بایگانی برای ماه آذر, ۱۳۸۶

یا ایها العزیز

۹ آذر ۱۳۸۶

 همیشه تغییراتی که در حوزه رخ داده به قیمت روی مین رفتن عده‌ای خط‌شکن تمام شده است. از زمان مرحوم امام و حاج‌آقا مصطفی گرفته که استکان فلسفه‌خوان‌ها را آب می‌کشیدند، تا تغییراتی که در علوم حوزوی مثل فقه و اصول و ادبیات عرب و فلسفه‌ی جدید اتفاق افتاد؛ همین‌طور فعالیت‌‌های هنری و اجتماعی و […]

ربع مسکون زندگی عاطفی ما

۸ آذر ۱۳۸۶

ما هنرمندان،‌ یک عمر زیر پروژکتورِ نگاه، زندگی می‌کنیم. الآن به خودم می‌گویم آیا می‌شود جایی بروم که کسی مرا نشناسد؟ آزاد باشم، روی چمن بنشینم، دراز بکشم و کسی چشم به من ندوخته باشد. من می‌خواهم برای خودم زندگی کنم اما نمی‌شود. گاهی آدم دلش برای خودش تنگ می‌شود؛ چون دیگر نمی‌تواند خودش را […]

عمق دل

۷ آذر ۱۳۸۶

 
امروز همراه با شنیدن موسیقی این صفحه، بعد از مدت‌ها یک دل سیر وبلاگ خواندم؛ نزدیک چهار ساعت.‌ حرف‌های زیبایی خواندم که همیشه وادارم می‌کرد به سخن گفتن، به این که برای دیگران تعریف‌شان کنم. ولی این بار مزمزه‌کردن آن حرف‌ها در دل، شیرین‌تر است انگار… حرف‌هایی که بر زبان لق می‌زنند و بر دل […]

تب

۵ آذر ۱۳۸۶

 
چند روزی‌ است نوشتنم تب کرده‌ است. علی‌الحساب ترجیح می‌دهم به جای حرف زدن، به حرف‌های شما گوش کنم. جاری باشید…

و با چه قید؟

۱ آذر ۱۳۸۶

 
کجاست جای تو در جمله‌ی زمان که هنوز…
که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟
و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
ـ که تا ابد؟ که همیشه؟ که جادوان؟ که هنوز؟
سوال می‌کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می‌کنی این‌بار هم دهان، که هنوز…
چقدر دل‌خورم از این جهانِ بی‌موعود؛
از این زمین که […]

انفجار

وبلاگ، چهاردیواری آدم‌ها است؛ اختیارش را هم دارند. من هم حق ندارم این‌جا به کسی فحش بدهم که چرا فلان‌طور و بهمان‌جور وبلاگ می‌نویسی ولی خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم وبلاگ من هم چهاردیواری است، وبلاگ من هم اختیاری است و می‌توانم تا وقتی که حریم کسی را نقض نکرده‌ام یا توهینی به کسی […]

کلترال

۲۹ آبان ۱۳۸۶

کُلترال (Collateral) دومین فیلمی بود که از مایکل مان (Michael Mann) دیدم. احساس کردم در مقایسه با فیلم قبلی که از مایکل مان دیده بودم (هیت)، ساخت ضعیف‌تری دارد ولی بعضی حرف‌ها که در کلترال زده می‌شود، هیچ وقت یادم نمی‌رود.
 
بگذارید اول خلاصه‌اش را بگویم:
مکس (Max) در لس‌آنجلس زندگی آرامی دارد و شغلش رانندگی تاکسی […]

فریک

۲۳ آبان ۱۳۸۶

دیوانه، همیشه هم معنای بدی ندارد؛ درست است که بعضی وقت‌ها معنای بی‌عقل یا… می‌دهد ولی خیلی وقت‌ها هم به معنای عاشق و دوست‌دار و هوادار یک چیز استفاده می‌شود. یک کلمه و اصطلاحی هم هست به نام «فریک یا freak» که به زبان عامیانه، می‌شود آن را «دیوانه» ترجمه کرد.
بعضی «movie freak» هستند، بعضی […]

برو، در پناه حق

 
ساعت دو شب است كه با چشم بی‌رمق
چیزی نشسته‌ام بنویسم بر این ورق
چیزی كه سال‌هاست تو آن را نگفته‌ای
جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق
هر وقت حرف می‌زدی و سرخ می‌شدی
هر وقت می‌نشست به پیشانی‌ات عرق
من با زبان شاعری‌ام حرف می‌زنم
با این ردیف و قافیه‌های اجق وجق
این بار از زبان غزل كاش بشنوی
دیگر […]

۲۲ آبان ۱۳۸۶

داستان: نفرین

۱۷ آبان ۱۳۸۶

آخرین بار بود که علی، شب‌ را در بیابان‌های اطراف اصفهان صبح می‌کرد؛ دقیقا صبح روز چهل و یکم. طبق عادت شب‌های قبل، بعد از نماز صبح نمی‌خوابیدم تا صدای موتورش را بشنوم که پشت در می‌ایستاد و چند دقیقه‌ صبر می‌کرد تا خنک شود و بعد خاموشش می‌کرد و من دوباره‌ صدای کلاغی را […]

مادربزرگه

۱۶ آبان ۱۳۸۶

 
خونه‌ی مادربزرگه دیگه قصه نداره…

این برف چه قدر سرد است!

۱۲ آبان ۱۳۸۶

بعضی وقت‌ها، حرف زدن واقعا سخت است. هوا کم است، یا نفس ما تنگ است یا گوش شنونده سنگین است یا هزار مکافات دیگری که ارزش فکر کردن را ندارد. فردا که از خواب بیدار شویم باز امیدی در قلب‌مان جوانه می‌زند و باز حس حرف زدن پیدا می‌کنیم و باز خیال می‌کنیم زندگی چه […]

کسی به من صندلی تعارف کند

۱۰ آبان ۱۳۸۶

 
زمانی
با تكه‌ای نان سير می‌شدم
و با لبخندي
به خانه می‌رفتم
اتوبوس‌های انبوه از مسافر را
دوست داشتم
انتظار نداشتم
كسی به من در آفتاب
صندلی تعارف كند
در انتظار گل سرخی بودم
 
احمدرضا احمدی

صمیمی‌نوشتن، بدون استفاده از عبارت‌های محاوره‌ای

صحبت مظاهر در سومین محفل چهار‌شنبه‌شب‌مان، بهانه‌ای شد که مطلبی را که مدت‌ها می‌خواستم بگویم و بهانه دست نمی‌داد، بگویم؛ به خصوص که خیلی از دوستان وبلاگ‌نویسم به آن مبتلا هستند.
وبلاگ‌نویسی ادبیات مخصوص به خود را دارد و صمیمیت در نوشته‌های وبلاگ و دوری از آداب و تشریفات خبرگزاری‌ها، برگ برنده‌ی نوشته‌های وبلاگی‌ است. بنابراین […]