بایگانی برای موضوع "شعر"

پر کشید قیصر هم…

۸ آبان ۱۳۸۶

 

 
دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را…
فردا؟
 
 
 
 
 
قیصر امین‌پور از اولین شاعر‌هایی بود که اسمش به گوش‌مان خورد؛ در کتاب فارسی دبستان. شاعری بود ملموس و مفهوم، حتی برای من نوجوان آن زمان. و دیشب رفت… وقتی پیامک استاد حسینی (ژرفا) آمد: «غیر از خبر مرگ عزیزان چمن چیست/ پیغامی اگر باد سحر داشته باشد…».
نمی‌دانم چرا […]

عشق قابیل است

۵ آبان ۱۳۸۶

خیلی وقت‌ها نباید‌ها، باید می‌شود بی‌ آن‌که خواسته باشیم. تازه خیلی وقت‌ها اختیار ناخواسته‌ی ما هم بر آن قرار می‌‌گیرد. خلاصه آن چه که باید بشود می‌شود مثل همین مقدمه‌نویسی من که هیچ‌گاه کمترین تمایلی به آن نداشته‌ام. به خصوص با این ذهنیت که اگر نوشته‌های عزیزی بزرگ همچون هم‌سفر و هم‌شانه‌ام باشد. ولی […]

منِ پزشک می‌دانم…

۳ آبان ۱۳۸۶

 
تجویز کرده‌ام مثل یک پزشک
هر چند ساعت یک‌بار
شعری نو، غزل، سپید،…
و اگر افاقه نکرد
گریه، ناله، اشک، آه،…
و قبل از خواب
یک دو فریاد بلند
ولی منِ پزشک می‌دانم
که بیمار من
از دردی لاعلاج رنج می‌کشد…

چهارشبنه‌ شبِ یکم با شعرخوانی پدربزرگ

۲۶ مهر ۱۳۸۶

تولد مظاهر بهانه شد وگرنه از مدت‌ها پیش برای چهارشنبه‌شب‌ها نقشه‌ها در سر پرورانده بودم. آدم دوستان خوب داشته باشد، دوستانش اهل ذوق و ادب هم باشند، نگران از دست دادن‌شان هم باشد… و به دنبال راهی برای دیدن همیشگی‌شان در جمعی صمیمی و بی شیله پیله نباشد؟
این یکی کافی‌شاپ را با حامد کشف کردیم؛ […]

تنِ گرم پرنده ها

۱۵ مهر ۱۳۸۶

چه سعادتي است
وقتي كه برف مي‏بارد
دانستن اين‏كه
تن پرنده‏ها گرم است
بیژن جلالی
منبع: اکنون

میهمان خسته راه شیری

۶ مهر ۱۳۸۶

دروغ چرا؟ زیاد نمی‌گذرد از وقتی که بیژن نجدی را شناخته‌ام. شعرهایش خیلی قشنگ است. یعنی یک جورایی زندگی‌اش خیلی قشنگ است؛ در جهان دیگری زندگی می‌کند. امروز دوباره داشتم به این شعرش فکر می‌کردم:
 
از این منظومه روزی خواهم رفت
میهمان خسته‌ی راه شیری خواهم شد

خاکِ به هم ‌ریخته

۲۴ شهریور ۱۳۸۶

آن سیه‌دستِ سیه‌داسِ سیه‌دل
که تو را
چون گلی با ریشه
از زمین دل من کند و ربود
نیمی از روح مرا با خود بُرد
نشد این خاک به هم ریخته هموار هنوز…
نام شاعرش را قرار است یکی از دوستان شاعرم پیدا کند.