<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<!-- generator="wordpress/2.3" -->
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	>

<channel>
	<title>رسپنا</title>
	<link>http://raspana.com</link>
	<description>در برگ ریزان ذهن...</description>
	<pubDate>Tue, 27 May 2008 00:49:46 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.3</generator>
	<language>en</language>
			<item>
		<title>خدا نگهدار</title>
		<link>http://raspana.com/1387/01/23/bye-for-ever/</link>
		<comments>http://raspana.com/1387/01/23/bye-for-ever/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Apr 2008 07:54:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[یادداشت روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://raspana.com/1387/01/23/bye-for-ever/</guid>
		<description><![CDATA[&#160;
به مدتی استراحت و سکوت نیاز دارم. خدا نگه‌دارتان&#8230;
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">&nbsp;</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">به مدتی استراحت و سکوت نیاز دارم. خدا نگه‌دارتان&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://raspana.com/1387/01/23/bye-for-ever/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>داستان: این برف، تمیز نیست</title>
		<link>http://raspana.com/1387/01/12/snow-2/</link>
		<comments>http://raspana.com/1387/01/12/snow-2/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 Mar 2008 00:26:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<category><![CDATA[داستان‌]]></category>

		<category><![CDATA[هنر]]></category>

		<category><![CDATA[پسر]]></category>

		<category><![CDATA[ازدواج]]></category>

		<category><![CDATA[برف]]></category>

		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<category><![CDATA[دختر]]></category>

