بایگانی برای موضوع "داستان‌"

داستان: نفرین

۱۷ آبان ۱۳۸۶

آخرین بار بود که علی، شب‌ را در بیابان‌های اطراف اصفهان صبح می‌کرد؛ دقیقا صبح روز چهل و یکم. طبق عادت شب‌های قبل، بعد از نماز صبح نمی‌خوابیدم تا صدای موتورش را بشنوم که پشت در می‌ایستاد و چند دقیقه‌ صبر می‌کرد تا خنک شود و بعد خاموشش می‌کرد و من دوباره‌ صدای کلاغی را […]

در این سه سال، ته‌گرفته‌ای!

۷ آبان ۱۳۸۶

توی دفتر نشسته بودم؛ پشت میزم. سرم شلوغ بود و همه‌ی کارها به هم گره خورده بود. بچه‌ها هم همه رفته بودند پی کار و زندگی‌شان. داشتم بین پوشه‌ها و نوشته‌هایم دنبال یک فایل می‌گشتم؛ نمی‌دانم داستان بود یا مقاله‌ای چیزی… چه فرقی می‌کرد!
در اتاق باز شد و صدای آرامی که… (وصف و اوصافش را […]

داستان: داستان شما ارزش چاپ شدن را دارد.

۱ آبان ۱۳۸۶

یخ توی پارچ، آب شده است. ریحان‌ها هم کمی پیر شده است. عطیه، حوالی ساعت نه بود که میز را چید. هر لحظه منتظر بود صدای زنگ بیاید یا صدای چرخیدن کلید توی در. نگاهی به سبد کوچک سبزی‌ها می‌اندازد؛ مادرش همیشه می‌گفت: «سبزی را آخر از همه بیار سر سفره. وگرنه پیر می‌شه!»
صدای زنگِ […]

چهارشبنه‌ شبِ یکم با شعرخوانی پدربزرگ

۲۶ مهر ۱۳۸۶

تولد مظاهر بهانه شد وگرنه از مدت‌ها پیش برای چهارشنبه‌شب‌ها نقشه‌ها در سر پرورانده بودم. آدم دوستان خوب داشته باشد، دوستانش اهل ذوق و ادب هم باشند، نگران از دست دادن‌شان هم باشد… و به دنبال راهی برای دیدن همیشگی‌شان در جمعی صمیمی و بی شیله پیله نباشد؟
این یکی کافی‌شاپ را با حامد کشف کردیم؛ […]

داستان: روبدوشامبر آبی که خواهرم خریده بود

۲۵ مهر ۱۳۸۶

می‌دانم کسی خانه نیست ولی باز قبل از این که کلید را بچرخانم و در را باز کنم، زنگ می‌زنم. می‌روم داخل؛ چراغ سرسرا خاموش است. کلید برق، زمان‌دار است؛ حالا که فشارش دهم و چراغ روشن شود، به اندازه بالا رفتن یک آدم معمولی که حالش خوب باشد و غم و غصه‌های عالم توی […]

مرد تکثیر شده

۲۳ مهر ۱۳۸۶

رمان «مرد تکثیر شده» توسط «خوزه ساراماگو» نوشته شده و جایزه‌ی ادبی نوبل ۱۹۹۸ را به خودش اختصاص داده است. بعد از یک وقفه‌ی نسبتا طولانی در خواندش بالاخره هفته قبل به برکت سفری یک روزه، توی جاده تمامش کردم.
«مرد تکثیر شده» داستان مردی است به نام ترتولیانو ماکسیمو آفونسو که معلم تاریخ دبیرستان است […]

داستان: با دست و پاهای خاکی

۱۱ مهر ۱۳۸۶

به پسر بزرگ‌تر گفتم برود رگ پیدا کند؛ رگ‌ِ گوسفند یا گاوی که تازه ذبح‌شده باشد. رگ را که آوردند گذاشتمش داخل زخم و چند لحظه بعد، بیرون آوردم… دیگر امیدی نبود. نمی‌شد کاری کرد؛ خیلی عمیق بود. سم در تمام بدن پخش شده بود. پرسید: «حالش چطوره؟»
گفتم: «از الان به بعد ازش خوب پرستاری […]