داستان: نفرین
۱۷ آبان ۱۳۸۶آخرین بار بود که علی، شب را در بیابانهای اطراف اصفهان صبح میکرد؛ دقیقا صبح روز چهل و یکم. طبق عادت شبهای قبل، بعد از نماز صبح نمیخوابیدم تا صدای موتورش را بشنوم که پشت در میایستاد و چند دقیقه صبر میکرد تا خنک شود و بعد خاموشش میکرد و من دوباره صدای کلاغی را […]