		<category><![CDATA[طلاق]]></category>

		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://raspana.com/1387/01/12/snow-2/</guid>
		<description><![CDATA[صدای لرزش سنگ پیش‌خوان را از توی اتاق خواب هم می‌شد شنید. پتو را کنار زدم و از اتاق خواب آمدم بیرون. موبایل علی روی پیش‌خوان آشپزخانه می‌لرزید. اتاق هنوز تاریک بود و نور گوشی علی، در تاریکی روشن بود. برش داشتم. اسم مرضیه را توی دفترچه تلفن گوشی‌اش به نام «مرضیه‌خانم» ذخیره کرده بود. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">صدای لرزش سنگ پیش‌خوان را از توی اتاق خواب هم می‌شد شنید. پتو را کنار زدم و از اتاق خواب آمدم بیرون. موبایل علی روی پیش‌خوان آشپزخانه می‌لرزید. اتاق هنوز تاریک بود و نور گوشی علی، در تاریکی روشن بود. برش داشتم. اسم مرضیه را توی دفترچه تلفن گوشی‌اش به نام «مرضیه‌خانم» ذخیره کرده بود. می‌دانستم مرضیه به این زودی‌ها قطع نمی‌کند. گوشی را با خودم بردم توی اتاق خواب. آباژور را روشن کردم و نشستم لب تخت. مرضیه قطع کرد.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">برخلاف اول شب که همیشه خور و پوف می‌کرد این‌بار ساکت بود. معلوم بود خوابش سبک شده است. چشم‌هایش پشت پلک‌های بسته‌ تکان می‌خورد. همیشه آرزو داشتم بدانم شب‌ها چه خوابی می‌بیند؛ خودش هم وقتی از خواب بیدار می‌شود هیچ چیزی یادش نمی‌آید. مرضیه دوباره شروع کرد. علی تکانی خورد و چشم‌هایش را باز کرد. یک تفاوت دوست‌داشتنی با بقیه داشت؛ هر وقت از خواب بیدار می‌شد به جای اخم کردن و چشم مالیدن، لبخند می‌زد. نمی‌دانم برای همه این طوری بود یا فقط برای من، ولی مشخص بود دست خودش نیست. گوشی را دادم دستش. نور گوشی، چشمش را اذیت می‌کرد. چشم‌هایش را تنگ کرد و به صفحه‌ آبی‌اش نگاه کرد. گفتم: «مرضیه‌ست» گوشی را چسباند به گوشش و با صدایی گرفته‌ و خواب‌آلود گفت:‌ «سلام مرضیه‌خانم. خوبی؟»</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">از توی کمد، حوله‌ی علی را برداشتم و رفتم حمام. گذاشتم آب گرم شود و رفتم زیر دوش. دمپایی‌هایم را در آوردم. کاشی‌های کف حمام هنوز گرم نشده بود؛ سرمای مطبوعی داشت. ضربه‌های نرم و پی‌درپی قطره‌های آب احساس خوبی به‌ام می‌داد. چشم‌هایم را بستم و آب‌ را داغ‌تر کردم. بخار، همه‌ی حمام را گرفته بود. بی‌حال شده بودم. صورتم را چسباندم به کاشی‌های دیوار. خیلی سرد بود. لذت داشت. نور لامپ دیواری، در بخار آب منتشر شده بود. بدنم زیر آب، داغ بود ولی یک طرف صورتم کم‌کم داشت از سرمای دیوار بی‌حس می‌شد. هوس کرده بودم بروم توی خیالات؛ از آن فکرهای مسخره که همیشه با صدای زنگ در یا تلفن به هم می‌ریخت. دنیا را بدون همه‌ی مردم تصور کردم؛ فقط من بودم و علی و یک خانه؛ خانه‌ای که هیچ وقت لازم نبود از آن برویم بیرون. آب و غذا هم نمی‌خواستیم انگار. نمی‌توانستم توی دنیایی که توی ذهنم ساخته بودم، خواب و خوراک و گرسنگی و تشنگی را راه بدهم. می‌ترسیدم اگر آن‌ها را بسازم، مجبور شوم به غذا و آب و یخچال و هزار کوفت و زهرمار دیگر هم نیاز پیدا کنم. دوست داشتم در دنیای‌مان فقط خودمان تنها باشیم، بدون زایده‌هایی مثل پول و کار.