داستان: سارا
۱۲ آذر ۱۳۸۶همیشه آخر کار، شیر آب سرد را باز میکردم تا بدنم خنک شود ولی این بار طاقتش را نداشتم. حوله را میپیچم دور خودم و از حمام میآیم بیرون. اتاق کمی خنک است و بخار از بدنم بلند میشود. سارا چادر گلگلی سفیدش را سر کرده است و گوشهی اتاق نماز میخواند.
میروم توی اتاق خواب. […]