داستان: کاش مرده بودم…
۱۸ آذر ۱۳۸۶برده بودندش آسایشگاه اعصاب و روان. البته همیشه هم حالش بد نبود ولی آن وقتها که عود میکرد دست و پایش را میبستند که بلایی سر خودش نیاورد. به اصرار شیرینخانم رفتم آسایشگاهشان. بعد از یک هفته، تازه به هوش آمده بود که صدایم کرد: «علیآقا…خودت رو برسون به منصور… بلایی سر خودش نیاره…» و […]