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">صدای آب در گوشم طنین پیدا کرده بود. دلم می‌خواست همیشه در همان خلسه بمانم. نمی‌دانستم هنوز علی را دوست دارم یا نه. تناقض، زجرم می‌داد. حضورش برایم مطبوع بود. چیزی شبیه تب؛ شبیه وقت‌هایی که پشت پلک‌هایم داغ می‌شد. هم لذت داشت هم زجر. ولی نمی‌فهمیدم کجای زندگی‌ من است. نمی‌دانستم باید چه کار کنم. نه می‌توانستم زندگی‌اش را خراب کنم و به ازدواج راضی شوم، نه می‌توانستم همه چیز را فراموش کنم و بروم پی کارم. دل‌کندن خیلی سخت بود. علی ولی راحت بود. دنبال دلش بود. خیلی فکر نمی‌کرد به این و آن. می‌دیدم که وقتی با هم هستیم، کار و زندگی و دانشگاه و چیزهای دیگر را فراموش می‌کند. او حاضر بود تمام زندگی‌اش را نابود کند و با من زندگی کند. گاهی سعی می‌کردم زندگی مشترک با علی را تصور کنم ولی نمی‌شد. مثل حبابی بادش می‌کردم، بزرگ می‌شد و درست در لحظه‌ای که می‌خواستم از زیبایی‌اش لذت ببرم، از هم متلاشی می‌شد و می‌ترکید و من چشم‌هایم را می‌بستم.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">چراغ حمام خاموش و روشن شد. دو تقه‌ی آرام به در حمام زد. نمی‌توانست صدایم بزند؛ چون مرضیه می‌شنید. در را باز کردم. همان‌طور که بدنم را پشت در مخفی کرده بودم، نگاهش کردم. یک رشته موی خیس، آمده بود جلوی صورتم. دستش را آورد جلو و ملایم رشته‌ی مو را از روی صورتم کنار زد و با اشاره گفت: «چه‌قدر طولش می‌دی!» اشاره کردم که زود می‌آیم و در را بستم. از حمام که دور شد شنیدم با حواس‌پرتی به مرضیه گفت: «چی؟&#8230; هان.»</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">شیر آب را بستم و حوله را پوشیدم. یک حوله‌ی خشک دیگر، روی جالباسی حمام بود. پیچیدمش دور موهایم و از حمام آمدم بیرون. رفتم طرف اتاق خواب لباس‌هایم را بپوشم. علی توی هال راه می‌رفت و با مرضیه صحبت می‌‌کرد. آمد نزدیک و زیر گلویم را بوسید. نگران بودم صدای بوسه‌اش را مرضیه بشنود. وقتی دروغ‌گویی‌اش با مرضیه را می‌دیدم حرصم می‌گرفت. دلم می‌‌خواست همان‌جا بخوابانم توی گوشش ولی دلم برای مرضیه سوخت؛ نمی‌خواستم مشکوک شود. علی نمی‌فهمید دارد چه بلایی سر آن دختر بی‌چاره می‌آورد. من که یک دختر بودم، می‌فهمیدم مرضیه‌ با سلام اول، همه چیز را متوجه می‌شود، می‌فهمد علی طبیعی نیست. ولی علی مثل همه‌ی مرد‌ها احساس می‌کرد می‌تواند زن‌ها را خر کند. رفتم توی اتاق خواب و نشستم لب تخت. بلند بلند حرف می‌زد. صدایش را به راحتی می‌شنیدم: «قهوه‌ای و کرمی فکر کنم خوب باشه. هر جور خودت دوست داشتی بخر. فرقی نمی‌کنه.» حتما مرضیه هم مثل خیلی دخترهای دیگر دلش می‌خواست لذت بافتن اولین شال‌گردن را تجربه کند. کاش علی رنگ شال‌گردن را انتخاب می‌کرد. باید می‌فهمید «هر جور دوست‌داشتی»، بدترین جوابی است که می‌تواند به مرضیه بدهد. اگر جای مرضیه بودم دلم می‌‌خواست علی رنگ مورد علاقه‌اش را انتخاب کند. حتی دلم می‌خواست سفارش کند، ریش‌های پایین شال‌گردن را ببافم یا باز بگذارم.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">حوله را انداختم روی تخت و پیراهن و شلوارم را پوشیدم.<span>  </span>هر چند دقیقه یک‌بار صدای خنده‌ی علی آرامش خانه را به هم می‌زد؛ مصنوعی و بدون روح. مطمئن بودم مرضیه نمی‌تواند به این خنده‌ها دل خوش کند. حتما خودش را این‌طور آرام می‌کرد که هفته‌های اول آشنایی است و بالاخره یک روز درست می‌شود. علی می‌گفت روز خواستگاری به مرضیه گفته، دیر عاشق می‌شود. همان روز از توی جلسه‌ی خواستگاری برایم پیامک داد:‌ «ابروها و لب‌های این دختر، شبیه توئه؛ باهاش ازدواج می‌کنم.» جواب دادم: «خیلی نامردی!»</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">کشوی پاتختی را باز کردم. سشوار نبود. باز هم علی مثل همیشه سشوار را توی حمام جا گذاشته بود. بُرس را از توی کیفم برداشتم و رفتم طرف حمام. علی چشمش که به لباس‌هایم افتاد اخم‌هایش رفت توی هم. خودم را زدم به آن‌ راه و رفتم توی حمام. هنوز موهایم خشک نشده بود که علی در را باز کرد: «زود باش بیا ببین. داره برف می‌آد!»