بایگانی برای موضوع "شعر"

به درد سوختن هم؟

۷ مرداد ۱۳۸۶

همه کاغذها و دفترها و داستان‌هایی که نوشته بود را از پنجره‌ی اتاقش پرت کرد بیرون؛ شعرهایش را هم با نگاهی حسرت‌بار. آخرین دفتر را که انداخت بیرون، کنار پنجره ایستاد و از ته دل فریاد کشید: «شماها هیچ غلطی نمی‌تونین بکنید. شماها به درد دور انداختن هم نمی‌خورید، حتی به درد سوختن! از اتاق […]

شاه‌نامه آخرش خوش(مزه) است!

۱ مرداد ۱۳۸۶

رخش، گاري‌كشي می‌کند‌
رستم كنار پياده‌رو سيگار مي‌فروشد
سهراب، ته جوب به خود مي‌پيچد
گرد‌آفريد، از خانه زده بيرون
مردان خياباني، براي تهمينه بوق مي‌زنند
ابوالقاسم، براي شبكه سه
سريال جنگي مي‌سازد
-واي …
موريانه‌ها به آخر شاه‌نامه رسيده‌اند!!
شاعر: اکبر اکسیر

صفر را بستند

از آن‌جایی که در یادداشت‌ها و داستان‌های اخیر رسپنا، شاهد حضور پررنگ و تاثیرگذار عنصری به نام تلفن هستیم،‌ این بار توجه شما را جلب می‌کنم به شعری درباره این موجود با اهمیت؛ مخصوصا وقتی صفرش بسته باشد:
صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ می‌زنیم
شعر: اکبر اکسیر

تیپ هنرمندانه، قهوه تلخ، سیگار

۶ خرداد ۱۳۸۶

به خاطر فیروزه هم که شده باید بین سایت‌های هنر و ادبیات و وبلاگ‌ هنرمندها و نویسنده‌ها گشت و گزار داشته باشم. فضای گرفته‌ای بر بیشتر‌ آن‌ها حاکم است. در زندگی واقعی هم وقتی با هنرمند جماعت برخورد می‌کنیم این حالت گرفته و غم و غصه شیوع دارد. داستان‌ها و شعر‌ها هم که پر است از سیاه‌نگاری و ناامیدی و گریه و […]

ما دو تا

۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۶

با خواندن ابیات زیر به شدت احساس حسرت کردم که چرا تازه با اسم زنده‌یاد نجمه زارع آشنا شدم. قافیه‌بندی و ردیف‌های شعرهایی که از ایشان خواندم واقعا زیبا بود. مثل ردیف شعر زیر:
از خواب می‌پریم
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…
جوی و دو جفت چکمه و گل بود و ما دو […]