بایگانی برای ماه مهر, ۱۳۸۶
۶ مهر ۱۳۸۶
تازه میخواستم بروم اول دبستان که خانهمان را عوض کردیم. رفتیم به خیابانی در اصفهان که همیشه بابا را یاد بهشت میاندازد. خانهی پدریام در خیابانی است که سقف دارد؛ سقفی از جنس شاخ و برگ، سقفی از درخت. گیرم که آفتاب از سوراخهای سقفش رد میشود و روی زمین بازی میکند. خیابانی که درختهای […]
درباره یادداشت روزانه | ۷ نظر »
دروغ چرا؟ زیاد نمیگذرد از وقتی که بیژن نجدی را شناختهام. شعرهایش خیلی قشنگ است. یعنی یک جورایی زندگیاش خیلی قشنگ است؛ در جهان دیگری زندگی میکند. امروز دوباره داشتم به این شعرش فکر میکردم:
از این منظومه روزی خواهم رفت
میهمان خستهی راه شیری خواهم شد
درباره شعر، هنر | بدون نظر »
۵ مهر ۱۳۸۶
مدتی از اذان گذشته است و بچهها منتظر من هستند. ولی نمیتوانم چشم از صفحهی کامپیوترم بردارم. دفتر فیروزه خالی است و من ماندهام با صفحههایی باز که دلم نمیآید ببندمشان. امروز بعد از مدتها سری به آرشیوهای خاک گرفتهی وبلاگهای قدیمی زدم. وبلاگهایی که از سالها پیش مینویسند؛ از آن اوایل که پرشنبلاگ راه […]
درباره رسانه، وبلاگنویسی، یادداشت روزانه | ۴ نظر »
۴ مهر ۱۳۸۶
شاید هیچ یک از مردمی که در خیابانهای شلوغ شهر رانندگی میکردند یا در پیادهروهای پررفتوآمد به هم تنه میزدند نمیدانست که او آن بالا، در طبقهی آخر یکی از بزرگترین آسمانخراشهای شهر ایستاده است. شهر در تاریکی شب مثل آیینهای بود که آسمان پرستاره را نشان میدهد. چراغهای کوچک و بزرگ تمام شهر را […]
درباره ادبیات، داستان، هنر | ۳ نظر »
۱ مهر ۱۳۸۶
متهم در جايگاه قرار ميگيرد. وكيل مقتول همانطور كه در صحن دادگاه راه ميرود با صدايي رسا و طنيندار ميگويد: «آقاي بيژن بيدل! همهي شواهد و مدارك بر اين دلالت دارند كه شما احتمالا مرتكب اين قتل شدهايد. چاقويي كه احتمالا مقتول به وسيلهي آن كشته شده است احتمالا همان چاقويي است […]
درباره ادبیات، داستان، هنر | ۵ نظر »
۲۸ شهریور ۱۳۸۶
امروز فیلم هیت را برای بار سوم دیدم. حالش را ندارم دربارهی فیلم توضیح کاملی بنویسم فقط زیباترین مشخصهی فیلم برای من این بود که کارگردان از پرداخت هیچ یک از شخصیتهایش غافل نشده بود. میشود گفت که داستان، دو شخصیت اصلی دارد؛ وینسنت هانا (آل پاچینو) و نیل مککالی (روبرتو دنیرو). هر دو شخصیت […]
درباره سینما، هنر | ۵ نظر »
۲۶ شهریور ۱۳۸۶
مدتها بود مادر سفارش میکرد یک میهمانی ترتیب دهم تا دوستانم را ببیند. هر روز به فردا میانداختم تا بالاخره ماه رمضان شد. گفتم افطاری بهانهی خوبی است. امیر هم شب دعوت دارد؛ با همکارهایش در دفتر نشریه سفرهی افطاری مجردی دارند. با دوستش جواد میخواهند اثبات کنند که بدون زنها هم از پس خودشان […]
درباره ادبیات، داستان، هنر | ۱۳ نظر »
۲۴ شهریور ۱۳۸۶
آن سیهدستِ سیهداسِ سیهدل
که تو را
چون گلی با ریشه
از زمین دل من کند و ربود
نیمی از روح مرا با خود بُرد
نشد این خاک به هم ریخته هموار هنوز…
نام شاعرش را قرار است یکی از دوستان شاعرم پیدا کند.