</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">تلفنش تمام شده بود. آن قدر از برف ذوق‌زده بود که مرضیه را از یاد برده بود. نگران بودم. با وضعیتی که بین‌شان بود معلوم نبود کارشان به کجا کشیده شود. از مجلس عقد که برگشت می‌گفت: «عقد رو که خوندیم، بابا نشست کنارم. می‌دونی به‌ام چی گفت؟» فکر می‌کردم حتما پدرش از خوشحالی‌اش گفته است و آرزو کرده است که به پای همدیگر پیر شوند.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">«خیلی جدی زل زد توی چشم‌هام و گفت: توی خانواده‌ی ما طلاق رسم نیست.» فکر نمی‌کردم پدرش این قدر نگران روحیه‌ی علی باشد. قطعا پدرش بیشتر از من، علی را را می‌شناخت. وقتی این را گفت، برای مرضیه نگران شدم. چه قدر اصرار کردم که برود خواستگاری! می‌گفت: «مریم تو رو خدا اذیتم نکن. من مرد زندگی نیستم. می‌رم دختر مردم رو بدبخت می‌کنم. اون وقت تقصیر توئه‌ها!» فکر می‌کردم با ازدواج، آرام می‌شود و به زندگی طبیعی‌اش برمی‌گردد. خودم مهم نبودم. بالاخره با نبودنش کنار می‌آمدم؛<span>  </span>اولین‌بارم نبود که دوری کسی را تحمل می‌کردم. ولی علی تازه اول زندگی بود و من شده بودم بلای جانش.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">موهایم که خشک شد کمی کرم ضد آفتاب به صورتم زدم که سرما اذیتم نکند. از حمام آمدم بیرون. ایستاده بود کنار پنجره و به آسمان نگاه می‌کرد. برف شدیدی می‌بارید؛ ریز و متراکم. رفتم کنار علی ایستادم. همان‌طور که نگاهش به بیرون بود، دستم را گرفت. چه‌قدر سرد بود! شاید هم دست من گرم‌تر از همیشه بود. گفت: «بریم برف‌بازی؟!»</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">رفتم از اتاق خواب، پالتویش را آوردم. بوی عطر جدیدی می‌داد. مرضیه برایش خریده بود. حتما خیلی پول برایش خرج کرده بود؛ اگرچه از سلیقه‌اش خوشم نیامد ولی می‌شد فهمید چه قدر علی را دوست دارد. یک‌بار به‌اش گفتم: «علی! مرضیه عاشق توئه. این بلا رو سرش نیار. دخترها خیلی زودتر از اونی که تو فکر می‌کنی، علاقه‌مند می‌شن.» سرش را پایین انداخت و آرام گفت: «می‌دونم. تقصیر خودمه. اولین شبی که خونه‌شون موندم، با دست‌هام تا صبح موهاش رو نوازش می‌کردم. سعی کردم جای تو رو برام بگیره ولی ابروها و لب‌هاش نمی‌ذاشت&#8230;» چه‌ می‌توانستم بگویم.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">لباس‌هایم را پوشیدم و از آپارتمان علی آمدیم بیرون. بچه‌ها با شال و کلاه و دست‌کش آمده بودند توی محوطه و خوشحال، برف‌ها را گلوله می‌کردند و به طرف همدیگر پرتاب می‌کردند. از کنار نگهبانی که رد می‌شدیم پیرمرد سرش را از پنجره آورد بیرون. بخار از دهانش بیرون زد: «سلام علی‌آقا. سلام خانم. صبح شما بخیر.» من را با مرضیه اشتباه گرفته بود. شال‌گردن را گرفتم روی دماغ و دهانم که چهره‌ام معلوم نباشد. علی با پیرمرد، خوش و بشی کرد و آمدیم بیرون. پیرمرد، بفهمی‌نفهمی مشکوک شده بود.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">خیابان خیلی ساکت بود. هنوز یک ساعت از شروع برف نگذشته بود ولی آسفالت کف خیابان را نمی‌شد دید. علی از من جلو افتاد. روی برف‌ها آرام راه می‌رفت و پس از هر قدم، سرش را برمی‌گرداند و ردپایش را نگاه می‌کرد. توی هر قدم، پشت پاشنه‌‌اش را می‌چسباند به نوک پنجه‌ی پای دیگرش. آرام‌آرام یک دایره‌ی کوچک درست کرد و بعد، مستقیم رفت. کمی جلوتر چرخید به چپ. نوشته بود: «مر» معلوم نبود اولِ اسم من است یا اول اسم «مرضیه». برگشت و به من نگاه کرد. دوست داشتم یک قدم دیگر بردارد و ادامه‌اش را بنویسد: «ضیه». خودش