بایگانی برای موضوع "فرهنگ"

صمیمی‌نوشتن، بدون استفاده از عبارت‌های محاوره‌ای

۱۰ آبان ۱۳۸۶

صحبت مظاهر در سومین محفل چهار‌شنبه‌شب‌مان، بهانه‌ای شد که مطلبی را که مدت‌ها می‌خواستم بگویم و بهانه دست نمی‌داد، بگویم؛ به خصوص که خیلی از دوستان وبلاگ‌نویسم به آن مبتلا هستند.
وبلاگ‌نویسی ادبیات مخصوص به خود را دارد و صمیمیت در نوشته‌های وبلاگ و دوری از آداب و تشریفات خبرگزاری‌ها، برگ برنده‌ی نوشته‌های وبلاگی‌ است. بنابراین […]

پر کشید قیصر هم…

۸ آبان ۱۳۸۶

 

 
دیروز
ما زندگی را
به بازی گرفتیم
امروز، او
ما را…
فردا؟
 
 
 
 
 
قیصر امین‌پور از اولین شاعر‌هایی بود که اسمش به گوش‌مان خورد؛ در کتاب فارسی دبستان. شاعری بود ملموس و مفهوم، حتی برای من نوجوان آن زمان. و دیشب رفت… وقتی پیامک استاد حسینی (ژرفا) آمد: «غیر از خبر مرگ عزیزان چمن چیست/ پیغامی اگر باد سحر داشته باشد…».
نمی‌دانم چرا […]

به نقل از منابع آگاه…

۱۳ مهر ۱۳۸۶

 
مطالب زیر بخشی از عناوین خبرهای شماره‌ی ۹۴ نشریه خبری، تحلیلی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی عبرت‌های عاشوراست که هر دو هفته یک بار، در روزهای جمعه منتشر می‌شود و به صورت رایگان، بعد از نمازجمعه توزیع می‌شود:
 
 
یکی از مقامات عالی‌رتبه‌ی نظام در ضیافت افطاری…
یک روزنامه‌ی لبنانی افشا کرد: اسناد و مدارک محرمانه حاکی از آن است […]

سفر به انبارهای پر گرد و خاک

۵ مهر ۱۳۸۶

مدتی از اذان گذشته است و بچه‌ها منتظر من هستند. ولی نمی‌توانم چشم از صفحه‌ی‌ کامپیوترم بردارم. دفتر فیروزه خالی است و من مانده‌ام با صفحه‌هایی باز که دلم نمی‌آید ببندم‌شان. امروز بعد از مدت‌ها سری به آرشیو‌های خاک گرفته‌ی وبلاگ‌های قدیمی زدم. وبلاگ‌هایی که از سال‌ها پیش می‌نویسند؛ از آن اوایل که پرشن‌بلاگ راه […]

کار هردم بیلانی

۲۲ شهریور ۱۳۸۶

یک زمان در اصفهان، موسسه‌ای بود که در مدتی کوتاه به موفقیت نسبتا چشم‌گیری دست پیدا کرده بود. هم مردم از دست‌شان راضی بودند و هم آن‌ها سود خوبی به دست آورده بودند و سرمایه‌ی زیادی برای خود فراهم کرده بودند.
از زمانی که آن موسسه خیلی کوچک بود و مکان نداشت و بین خانه‌های بچه‌ها […]

تو که حرفی برای زدن نداری… بیا این بلندگو!

۱۷ شهریور ۱۳۸۶

یک رسانه، وقتی به خودش مطمئن باشد، وقتی حرفش قابل درک و قابل قبول باشد ترسی از این ندارد که صدای مخالفش به گوش دیگران برسد. ولی آدمی که حرف درست و درمانی برای گفتن ندارد ترجیح می‌دهد که سیم بلندگوی مخالفش را قطع کند. (قابل توجه کسانی که درباره‌ی لینک دادن، باهاشان اختلاف نظر […]

خواننده عزیز یک لحظه توجه فرمایید!

۱۴ شهریور ۱۳۸۶

داشتم داستان می‌خواندم. یک جا بود که شخصیت منفی داستان داشت یک کار بدی انجام می‌داد؛ یک دفعه نویسنده از دست این یارو عصبانی شد و پرید وسط ماجرا که «خواننده عزیز یک لحظه توجه فرمایید! این آقایی که می‌بینید داره فلان کار رو می‌کنه یک آدم ناجور و کثیف و بدیه که نگو و […]