بایگانی برای ماه فروردین, ۱۳۸۷

داستان: این برف، تمیز نیست

۱۲ فروردین ۱۳۸۷

صدای لرزش سنگ پیش‌خوان را از توی اتاق خواب هم می‌شد شنید. پتو را کنار زدم و از اتاق خواب آمدم بیرون. موبایل علی روی پیش‌خوان آشپزخانه می‌لرزید. اتاق هنوز تاریک بود و نور گوشی علی، در تاریکی روشن بود. برش داشتم. اسم مرضیه را توی دفترچه تلفن گوشی‌اش به نام «مرضیه‌خانم» ذخیره کرده بود. […]

نرم نرمک

۱۱ فروردین ۱۳۸۷

نوروز هم آمد و رفت و زندگی به جریان همیشگی خودش بازگشت. میهمان‌ها آمدند و رفتند و میهمانی رفتیم و گفتیم و خندیدیم و دیدیم و بازدیدیم و…
نرم‌نرمک می‌رود اینک بهار… بد به حال روزگار! حالا که به اکنون و زین‌پس نگاه می‌کنم می‌بینم آسمان، همان آسمان برف‌بار چند ماه پیش است و خورشید همان […]

دل خوش

۳ فروردین ۱۳۸۷

دل آدم که خوش باشد، وبلاگش زود به زود، به‌روز می‌شود. با همه صحبت می‌کند، سفره‌ی دلش را برای خیلی‌ها باز می‌کند. دل که خوش باشد، آدم اعتراض می‌کند، نقد می‌کند، خون دل می‌خورد، داد و فریاد راه می‌اندازد. دل که خوش باشد، آدم گریه می‌کند، می‌خندد، زار می‌زند، می‌میرد و زنده می‌شود. دل که […]

شهدا جانشان را از سر راه نیاورده بودند!

۲ فروردین ۱۳۸۷

«از پسر دوازده‌سیزده ساله‌ای می‌گفت که از مادرش خواسته بود برایش دعا کند که برود جبهه و شهید شود. مادر پرسیده بود چرا پسرش می‌خواهد شهید شود، در حالی که هنوز ۱۲ سال بیشتر ندارد. آن پسر هم جواب داده بود که می‌خواهد قبل از رسیدن به بلوغ شهید شود تا با پرونده‌ی سفید و […]

پس از شب شراب

۲۹ اسفند ۱۳۸۶

 
از خواب بیدار می‌شوی،‌ می‌بینی خودت مانده‌ای و درختی که زیر سایه‌اش خوابیده‌ای. و چند دانه گردو که بوی گل مریم می‌دهد. به خودت نگاه می‌کنی. فقط به درد گردو بازی می‌خوری.
مهدی اگر چه دیر ولی پیش از همه فهمید: «حامد رفته شبکه‌ی شیش!» قرار نبود خبری شود؛ گذشت آن زمان‌ها که وقتی کورسویی […]

برای پسرم علی؛ وقتی به دنیا بیاید…

۱۷ اسفند ۱۳۸۶

خانم سارا، دوست‌داشتند این روزها که نام پیامبر بیشتر گفته می‌شود، سخنان‌شان هم توی وبلاگستان بیشتر شنیده شود. لطف کرده‌اند و من را به جمع بازی‌کنندگان دعوت کرده‌اند و باعث شدند که این نامه را بنویسم. قضیه از این قرار است که حضرت رسول رحمت (صلوات الله علیه)، به امیرالمومنین (علیه السلام) توصیه‌هایی داشته‌اند که […]