کلنجار
۳ اسفند ۱۳۸۶پس از یک ماه و اندی (!) حرف نزدن… چهقدر سخت است بازگشتن و دوباره سخن گفتن! مانند زخمیست دیرین که بر آن پوستی جدید روییده باشد و خونبند شده باشد. از درون درد دارد، میسوزد، ولی خون نمیآید. دارم با خودم کلنجار میروم برای بازگشتن… .
دست از سر سبزِ من بردار
ای زبان سرخ
بگذار در […]