بایگانی برای ماه آبان, ۱۳۸۶

پر کشید قیصر هم…

۸ آبان ۱۳۸۶

 

 
دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را…
فردا؟
 
 
 
 
 
قیصر امین‌پور از اولین شاعر‌هایی بود که اسمش به گوش‌مان خورد؛ در کتاب فارسی دبستان. شاعری بود ملموس و مفهوم، حتی برای من نوجوان آن زمان. و دیشب رفت… وقتی پیامک استاد حسینی (ژرفا) آمد: «غیر از خبر مرگ عزیزان چمن چیست/ پیغامی اگر باد سحر داشته باشد…».
نمی‌دانم چرا […]

در این سه سال، ته‌گرفته‌ای!

۷ آبان ۱۳۸۶

توی دفتر نشسته بودم؛ پشت میزم. سرم شلوغ بود و همه‌ی کارها به هم گره خورده بود. بچه‌ها هم همه رفته بودند پی کار و زندگی‌شان. داشتم بین پوشه‌ها و نوشته‌هایم دنبال یک فایل می‌گشتم؛ نمی‌دانم داستان بود یا مقاله‌ای چیزی… چه فرقی می‌کرد!
در اتاق باز شد و صدای آرامی که… (وصف و اوصافش را […]

عشق قابیل است

۵ آبان ۱۳۸۶

خیلی وقت‌ها نباید‌ها، باید می‌شود بی‌ آن‌که خواسته باشیم. تازه خیلی وقت‌ها اختیار ناخواسته‌ی ما هم بر آن قرار می‌‌گیرد. خلاصه آن چه که باید بشود می‌شود مثل همین مقدمه‌نویسی من که هیچ‌گاه کمترین تمایلی به آن نداشته‌ام. به خصوص با این ذهنیت که اگر نوشته‌های عزیزی بزرگ همچون هم‌سفر و هم‌شانه‌ام باشد. ولی […]

منِ پزشک می‌دانم…

۳ آبان ۱۳۸۶

 
تجویز کرده‌ام مثل یک پزشک
هر چند ساعت یک‌بار
شعری نو، غزل، سپید،…
و اگر افاقه نکرد
گریه، ناله، اشک، آه،…
و قبل از خواب
یک دو فریاد بلند
ولی منِ پزشک می‌دانم
که بیمار من
از دردی لاعلاج رنج می‌کشد…

ولی من دروغگو نبودم

۲ آبان ۱۳۸۶

عصبانی بود؛ داشت همه شخصیتش را به باد می‌داد. من هم عصبانی شدم. داشت همه چیز خراب می‌شد که یک کلمه همه چیز را درست کرد؛ بعضی کلمات مثل آبند روی آتش. یاد فیلم چهارشنبه‌سوری افتادم؛ آن‌جا که بعد از یک دعوای پر سر و صدا، مژده آرام شد و سکوت حکم‌فرما شد؛ آن‌جا که […]

داستان: داستان شما ارزش چاپ شدن را دارد.

۱ آبان ۱۳۸۶

یخ توی پارچ، آب شده است. ریحان‌ها هم کمی پیر شده است. عطیه، حوالی ساعت نه بود که میز را چید. هر لحظه منتظر بود صدای زنگ بیاید یا صدای چرخیدن کلید توی در. نگاهی به سبد کوچک سبزی‌ها می‌اندازد؛ مادرش همیشه می‌گفت: «سبزی را آخر از همه بیار سر سفره. وگرنه پیر می‌شه!»
صدای زنگِ […]

وقتی تلفن زنگ می‌زند باید گوشی را برداشت!

۲۹ مهر ۱۳۸۶

 
فیلم سینمایی باجه تلفن
جوئل شوماخر (۲۰۰۲)
 
اسم فیلم سینمایی «باجه تلفن» را از خیلی وقت‌ پیش شنیده بودم و می‌دانستم توی همان لیستی است که اگر کسی ندیده باشد، بین اهالی سینما خیلی آبروریزی ا‌ست! چند وقت پیش توی سالن نمایش مدرسه اسلامی هنر اکران شد و تماشایش کردم.
شخصیت اول فیلم مردی است دغل‌کار به […]

چهارشبنه‌ شبِ یکم با شعرخوانی پدربزرگ

۲۶ مهر ۱۳۸۶

تولد مظاهر بهانه شد وگرنه از مدت‌ها پیش برای چهارشنبه‌شب‌ها نقشه‌ها در سر پرورانده بودم. آدم دوستان خوب داشته باشد، دوستانش اهل ذوق و ادب هم باشند، نگران از دست دادن‌شان هم باشد… و به دنبال راهی برای دیدن همیشگی‌شان در جمعی صمیمی و بی شیله پیله نباشد؟
این یکی کافی‌شاپ را با حامد کشف کردیم؛ […]

