خدا نگهدار
۲۳ فروردین ۱۳۸۷
به مدتی استراحت و سکوت نیاز دارم. خدا نگهدارتان…
به مدتی استراحت و سکوت نیاز دارم. خدا نگهدارتان…
نوروز هم آمد و رفت و زندگی به جریان همیشگی خودش بازگشت. میهمانها آمدند و رفتند و میهمانی رفتیم و گفتیم و خندیدیم و دیدیم و بازدیدیم و…
نرمنرمک میرود اینک بهار… بد به حال روزگار! حالا که به اکنون و زینپس نگاه میکنم میبینم آسمان، همان آسمان برفبار چند ماه پیش است و خورشید همان […]
دل آدم که خوش باشد، وبلاگش زود به زود، بهروز میشود. با همه صحبت میکند، سفرهی دلش را برای خیلیها باز میکند. دل که خوش باشد، آدم اعتراض میکند، نقد میکند، خون دل میخورد، داد و فریاد راه میاندازد. دل که خوش باشد، آدم گریه میکند، میخندد، زار میزند، میمیرد و زنده میشود. دل که […]
«از پسر دوازدهسیزده سالهای میگفت که از مادرش خواسته بود برایش دعا کند که برود جبهه و شهید شود. مادر پرسیده بود چرا پسرش میخواهد شهید شود، در حالی که هنوز ۱۲ سال بیشتر ندارد. آن پسر هم جواب داده بود که میخواهد قبل از رسیدن به بلوغ شهید شود تا با پروندهی سفید و […]
از خواب بیدار میشوی، میبینی خودت ماندهای و درختی که زیر سایهاش خوابیدهای. و چند دانه گردو که بوی گل مریم میدهد. به خودت نگاه میکنی. فقط به درد گردو بازی میخوری.
مهدی اگر چه دیر ولی پیش از همه فهمید: «حامد رفته شبکهی شیش!» قرار نبود خبری شود؛ گذشت آن زمانها که وقتی کورسویی […]
خانم سارا، دوستداشتند این روزها که نام پیامبر بیشتر گفته میشود، سخنانشان هم توی وبلاگستان بیشتر شنیده شود. لطف کردهاند و من را به جمع بازیکنندگان دعوت کردهاند و باعث شدند که این نامه را بنویسم. قضیه از این قرار است که حضرت رسول رحمت (صلوات الله علیه)، به امیرالمومنین (علیه السلام) توصیههایی داشتهاند که […]
زبانم را بستهای، چشمهایم را کور، گوشهایم را کر. حق دیدن، شنیدن و حرفزدن را از من سلب کردهای. ولی همه چیز را حس میکنم. چگونهاش را نمیدانم، نپرس. اینها را من هم یک روز از یک نفر پرسیدم و جواب نداد؛ گفت یک روز خودت شاید فهمیدی؛ که اگر خودت نفهمی، با گفتن من […]