هم نمی‌دانست چه کار کند. همان‌جا انتهای «ر» نشست. در خیابان هیچ کس نبود. سکوت سنگینی بود. رسیدم بالای سرش. با دستش کمی از روی برف‌ها را برداشت و به طرف دهانش برد. اولین برف زمستان امسال بود؛ حتما کلی دود و آلودگی با خودش به زمین آورده بود. گفتم: «نخور. این برف تمیز نیست.» دهانش را بست و نگاهی به من انداخت. برف‌هایی که توی دستش گرفته بود کم‌کم آب می‌شد. دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و فشار داد. از بین انگشت‌اش، برف‌های آب شده پایین می‌آمد. پایش را دراز کرد و به پشت روی برف‌ها خوابید. هنوز برف می‌آمد. چانه‌اش می‌لرزید. نمی‌دانستم از سرماست یا این که بغض کرده است. می‌دانستم اگر بغض کرده باشد، حضور من اذیتش می‌کند. راهم را کج کردم و از او دور شدم.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">چند دقیقه‌ی بعد ایستادم. دیگر من را نمی‌دید. سرم را انداختم پایین و با قدم‌هایم یک عین کوچک روی برف‌ها نوشتم. به دنبالش رفتم بالا و خط لام را کشیدم. بالای لام که رسیدم باید برمی‌گشتم و «ی» را از پایین لام شروع می‌کردم. نمی‌خواستم «ل» دو خطی شود. باید یک قدم بلند برمی‌داشتم و خودم را به پایینش می‌رساندم ولی بیش از یک قدم من بود؛ به خصوص با مانتوی بلندی که پوشیده بودم نمی‌شد قدم به آن بلندی برداشت. باید می‌پریدم. خیز گرفتم و پریدم پایین لام. پایم روی زمین محکم نشد و لیز خوردم. با کمر روی زمین پهن شدم. آن قدر لباس تنم بود که درد نیامد. فقط نگران بودم کسی من را دیده باشد. سریع بلند شدم و نگاهی به اطراف انداختم. کسی توی خیابان‌ها نبود. نفس راحتی کشیدم. خیلی گذشته بود از وقتی که علی را تنها گذاشته بودم. هنوز همان‌جا روی زمین دراز کشیده بود. برف، روی پالتوی مشکی‌اش را پوشانده بود و درست پیدا نبود. نگاهی به «علی» نیمه‌کاره‌ای که نوشته بودم انداختم. پایین لام خراب شده بود. دیگر نمی‌شد درستش کرد. پشت مانتویم را تکاندم و راه افتادم. به علی نزدیک شده بودم. انگار داشت با خودش حرف می‌زد. بیشتر حرف‌ها نامفهوم بود. گاهی صدایش را بلند می‌کرد. خودم را کشیدم پشت دیوار. نمی‌خواستم خلوتش را به هم بزنم. از پشت دیوار صدایش را می‌شنیدم. در میان حرف‌هایش فریاد کشید: «خدایا! تو می‌دونستی من مرد زندگی نیستم. چرا با من این کار رو می‌کنی&#8230;» و صدای هق‌هقش بلند شد. شال‌گردنم را درست کردم و در کنار دیوار راه افتادم. هر چه دورتر می‌شدم صدایش را کم‌رنگ‌تر می‌شنیدم. جمله‌ی آخر در ذهنم تکرار می‌شد: «چرا با من این کار رو می‌کنی؟»</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">به ایستگاه اتوبوس رسیدم. دلم می‌خواست هر چه زودتر از آن‌جا دور شوم. اتوبوسی در ایستگاه توقف کرده بود. سوار شدم و روی تنها صندلی خالی نشستم. پشت سرم پیرزنی قد‌خمیده، یک پایش<span>  </span>را روی پله‌ی اول اتوبوس گذاشت و رو به من گفت: «این اتوبوس کجا می‌ره مادر؟» نگاهی به دور و برم انداختم؛ با من بود. گفتم: «نمی‌دونم.» پایش را از پله‌ی اتوبوس پایین گذاشت. مطمئن نبودم صدایم را شنیده باشد. درِ اتوبوس بسته شد. روی پله‌ی پایین، کمی برف نشسته بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://raspana.com/1387/01/12/snow-2/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نرم نرمک</title>
		<link>http://raspana.com/1387/01/11/spring/</link>
		<comments>http://raspana.com/1387/01/11/spring/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 30 Mar 2008 05:58:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[یادداشت روزانه]]></category>

