بایگانی برای موضوع "ادبیات"

داستان: این برف، تمیز نیست

۱۲ فروردین ۱۳۸۷

صدای لرزش سنگ پیش‌خوان را از توی اتاق خواب هم می‌شد شنید. پتو را کنار زدم و از اتاق خواب آمدم بیرون. موبایل علی روی پیش‌خوان آشپزخانه می‌لرزید. اتاق هنوز تاریک بود و نور گوشی علی، در تاریکی روشن بود. برش داشتم. اسم مرضیه را توی دفترچه تلفن گوشی‌اش به نام «مرضیه‌خانم» ذخیره کرده بود. […]

داستان: جایی برای نشستن

۶ اسفند ۱۳۸۶

آفتاب تندی بود. توی ایستگاه ایستاده بود و تکیه‌اش را داده بود به عصای چوبیِ کنده‌کاری‌شده‌اش. سرش زیر کلاه شاپوی توری‌ عرق کرده بود. کلاه را از سر برداشت و خودش را کمی باد زد. بعد با دست دیگرش دست‌مال سفیدی از جیب کتش در آورد و با دقت خاصی تای آن را باز کرد. […]

داستان: دِ برو گم‌شو دیگه!

۴ اسفند ۱۳۸۶

صبح روز یکم:
از خواب بیدار شدم. موبایلم داشت زنگ می‌زد. دیشب خودم کوکش کرده بودم برای ساعت پنج‌ و نیم. زنگ موبایل را قطع کردم و نشستم توی رخت‌خواب. بوی خوبی توی اتاق پیچیده بود. به پشت سرم نگاه کردم. پنجره‌ باز شده بود و بوی نم بارانِ دیشب پیچیده بود توی خانه. نگاه کردم […]

کلنجار

۳ اسفند ۱۳۸۶

پس از یک ماه و اندی (!) حرف نزدن… چه‌قدر سخت است بازگشتن و دوباره سخن گفتن! مانند زخمی‌ست دیرین که بر آن پوستی جدید روییده باشد و خون‌بند شده باشد. از درون درد دارد، می‌سوزد، ولی خون نمی‌آید. دارم با خودم کلنجار می‌روم برای بازگشتن… .
 
دست از سر سبزِ من بردار
ای زبان سرخ
بگذار در […]

داستان: سارا ۲

۲۵ آذر ۱۳۸۶

بخش اول داستان را می‌توانید این‌جا بخوانید.
 
هق‌هقش بند آمده است. همان‌طور که نگاهم به صحرای روبروی خانه است می‌گویم: «اون روز که برات اون شاخه‌ی مریم رو گرفتم، بحث خواستگاری و این‌ حرف‌ها نبود. تنها چیزی که من رو مجبور به خریدن اون شاخه گل کرد این بود که فکر می‌کردم بزرگ‌ترین آرزوی زندگیم اینه […]

تنی عاری از پیرهن

۲۰ آذر ۱۳۸۶

سری
عاریه بر تن
که بشمارند
مرا
 
تنی
عاری از پیرهن
که بفشارم
تو را
 
لبی
برای نمردن
 
زهیر توکلی

داستان: کاش مرده بودم…

۱۸ آذر ۱۳۸۶

برده‌ بودندش آسایشگاه اعصاب و روان. البته همیشه هم حالش بد نبود ولی آن وقت‌ها که عود می‌کرد دست‌ و پایش را می‌بستند که بلایی سر خودش نیاورد. به اصرار شیرین‌خانم رفتم آسایشگاه‌شان. بعد از یک هفته، تازه به هوش آمده بود که صدایم کرد: «علی‌آقا…خودت رو برسون به منصور… بلایی سر خودش نیاره…» و […]