طرح ناتمام یک داستان
۹ اسفند ۱۳۸۶زبانم را بستهای، چشمهایم را کور، گوشهایم را کر. حق دیدن، شنیدن و حرفزدن را از من سلب کردهای. ولی همه چیز را حس میکنم. چگونهاش را نمیدانم، نپرس. اینها را من هم یک روز از یک نفر پرسیدم و جواب نداد؛ گفت یک روز خودت شاید فهمیدی؛ که اگر خودت نفهمی، با گفتن من […]