		<category><![CDATA[نوروز]]></category>

		<category><![CDATA[پاییز]]></category>

		<category><![CDATA[بهار]]></category>

		<category><![CDATA[برگ]]></category>

		<category><![CDATA[خزان]]></category>

		<category><![CDATA[زمستان]]></category>

		<category><![CDATA[سال جدید]]></category>

		<category><![CDATA[عید]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://raspana.com/1387/01/11/spring/</guid>
		<description><![CDATA[نوروز هم آمد و رفت و زندگی به جریان همیشگی خودش بازگشت. میهمان‌ها آمدند و رفتند و میهمانی رفتیم و گفتیم و خندیدیم و دیدیم و بازدیدیم و&#8230;
نرم‌نرمک می‌رود اینک بهار&#8230; بد به حال روزگار! حالا که به اکنون و زین‌پس نگاه می‌کنم می‌بینم آسمان، همان آسمان برف‌بار چند ماه پیش است و خورشید همان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">نوروز هم آمد و رفت و زندگی به جریان همیشگی خودش بازگشت. میهمان‌ها آمدند و رفتند و میهمانی رفتیم و گفتیم و خندیدیم و دیدیم و بازدیدیم و&#8230;</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">نرم‌نرمک می‌رود اینک بهار&#8230; بد به حال روزگار! حالا که به اکنون و زین‌پس نگاه می‌کنم می‌بینم آسمان، همان آسمان برف‌بار چند ماه پیش است و خورشید همان خورشید بی‌فروغ زمستان. و برگ‌های نورسته‌ بر درخت‌، کودکان بی‌خبری که نمی‌دانند شش ماه بعد، باد پاییزی چه بلایی بر سرشان خواهد آورد. اصلا چه دل‌خوشی دارد، بهاری که شش ماه بعد، پاییزی غمناک و زمستانی سرد به دنبال دارد؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://raspana.com/1387/01/11/spring/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>دل خوش</title>
		<link>http://raspana.com/1387/01/03/del-e-khosh/</link>
		<comments>http://raspana.com/1387/01/03/del-e-khosh/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 22 Mar 2008 06:44:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[یادداشت روزانه]]></category>

