بایگانی برای ماه مرداد, ۱۳۸۶

روزنه‌ی کوچک

۹ مرداد ۱۳۸۶

برادرم محمد،‌ قبل از این که برود کلاس اول دبستان چون به نوشتن علاقه داشت، پیش مادرم نشسته بود و نوشتن نام و نام خانوادگی خودش را یاد گرفته بود. فکر کنم تا عدد ده را هم بلد بود. آن روزها هم که هم‌سن و سالان خودش همین چند کلمه را بلد نبودند خیال برش […]

به درد سوختن هم؟

۷ مرداد ۱۳۸۶

همه کاغذها و دفترها و داستان‌هایی که نوشته بود را از پنجره‌ی اتاقش پرت کرد بیرون؛ شعرهایش را هم با نگاهی حسرت‌بار. آخرین دفتر را که انداخت بیرون، کنار پنجره ایستاد و از ته دل فریاد کشید: «شماها هیچ غلطی نمی‌تونین بکنید. شماها به درد دور انداختن هم نمی‌خورید، حتی به درد سوختن! از اتاق […]

داستان: هوو

۶ مرداد ۱۳۸۶

سحر یک پارچ آب‌طالبی درست کرده بود. همان‌طور که مهرداد دوست داشت یخ خرد کرده بود و ریخته بود توی مخلوط‌کن تا آب‌طالبی‌ها خوب تگرگی شود. دو تا لیوان لب‌‌ریز گذاشت توی یک سینی کوچک و آورد کنار میز کامپیوتر: «خسته نباشی! زود بخور سرد نشه! اه حواسم نیست، منظورم اینه که گرم نشه!». مهرداد […]

داستان: گور باباي شهرستان

۵ مرداد ۱۳۸۶

دو سه بار تا نزديك صندلي راننده رفت و برگشت. مسافر‌ها از رفت و آمد او حس خوشايندي نداشتند: «آخه يك بار، دو بار، نه صد بار! مگه اون جلو چه خبره؟!»
باز تا نزديك صندلي راننده رفت و پشيمان شد. برگشت و نشست سر جايش ولي دوباره انگار نمي‌توانست آرام بگيرد. راننده هم از آينه […]

سکوت ناخوشایند!

۴ مرداد ۱۳۸۶






چراغ ها را من خاموش می‌ کنم

۳ مرداد ۱۳۸۶

خانم زویا پیرزاد خوب داستان می‌نویسد. اولین کتابی که از او خواندم «چراغ ها را من خاموش می کنم» بود. معمولا با رمان‌هایی که خانم‌ها نوشته باشند دچار مشکل می‌شوم چون بروز احساسات و عواطف آن قدر شدت می‌گیرد و حرف از اشک و آه و گریه و زاری و شکست عشقی و این‌ها می‌شود […]

داستان: گور بابای مرد بودن

مادری با بچه‌اش از خیابان رد می‌شدند. بچه‌اش پسر چهار پنج‌ ساله‌ای بود که با شلوار و پیراهنی که پوشیده بود، شبیه مردها شده بود. قرص و محکم هم راه می‌رفت؛ مثل مردها. دستش را از دست مادر بیرون می‌کشید و مادر نگران بود که از او دور شود؛ دستش را دوباره می‌گرفت. آخر دستش […]

جدال

۲ مرداد ۱۳۸۶

+++

شاه‌نامه آخرش خوش(مزه) است!

۱ مرداد ۱۳۸۶

رخش، گاري‌كشي می‌کند‌
رستم كنار پياده‌رو سيگار مي‌فروشد
سهراب، ته جوب به خود مي‌پيچد
گرد‌آفريد، از خانه زده بيرون
مردان خياباني، براي تهمينه بوق مي‌زنند
ابوالقاسم، براي شبكه سه
سريال جنگي مي‌سازد
-واي …
موريانه‌ها به آخر شاه‌نامه رسيده‌اند!!
شاعر: اکبر اکسیر

صفر را بستند

از آن‌جایی که در یادداشت‌ها و داستان‌های اخیر رسپنا، شاهد حضور پررنگ و تاثیرگذار عنصری به نام تلفن هستیم،‌ این بار توجه شما را جلب می‌کنم به شعری درباره این موجود با اهمیت؛ مخصوصا وقتی صفرش بسته باشد:
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ می‌زنیم
شعر: اکبر اکسیر

زبان مظلوم فارسی در اینترنت

چه‌قدر دردناک است که برای بعضی موضوعات ساعت‌ها در اینترنت جست‌و‌جو می‌کنیم ولی به جای پیدا کردن یک متن خوب، فقط با مطالب دم دستی و سطحی وبلاگی برخورد می‌کنیم. در حالی که همان چیزها را در زبان‌های دیگر مثل انگلیسی یا فرانسوی خیلی پربارتر و کامل‌تر می‌شود پیدا کرد. هنوز اینترنت، برای ما […]

داستان: مصراع‌های بی‌خبر‌آمده

۳۱ تیر ۱۳۸۶

تلفن که قطع شد، همه‌ی چراغ‌ها را خاموش کرد، به جز چراغ کوچک آبی اتاق مطالعه‌اش. با کامپیوتر نمی‌شد نوشت. بعضی حرف‌ها انگار فقط در پیچ و تاب قلم شکل می‌گیرند. بعضی سین‌ها باید کشیده باشند و بعضی دندانه‌دار. گاهی هم باید بعضی کلمه‌ها را نوشت و خط زد. بعضی کاغذ‌ها را باید پاره کرد. […]