داستان: روبدوشامبر آبی که خواهرم خریده بود

۲۵ مهر ۱۳۸۶

می‌دانم کسی خانه نیست ولی باز قبل از این که کلید را بچرخانم و در را باز کنم، زنگ می‌زنم. می‌روم داخل؛ چراغ سرسرا خاموش است. کلید برق، زمان‌دار است؛ حالا که فشارش دهم و چراغ روشن شود، به اندازه بالا رفتن یک آدم معمولی که حالش خوب باشد و غم و غصه‌های عالم توی […]

مرد تکثیر شده

۲۳ مهر ۱۳۸۶

رمان «مرد تکثیر شده» توسط «خوزه ساراماگو» نوشته شده و جایزه‌ی ادبی نوبل ۱۹۹۸ را به خودش اختصاص داده است. بعد از یک وقفه‌ی نسبتا طولانی در خواندش بالاخره هفته قبل به برکت سفری یک روزه، توی جاده تمامش کردم.
«مرد تکثیر شده» داستان مردی است به نام ترتولیانو ماکسیمو آفونسو که معلم تاریخ دبیرستان است […]

عجله نکنید، عجله نکنید، زنگ تفریحه!

۲۰ مهر ۱۳۸۶

اصفهان خوش می گذره اساس!

تنِ گرم پرنده ها

۱۵ مهر ۱۳۸۶

چه سعادتي است
وقتي كه برف مي‏بارد
دانستن اين‏كه
تن پرنده‏ها گرم است
بیژن جلالی
منبع: اکنون

به نقل از منابع آگاه…

۱۳ مهر ۱۳۸۶

 
مطالب زیر بخشی از عناوین خبرهای شماره‌ی ۹۴ نشریه خبری، تحلیلی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی عبرت‌های عاشوراست که هر دو هفته یک بار، در روزهای جمعه منتشر می‌شود و به صورت رایگان، بعد از نمازجمعه توزیع می‌شود:
 
 
یکی از مقامات عالی‌رتبه‌ی نظام در ضیافت افطاری…
یک روزنامه‌ی لبنانی افشا کرد: اسناد و مدارک محرمانه حاکی از آن است […]

هنوز دوستم داری؟

۱۲ مهر ۱۳۸۶

هر بار بلند شدم و خواستم با تو خلوت کنم چُرتم گرفت و خمیازه پشت خمیازه… و حال و هوای دلم از بین رفت. نکند دیگر دوست نداری صدایم را بشنوی!

داستان: با دست و پاهای خاکی

۱۱ مهر ۱۳۸۶

به پسر بزرگ‌تر گفتم برود رگ پیدا کند؛ رگ‌ِ گوسفند یا گاوی که تازه ذبح‌شده باشد. رگ را که آوردند گذاشتمش داخل زخم و چند لحظه بعد، بیرون آوردم… دیگر امیدی نبود. نمی‌شد کاری کرد؛ خیلی عمیق بود. سم در تمام بدن پخش شده بود. پرسید: «حالش چطوره؟»
گفتم: «از الان به بعد ازش خوب پرستاری […]

ادبیات، به همه جای زندگی آدم کار دارد!

۱۰ مهر ۱۳۸۶

ادبیات، به همه‌ جای زندگی آدم کار دارد. بعضی فکر می‌کنند که ادبیات فقط برای مواقع بی‌کاری است و به درد آن‌ها می‌خورد که شکم‌شان سیر است و دغدغه‌ی زندگی و پول و نان شب ندارند. آن روز هم که می‌خواستم بروم فلسفه بخوانم، دوست خیرخواهی می‌گفت: «فلسفه فقط به درد شکم‌های سیر می‌خورد!»
امشب شب […]

کوزه‌گر لال…

۹ مهر ۱۳۸۶

کوزه‌گر خود از کوزه‌شکسته آب می‌خورد. خودت هم می‌دانی. یعنی اصلا انگار خواستی به کوزه‌گرها ثابت کنی که به کوزه‌گری خود غره نشوند. حالا منِ کوزه‌گر، که همیشه‌ زبانم باز بود برای حرف زدن، برای راهنمایی دیگران، برای این که بگویم تو مهربانی، با تو راحت می‌شود حرف زد، این همه حرف زدم برای این […]

زمستان، خودش آمد!

محمد از خواب بیدارم کرد. گفت «مگر نمی‌خواستی بروی احیا؟» بلند شدم. رفتم وضو گرفتم. همان‌طور دست‌هام و صورتم خیس بود وقتی برمی‌گشتم طرف اتاق. بوی نم می‌آمد، بوی باران. دستم را که گذاشتم روی دستگیره‌ی در یک‌هو تنم لرزید. سرد شده بود.
لباس‌هایم را که عوض می‌کردم بین لباس‌هایی که مدت‌ها به چوب‌لباسی آویزان بود، […]