بایگانی برای موضوع "یادداشت روزانه"

انفجار

۱ آذر ۱۳۸۶

وبلاگ، چهاردیواری آدم‌ها است؛ اختیارش را هم دارند. من هم حق ندارم این‌جا به کسی فحش بدهم که چرا فلان‌طور و بهمان‌جور وبلاگ می‌نویسی ولی خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم وبلاگ من هم چهاردیواری است، وبلاگ من هم اختیاری است و می‌توانم تا وقتی که حریم کسی را نقض نکرده‌ام یا توهینی به کسی […]

۲۲ آبان ۱۳۸۶

داستان: نفرین

۱۷ آبان ۱۳۸۶

آخرین بار بود که علی، شب‌ را در بیابان‌های اطراف اصفهان صبح می‌کرد؛ دقیقا صبح روز چهل و یکم. طبق عادت شب‌های قبل، بعد از نماز صبح نمی‌خوابیدم تا صدای موتورش را بشنوم که پشت در می‌ایستاد و چند دقیقه‌ صبر می‌کرد تا خنک شود و بعد خاموشش می‌کرد و من دوباره‌ صدای کلاغی را […]

مادربزرگه

۱۶ آبان ۱۳۸۶

 
خونه‌ی مادربزرگه دیگه قصه نداره…

این برف چه قدر سرد است!

۱۲ آبان ۱۳۸۶

بعضی وقت‌ها، حرف زدن واقعا سخت است. هوا کم است، یا نفس ما تنگ است یا گوش شنونده سنگین است یا هزار مکافات دیگری که ارزش فکر کردن را ندارد. فردا که از خواب بیدار شویم باز امیدی در قلب‌مان جوانه می‌زند و باز حس حرف زدن پیدا می‌کنیم و باز خیال می‌کنیم زندگی چه […]

در این سه سال، ته‌گرفته‌ای!

۷ آبان ۱۳۸۶

توی دفتر نشسته بودم؛ پشت میزم. سرم شلوغ بود و همه‌ی کارها به هم گره خورده بود. بچه‌ها هم همه رفته بودند پی کار و زندگی‌شان. داشتم بین پوشه‌ها و نوشته‌هایم دنبال یک فایل می‌گشتم؛ نمی‌دانم داستان بود یا مقاله‌ای چیزی… چه فرقی می‌کرد!
در اتاق باز شد و صدای آرامی که… (وصف و اوصافش را […]

ولی من دروغگو نبودم

۲ آبان ۱۳۸۶

عصبانی بود؛ داشت همه شخصیتش را به باد می‌داد. من هم عصبانی شدم. داشت همه چیز خراب می‌شد که یک کلمه همه چیز را درست کرد؛ بعضی کلمات مثل آبند روی آتش. یاد فیلم چهارشنبه‌سوری افتادم؛ آن‌جا که بعد از یک دعوای پر سر و صدا، مژده آرام شد و سکوت حکم‌فرما شد؛ آن‌جا که […]