درباره ادبیات، شعر، هنر | ۱۱ نظر »
۲۲ شهریور ۱۳۸۶
یک زمان در اصفهان، موسسهای بود که در مدتی کوتاه به موفقیت نسبتا چشمگیری دست پیدا کرده بود. هم مردم از دستشان راضی بودند و هم آنها سود خوبی به دست آورده بودند و سرمایهی زیادی برای خود فراهم کرده بودند.
از زمانی که آن موسسه خیلی کوچک بود و مکان نداشت و بین خانههای بچهها […]
درباره فرهنگ | ۵ نظر »
۲۱ شهریور ۱۳۸۶
ماه رمضان را دوست دارم و خوشحالم که دوباره دارد ماه رمضان میشود. خاطرات بچگیام از ماه رمضان خیلی شیرین است. همانطور که عید نوروز با خانواده میرفتیم دید و بازدید، ماه رمضان هم همیشه همینطور بود. خالهها و دایی و عمهها را معمولا ماه رمضان میدیدیم. بچهها دور هم جمع بودیم و برای خودمان […]
درباره یادداشت روزانه | ۸ نظر »
۲۰ شهریور ۱۳۸۶
دو تا شخصیت خلق کرده بودم یکی دو روز پیش؛ همدیگر را خیلی دوست داشتند. البته معلوم نبود نسبتشان با هم چیست؛ زن و شوهر بودند آیا، همکار بودند، یا شاید دو غریبه که مدتها همدیگر را میشناختند… نمیدانم. هر چه بودند، این را میدانم که علاقهشان به هم خیلی زیاد بود. ولی این وسط […]
درباره ادبیات، داستان، هنر | ۹ نظر »
۱۷ شهریور ۱۳۸۶
یک رسانه، وقتی به خودش مطمئن باشد، وقتی حرفش قابل درک و قابل قبول باشد ترسی از این ندارد که صدای مخالفش به گوش دیگران برسد. ولی آدمی که حرف درست و درمانی برای گفتن ندارد ترجیح میدهد که سیم بلندگوی مخالفش را قطع کند. (قابل توجه کسانی که دربارهی لینک دادن، باهاشان اختلاف نظر […]
درباره رسانه، وبلاگنویسی | ۱۲ نظر »
۱۴ شهریور ۱۳۸۶
داشتم داستان میخواندم. یک جا بود که شخصیت منفی داستان داشت یک کار بدی انجام میداد؛ یک دفعه نویسنده از دست این یارو عصبانی شد و پرید وسط ماجرا که «خواننده عزیز یک لحظه توجه فرمایید! این آقایی که میبینید داره فلان کار رو میکنه یک آدم ناجور و کثیف و بدیه که نگو و […]
درباره ادبیات، داستان، رسانه، سینما، هنر | ۱۳ نظر »
۱۱ شهریور ۱۳۸۶
خب. چهطور شروع کنم؟
راستش مدتها بود این دغدغه را داشتم که یک سری مسائل بین وبلاگنویسها فراگیر شود؛ چیزهایی که شاید رعایت کردن آنها خیلی ساده باشد ولی از قلمانداختنشان تاثیر منفی زیادی بر یک وبلاگ میگذارد. البته این مسائل، چیزهایی هستند که پیشتر در وبلاگهای حرفهایتر مطرح شده بودند ولی خب بازنشر آنها […]
درباره ادبیات، رسانه، وبلاگنویسی | ۳۲ نظر »
۱۰ شهریور ۱۳۸۶
کلهشق بودم و گفتم دوستم نداری. میدانستم دارد. دلم میخواست بیشتر بگوید. میخواستم بیشتر بشنوم؛ ولی راضی نبودم زجر بکشد. از بیرون شهر آمده بود. کار هر شبش بود که دوازده شب میرفت بیرونشهر. تا صبح توی کوه و بیابان ول بود. این آخریها با خودش مفاتیحالجنان میبرد. آخر کار هم نماز صبحش را توی […]
درباره داستان | ۵ نظر »