داستان: عهد

۲۸ تیر ۱۳۸۶

منظم نبود رفت و آمد‌شان. برای او مثل نسیمی بود که بی‌خبر در یک ظهر داغ تابستانی می‌وزد. گاهی بی‌خبر از جایی که معلوم نبود، می‌آمد و می‌رفت. هر بار هم آرامشی غریب، تمام وجودش را فرا می‌گرفت. یک بار از روی کنجکاوی پرسید: «من هیچ وقت دلم برات تنگ نمی‌شه، ولی وقتی میای…»
نگذاشت حرفش […]

به قول طلبه‌ها:‌ نقض غرض می‌شود

۲۷ تیر ۱۳۸۶

بنده‌ خدا قصدی هم نداردها، فقط دارد احساساتش را بیان می‌کند. حرف اشتباهی نزده است‌ها ولی جوری بیانش می‌کند که آتو دست دشمنش می‌دهد. از اول کار رسپنا، بنای دشمنی با کلیشه و کلیشه‌نویسان را در دستور کار داشته‌ام ولی خدا می‌داند کی توفیق حاصل می‌شود و از برکات این آفت خانمان‌سوز راحت می‌شویم!
توی یادداشت […]

می‌روم سینما چیپس بخورم و بخندم و عربده بکشم!

«سینما ترییت» قم، امروز تعطیل است. فیلمی هم که الان روی پرده سینماست «روز سوم» محمدحسین لطیفی است. چرا تعطیل است؟ خب به خاطر این که امروز روز شهادت است. و شهادت‌های دیگر هم همین‌طور است. یعنی مدیر سینما تربیت، یا شاید هر کس دیگری که او را وادار به این کار کرده،‌ معتقد است […]

زیبا نوشتن،‌ زیبا فکر کردن

۲۵ تیر ۱۳۸۶

حسن می‌گوید از آدم‌های جوگیر خوشش نمی‌آید ولی من این یادداشت را به هیچ‌ وجه از روی جوگیری نمی‌دانم. البته این یادداشت باید دیروز نوشته‌ می‌شد، ولی به خاطر تلنبار شدن کارهای فیروزه و انتقال آرشیو و صفحه‌بندی نسخه اصلی و تیتربندی نوشته‌ها و خرده‌کاری‌های دیگر، نرسیدم. در هر صورت هنوز هم دیر نشده است.
رهبر،‌ […]

داستان: خواب‌آلوی بیدار

۲۳ تیر ۱۳۸۶

سر و صورتش را کاملا خیس کرده بود تا خوابش نبرد. صدای سین‌هایش در حجره می‌پیچید. یک‌دو بار هم‌حجره‌ای‌هایش از زیر پتو سرشان را بیرون آورده بودند و شبهی را که در سیاهی حجره دولا و راست می‌شد نگاه کرده بودند؛ معروف بود به خواب‌آلودگی. به قول بچه‌ها توپ هم از خواب بیدارش نمی‌کرد.
 چشم‌هایش بسته می‌شد و […]

داستان: احساس خوش‌بختی

۲۲ تیر ۱۳۸۶

 هنوز چند کیلومتر از آشنایی‌شان نگذشته بود. خوشحال بود کسی هست که احساس کند دوستش دارد و تا آخر راه، از این که با او هم‌سفر است لذت ببرد. اولین‌بار نبود که این جاده را می‌رفت، اولین بار هم نبود که در این جاده هم‌سفری داشت و از بودن با او لذت می‌برد. دستش را […]

منبر دیجیتال

۲۱ تیر ۱۳۸۶

روی‏تان می‏شود بازهم بگویید تحجر؟
بازهم بگویید سنت گرایی افراطی؟
بازهم بگویید ارتجاع؟

روز سوم، سوتی‌های بی‌شمار

۱۸ تیر ۱۳۸۶

به سفارش ناتانائیل، فیلم سینمایی روز سوم به کارگردانی محمد حسین لطیفی را دیدم. اگرچه خیلی‌ از تماشاچی‌ها راضی از سالن سینما بیرون می‌آمدند ولی به نظر من این فیلم،‌ خوب کارگردانی نشده بود.
روز سوم، داستان خواهر و برادری است که در جنگ خرمشهر، در شرایطی واقع می‌شوند که باید از دیوار حیاط خانه‌شان فرار […]

پشت دریا شهری است… قایقی باید ساخت!

۱۶ تیر ۱۳۸۶

ادبیات مخالفت، معمولا ساده‌تر از ادبیات دفاع است. در مخالفت کردن، راحت‌تر می‌شود موفق بود. برای یک روزنامه خیلی راحت است که هر روز بگردد و این طرف و آن طرف یک جامعه، نقاط ضعف را پیدا کند و آن را پیراهن عثمان کند و مردم هم بخوانند و بگویند: «عجب مملکت فلانی شده!»؛ بالاخره […]

چهارشنبه سوری، دو ثانیه کوتاه‌تر

۱۳ تیر ۱۳۸۶

 یکی از زیباترین فیلم‌هایی که در سینمای ایران دیده‌ام، چهارشنبه سوری به کارگردانی اصغر فرهادی است که اواخر سال ۸۴ اکران شد. سه بار در سینما تماشایش کردم و هر بار لایه‌ای جدید از فیلم را کشف کردم و در حقیقت علت علاقه‌ام به این فیلم، همین چند لایه بودنش است.
 
دیشب باز هوس کردم که فیلم […]

کارکرد لایه‌های زیرین متن

۱۰ تیر ۱۳۸۶

هر متن، بسته به ظرافتی که نویسنده‌ی آن به خرج داده است، تاثیر خاصی بر مخاطب دارد. بعضی متن‌ها در عنوان و کلمات قابل خواندن خلاصه می‌شوند و گاهی آن‌قدر واضح و روشن مطلب را بیان می‌کنند و در مورد مسائل موضع می‌گیرند که مخاطب سریع واکنش نشان می‌دهد و آن را رد را تایید […]