بایگانی برای ماه شهریور, ۱۳۸۶

داستان: هدیه‌ تولد، چهارشنبه سوری

۷ شهریور ۱۳۸۶

سر کوچه‌ دود اسپند هوا را پر کرده است. جماعتی دور هم جمع‌اند و هیاهویی برپاست. نزدیک‌تر می‌شوم؛ وسط حلقه‌ی مردهای خندان، دختری سیزده‌چهارده ساله، با لباس محلی قرمز می‌رقصد. مردهای دستمال‌ به دست، دور حلقه می‌چرخند و دخترک، روسری قرمزش را برداشته است و در هوا تکان می‌دهد. چند فیلم‌بردار و عکاس مدام […]

مرد تکثیر شده

۳ شهریور ۱۳۸۶

گاهی اوقات هیچ چیز مثل یک جای ساکت و دنج مثل دفتر خالی یک نشریه به آدم حال نمی‌دهد؛ مخصوصا اگر یک رمان جدید هم دم دستت باشد که خستگی کار را از تنت بیرون ببرد؛ و مخصوصا‌ تر اگر یک بیوفامیلی با آب‌جوش دائمی هم باشد که هر بیست صفحه یک بار، یک فنجان […]

اگر من جای وزیر فرهنگ و ارشاد بودم…

۱ شهریور ۱۳۸۶

اگر من جای آقای رئیس‌جمهور یا وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی‌اش بودم…
از این نمی‌ترسیدم که همه‌ی اهل فرهنگ و ادب جامعه‌ام مرا به باد انتقاد بگیرند و هر روز دادشان به هوا باشد که چرا وضع فرهنگ و هنر کشورمان این طور و آن طور است.
اگر من جای آقای رئیس جمهور یا وزیر فرهنگ و […]

فیلم سینمایی ممنتو

۳۱ مرداد ۱۳۸۶

فیلم سینمایی «ممنتو» ساخته «کریستوفر نولان» از آن فیلم‌هایی بود که وقتی دیدم کلی غصه خوردم که چرا تا حالا ندیده بودمش. داستان فیلم درباره مردی است به نام لئونارد (لنی) که در یک حادثه، حافظه‌ی کوتاه‌مدتش را از دست داده است. آخرین تصاویری که در حافظه‌ی بلند مدت خودش دارد این است که شب […]

داستان: بور

۲۸ مرداد ۱۳۸۶

«مسافرین پرواز شماره ۴۷۱ شرکت مسافربری آسمان به مقصد استانبول جهت تحویل بار…»
عده‌ای در صف ایستاده‌اند برای گرفتن کارت پرواز و تحویل بارهای‌شان. دو مرد با هم صحبت می‌کنند؛ یکی‌ با ریش پروفسوری و موی بور، دیگری با پوست سبزه و سر نیمه کچل. خانم‌هاشان هم با صورت‌های پودر خورده و سایه‌‌چشم‌های تیره رنگ با […]

دیگه توی دنیا کاری ندارم

۲۷ مرداد ۱۳۸۶

دیشب بابا می‌گفت: «اگه تو یکی هم زن بگیری، دیگه کاری توی دنیا ندارم.» خیلی سعی کردم که اشک‌هایم نریزد؛ پدر دلش می‌خواست جلوی چشمش یک مرد ببیند. مطمئن بودم اگر یک کلمه حرف از دهانم خارج شود اشکم جاری می‌شود وگرنه می‌گفتم: «بابا تازه شما شصت سالتونه! تا صد و بیست سالگی نصف راه […]

هنر در متن

۲۶ مرداد ۱۳۸۶

اولین بار که خانه‌های خیابان نواب را دیدم حس ناجوری به‌ام دست داد. برایم دردناک بود که به خاطر زیادی جمعیت‌ یا شاید به خاطر این که توانایی خرید مردم محدود است یا به هر دلیل دیگری که من نمی‌دانم، مردم باید در قوطی کبریت‌هایی با پنجره‌های بدون نور و سر و صداهای ناخوشایند یک […]

روز خبرنگار

۱۷ مرداد ۱۳۸۶

امروز روز خبرنگار بود. وقتی کلمه خبرنگار را می‌شنوید چه تصویری در ذهن‌تان نقش می‌بندد؟ اختلاف این ذهنیت‌ها همیشه برایم از جالب‌ترین موضوعات بوده است. بعضی با شنیدن خبرنگار به یاد افرادی می‌افتند که با مشقت و سختی در مکان‌های مختلف حاضر می‌شوند، ریسک می‌کنند، و حتی گاهی جان خود را به خاطر می‌اندازند تا […]

آن که قدرت دارد، آن که زبان دارد

۱۶ مرداد ۱۳۸۶

یکی قدرت دارد،‌ یکی زبان دارد. آن که قدرت دارد کارش را انجام می‌دهد و آن که زبان دارد از کار انجام شده شکایت و ناله می‌کند. شخص سومی هم این وسط هست که ناظر ماجرا است. این شخص سوم اگر طرف‌دار آن‌هایی باشد که زبان دارند و اعتراض می‌کنند که تکلیفش مشخص است؛ اعتراض […]

داستان: فرار

۱۲ مرداد ۱۳۸۶

مرد مسن روبروی تلویزیون، روی کاناپه لم داده است. چهار شیر ماده در کنار هم راه می‌روند و به دنبال غذا می‌گردند. شیرها طوری بو می‌کشند که انگار مطمئن هستند این اطراف طعمه‌ای برای شکار پیدا می‌شود. اطراف بیشه را به دقت وارسی می‌کنند. شیر نر، دورتر از شیرهای ماده زیر تک درختی لمیده است […]