بایگانی برای موضوع "ادبیات"

داستان: سارا

۱۲ آذر ۱۳۸۶

همیشه آخر کار، شیر آب سرد را باز می‌کردم تا بدنم خنک شود ولی این بار طاقتش را نداشتم. حوله را می‌پیچم دور خودم و از حمام می‌آیم بیرون. اتاق کمی خنک است و بخار از بدنم بلند می‌شود. سارا چادر گل‌گلی سفیدش را سر کرده است و گوشه‌ی اتاق نماز می‌خواند.
می‌روم توی اتاق خواب. […]

و با چه قید؟

۱ آذر ۱۳۸۶

 
کجاست جای تو در جمله‌ی زمان که هنوز…
که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟
و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
ـ که تا ابد؟ که همیشه؟ که جادوان؟ که هنوز؟
سوال می‌کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می‌کنی این‌بار هم دهان، که هنوز…
چقدر دل‌خورم از این جهانِ بی‌موعود؛
از این زمین که […]

فریک

۲۳ آبان ۱۳۸۶

دیوانه، همیشه هم معنای بدی ندارد؛ درست است که بعضی وقت‌ها معنای بی‌عقل یا… می‌دهد ولی خیلی وقت‌ها هم به معنای عاشق و دوست‌دار و هوادار یک چیز استفاده می‌شود. یک کلمه و اصطلاحی هم هست به نام «فریک یا freak» که به زبان عامیانه، می‌شود آن را «دیوانه» ترجمه کرد.
بعضی «movie freak» هستند، بعضی […]

برو، در پناه حق

 
ساعت دو شب است كه با چشم بی‌رمق
چیزی نشسته‌ام بنویسم بر این ورق
چیزی كه سال‌هاست تو آن را نگفته‌ای
جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق
هر وقت حرف می‌زدی و سرخ می‌شدی
هر وقت می‌نشست به پیشانی‌ات عرق
من با زبان شاعری‌ام حرف می‌زنم
با این ردیف و قافیه‌های اجق وجق
این بار از زبان غزل كاش بشنوی
دیگر […]

داستان: نفرین

۱۷ آبان ۱۳۸۶

آخرین بار بود که علی، شب‌ را در بیابان‌های اطراف اصفهان صبح می‌کرد؛ دقیقا صبح روز چهل و یکم. طبق عادت شب‌های قبل، بعد از نماز صبح نمی‌خوابیدم تا صدای موتورش را بشنوم که پشت در می‌ایستاد و چند دقیقه‌ صبر می‌کرد تا خنک شود و بعد خاموشش می‌کرد و من دوباره‌ صدای کلاغی را […]

این برف چه قدر سرد است!

۱۲ آبان ۱۳۸۶

بعضی وقت‌ها، حرف زدن واقعا سخت است. هوا کم است، یا نفس ما تنگ است یا گوش شنونده سنگین است یا هزار مکافات دیگری که ارزش فکر کردن را ندارد. فردا که از خواب بیدار شویم باز امیدی در قلب‌مان جوانه می‌زند و باز حس حرف زدن پیدا می‌کنیم و باز خیال می‌کنیم زندگی چه […]

کسی به من صندلی تعارف کند

۱۰ آبان ۱۳۸۶

 
زمانی
با تكه‌ای نان سير می‌شدم
و با لبخندي
به خانه می‌رفتم
اتوبوس‌های انبوه از مسافر را
دوست داشتم
انتظار نداشتم
كسی به من در آفتاب
صندلی تعارف كند
در انتظار گل سرخی بودم
 
احمدرضا احمدی