بایگانی برای موضوع "هنر"

داستان: کاش مرده بودم…

۱۸ آذر ۱۳۸۶

برده‌ بودندش آسایشگاه اعصاب و روان. البته همیشه هم حالش بد نبود ولی آن وقت‌ها که عود می‌کرد دست‌ و پایش را می‌بستند که بلایی سر خودش نیاورد. به اصرار شیرین‌خانم رفتم آسایشگاه‌شان. بعد از یک هفته، تازه به هوش آمده بود که صدایم کرد: «علی‌آقا…خودت رو برسون به منصور… بلایی سر خودش نیاره…» و […]

داستان: سارا

۱۲ آذر ۱۳۸۶

همیشه آخر کار، شیر آب سرد را باز می‌کردم تا بدنم خنک شود ولی این بار طاقتش را نداشتم. حوله را می‌پیچم دور خودم و از حمام می‌آیم بیرون. اتاق کمی خنک است و بخار از بدنم بلند می‌شود. سارا چادر گل‌گلی سفیدش را سر کرده است و گوشه‌ی اتاق نماز می‌خواند.
می‌روم توی اتاق خواب. […]

ربع مسکون زندگی عاطفی ما

۸ آذر ۱۳۸۶

ما هنرمندان،‌ یک عمر زیر پروژکتورِ نگاه، زندگی می‌کنیم. الآن به خودم می‌گویم آیا می‌شود جایی بروم که کسی مرا نشناسد؟ آزاد باشم، روی چمن بنشینم، دراز بکشم و کسی چشم به من ندوخته باشد. من می‌خواهم برای خودم زندگی کنم اما نمی‌شود. گاهی آدم دلش برای خودش تنگ می‌شود؛ چون دیگر نمی‌تواند خودش را […]

و با چه قید؟

۱ آذر ۱۳۸۶

 
کجاست جای تو در جمله‌ی زمان که هنوز…
که پیش از این؟ که هم‌اکنون؟ که بعد از آن؟ که هنوز؟
و با چه قید بگویم که دوستت دارم؟
ـ که تا ابد؟ که همیشه؟ که جادوان؟ که هنوز؟
سوال می‌کنم از تو: هنوز منتظری؟
تو غنچه می‌کنی این‌بار هم دهان، که هنوز…
چقدر دل‌خورم از این جهانِ بی‌موعود؛
از این زمین که […]

کلترال

۲۹ آبان ۱۳۸۶

کُلترال (Collateral) دومین فیلمی بود که از مایکل مان (Michael Mann) دیدم. احساس کردم در مقایسه با فیلم قبلی که از مایکل مان دیده بودم (هیت)، ساخت ضعیف‌تری دارد ولی بعضی حرف‌ها که در کلترال زده می‌شود، هیچ وقت یادم نمی‌رود.
 
بگذارید اول خلاصه‌اش را بگویم:
مکس (Max) در لس‌آنجلس زندگی آرامی دارد و شغلش رانندگی تاکسی […]

فریک

۲۳ آبان ۱۳۸۶

دیوانه، همیشه هم معنای بدی ندارد؛ درست است که بعضی وقت‌ها معنای بی‌عقل یا… می‌دهد ولی خیلی وقت‌ها هم به معنای عاشق و دوست‌دار و هوادار یک چیز استفاده می‌شود. یک کلمه و اصطلاحی هم هست به نام «فریک یا freak» که به زبان عامیانه، می‌شود آن را «دیوانه» ترجمه کرد.
بعضی «movie freak» هستند، بعضی […]

برو، در پناه حق

 
ساعت دو شب است كه با چشم بی‌رمق
چیزی نشسته‌ام بنویسم بر این ورق
چیزی كه سال‌هاست تو آن را نگفته‌ای
جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق
هر وقت حرف می‌زدی و سرخ می‌شدی
هر وقت می‌نشست به پیشانی‌ات عرق
من با زبان شاعری‌ام حرف می‌زنم
با این ردیف و قافیه‌های اجق وجق
این بار از زبان غزل كاش بشنوی
دیگر […]