌ای بودن و کله‌شق بودن، یا حرفه‌ای بودن و خشن بودن را اشتباه‌ می‌کنند. وقتی مسئولیتی را قبول می‌کنی اگر […]

چه کار هجوی است این تدریس!

۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

هیچ‌وقت یک بخش از متن نمی‌تواند تصویر دقیق و کاملی از کل آن به دست بدهد ولی نمی‌دانم چرا هوس کرده‌ام یک بخش از داستانی را که دارم می‌نویسم برای‌تان منتشر کنم. بخوانید ببینید چه‌طور است. این داستان، بازنویسی کتابی‌ست که درباره فلسفه خلقت نوشته شده؛ می‌شود گفت رویکرد کتاب، فلسفی-کلامی است:
… تلفن همراهم زنگ […]

حرفی برای گفتن

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

برای داستان‌نویس شدن، باید در مرحله اول، داستان‌گوی خوبی بود. تا آدم، داستانی و حرفی برای گفتن نداشته باشد داستان‌نویس نمی‌شود. گیرم که صدها ساعت کلاس عناصر داستان و نقد رمان رفته باشد. یک روز توی لوح هم از آقای امیرخانی خواندم که از دست خانمی شاکی بود. می‌گفت بنده خدا به خاطر این که […]