بایگانی برای ماه دی, ۱۳۸۶

سرنوشت تلخ داستان

۸ دی ۱۳۸۶

یک‌ماه کار دارم. نمی‌رسم رسپنا را به‌روز کنم. دوستی می‌گفت: «اگر می‌خواهی ننویسی، ننویس؛ نیاز نیست ننوشتنت را جار بزنی.» ولی دلم نمی‌آید هی بیایید و با صفحه‌ی تکراری مواجه شوید. حدود یک ماه و اندی، دستم بند است و نمی‌توانم خدمت‌تان باشم. بابت نیمه‌کاره ماندن داستان سارا هم شرمنده؛ بعضی داستان‌ها سرنوشت تلخی دارند.
عیدتان […]

پخش زنده‌ی یک رمان

۳۰ آذر ۱۳۸۶

گفت: «شما انگار قضیه را خیلی جدی گرفته‌اید! من به وبلاگ‌نویسی نگاه مثبتی ندارم.»
 
برای شما هم حتما پیش آمده که در برهه‌ای از زمان به این سوال جدی و آزاردهنده رسیده‌ باشید که واقعا وبلاگ‌نویسی چه دردی از آدم دوا می‌کند که این همه وقت برایش می‌گذاریم و می‌نویسیم و می‌خوانیم و لینک‌ می‌دهیم و […]

فوت مسیحایی در فیلم سینمایی سینه سرخ!

۲۹ آذر ۱۳۸۶

ساعت ۲ بعد از ظهر بود که یکی از بچه‌های گروه فیلم‌نامه آمد و گفت: «من دو تا بلیت دارم. نمی‌خوای اکران ویژه‌ی «سینه‌سرخ» را شرکت کنی؟ پرسیدم چه ساعتی اکران می‌شود. گفت ساعت دوی بعد از ظهر. خلاصه از زمانی که تصمیم گرفتم تا زمانی که مهدی و محمدحامد را خبر کردم و خودم […]

داستان: سارا ۲

۲۵ آذر ۱۳۸۶

بخش اول داستان را می‌توانید این‌جا بخوانید.
 
هق‌هقش بند آمده است. همان‌طور که نگاهم به صحرای روبروی خانه است می‌گویم: «اون روز که برات اون شاخه‌ی مریم رو گرفتم، بحث خواستگاری و این‌ حرف‌ها نبود. تنها چیزی که من رو مجبور به خریدن اون شاخه گل کرد این بود که فکر می‌کردم بزرگ‌ترین آرزوی زندگیم اینه […]

سیاست ما عین دیانت ماست

۲۱ آذر ۱۳۸۶

ما که آن وقت نبودیم ولی پدربزرگ‌مان با زبان خودش تعریف می‌کرد وقتی همه داشتند فریاد می‌زدند «مرگ بر مدرس»، آن بنده خدا قرص و محکم ایستاد و گفت: «مرگ بر همه‌ی شما؛ زنده‌باد خودم.» حالا این که مرحوم مدرس همین را گفته یا نه نمی‌دانم؛ پیرمرد‌ها را که می‌شناسید، ادبیات خاطرات‌شان با چیزهایی که […]

تنی عاری از پیرهن

۲۰ آذر ۱۳۸۶

سری
عاریه بر تن
که بشمارند
مرا
 
تنی
عاری از پیرهن
که بفشارم
تو را
 
لبی
برای نمردن
 
زهیر توکلی

داستان: کاش مرده بودم…

۱۸ آذر ۱۳۸۶

برده‌ بودندش آسایشگاه اعصاب و روان. البته همیشه هم حالش بد نبود ولی آن وقت‌ها که عود می‌کرد دست‌ و پایش را می‌بستند که بلایی سر خودش نیاورد. به اصرار شیرین‌خانم رفتم آسایشگاه‌شان. بعد از یک هفته، تازه به هوش آمده بود که صدایم کرد: «علی‌آقا…خودت رو برسون به منصور… بلایی سر خودش نیاره…» و […]

خسته در بهشت

۱۷ آذر ۱۳۸۶

مه گرفته بود حیاط بهشت را. من و علی و مظاهر نشسته بودیم و از سرما کز کرده بودیم توی خودمان. مه غلیظ، فضا را وادار به سکوت کرده بود. فرش‌های کف بهشت، نمناک بود و کم‌کم داشتیم رطوبتش را احساس می‌کردیم. نماز خواندیم؛ به طرف قبله. نمازی که حس تمام کردنش نبود. آدم در […]

داستان: سارا

۱۲ آذر ۱۳۸۶

همیشه آخر کار، شیر آب سرد را باز می‌کردم تا بدنم خنک شود ولی این بار طاقتش را نداشتم. حوله را می‌پیچم دور خودم و از حمام می‌آیم بیرون. اتاق کمی خنک است و بخار از بدنم بلند می‌شود. سارا چادر گل‌گلی سفیدش را سر کرده است و گوشه‌ی اتاق نماز می‌خواند.
می‌روم توی اتاق خواب. […]