		<category><![CDATA[ناراحتی]]></category>

		<category><![CDATA[بهار]]></category>

		<category><![CDATA[دل خوش]]></category>

		<category><![CDATA[عید]]></category>

		<category><![CDATA[غم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://raspana.com/1387/01/03/del-e-khosh/</guid>
		<description><![CDATA[دل آدم که خوش باشد، وبلاگش زود به زود، به‌روز می‌شود. با همه صحبت می‌کند، سفره‌ی دلش را برای خیلی‌ها باز می‌کند. دل که خوش باشد، آدم اعتراض می‌کند، نقد می‌کند، خون دل می‌خورد، داد و فریاد راه می‌اندازد. دل که خوش باشد، آدم گریه می‌کند، می‌خندد، زار می‌زند، می‌میرد و زنده می‌شود. دل که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; text-align: right">دل آدم که خوش باشد، وبلاگش زود به زود، به‌روز می‌شود. با همه صحبت می‌کند، سفره‌ی دلش را برای خیلی‌ها باز می‌کند. دل که خوش باشد، آدم اعتراض می‌کند، نقد می‌کند، خون دل می‌خورد، داد و فریاد راه می‌اندازد. دل که خوش باشد، آدم گریه می‌کند، می‌خندد، زار می‌زند، می‌میرد و زنده می‌شود. دل که خوش باشد، بهار می‌آید، تابستان می‌شود، پاییز و زمستان از پس یکدیگر می‌آیند و می‌روند. دل که خوش باشد، چرخ روزگار می‌چرخد. دل که خوش باشد، آدم عاشق می‌شود، شکست می‌خورد، می‌ایستد، زمین می‌خورد، می‌شکند، ترمیم می‌شود&#8230; دل که خوش باشد خون در رگ حیات او جریان دارد&#8230; اگر دل خوش باشد!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://raspana.com/1387/01/03/del-e-khosh/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>شهدا جانشان را از سر راه نیاورده بودند!</title>
		<link>http://raspana.com/1387/01/02/shohada/</link>
		<comments>http://raspana.com/1387/01/02/shohada/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 21 Mar 2008 19:51:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>

		<category><![CDATA[یادداشت روزانه]]></category>

		<category><![CDATA[مناطق جنگی]]></category>

		<category><![CDATA[هشت سال دفاع مقدس]]></category>

		<category><![CDATA[اردوی وبلاگ نویسان]]></category>

		<category><![CDATA[اردوی جنوب]]></category>

		<category><![CDATA[جنوب]]></category>

		<category><![CDATA[خودکشی]]></category>

		<category><![CDATA[راهیان نور]]></category>

		<category><![CDATA[راوی]]></category>

		<category><![CDATA[سید جواد حسینی]]></category>

		<category><![CDATA[شهید]]></category>

		<category><![CDATA[شهادت طلبی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://raspana.com/1387/01/02/shohada/</guid>
		<description><![CDATA[«از پسر دوازده‌سیزده ساله‌ای می‌گفت که از مادرش خواسته بود برایش دعا کند که برود جبهه و شهید شود. مادر پرسیده بود چرا پسرش می‌خواهد شهید شود، در حالی که هنوز ۱۲ سال بیشتر ندارد. آن پسر هم جواب داده بود که می‌خواهد قبل از رسیدن به بلوغ شهید شود تا با پرونده‌ی سفید و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">«از پسر دوازده‌سیزده ساله‌ای می‌گفت که از مادرش خواسته بود برایش دعا کند که برود جبهه و شهید شود. مادر پرسیده بود چرا پسرش می‌خواهد شهید شود، در حالی که هنوز ۱۲ سال بیشتر ندارد. آن پسر هم جواب داده بود که می‌خواهد قبل از رسیدن به بلوغ شهید شود تا با پرونده‌ی سفید و بدون گناه از دنیا برود؛ چرا که اگر به بلوغ برسد و گناهی از او سر بزند، بعدها حتی اگر توبه کند، مثل اولش نمی‌شود.»</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">فکه بودیم که این حرف‌ها را راوی کاروان وبلاگ‌نویس‌ها، سید جواد حسینی تعریف می‌کرد و بچه‌ها گریه می‌کردند و سیم‌شان وصل شده بود و شاید در دل‌شان ناراحت بودند که چرا از نعمت جنگ محروم بوده‌اند و شرایطی برای‌شان فراهم نبوده که آن‌ها هم قبل از بلوغ شهید شوند و پرونده‌شان به گناه آلوده نشود!</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">یاد حدیثی افتادم که می‌گفت «کسی که از گناه توبه می‌کند، مانند کسی است که اصلا گناهی مرتکب نشده است.»(۱) از طرفی داشتم به این فکر می‌کردم که انصافا ماها خیلی خوش‌خیالیم؛ بی‌خود و بی‌جهت از خدا طلب طول‌عمر می‌کنیم که توی دنیا بمانیم و گناه کنیم. به خصوص که وقتی گناه کنیم، هرچه‌قدر هم توبه کنیم، مثل اولش نمی‌شود. اصلا نمی‌فهمم که چرا برای ما جشن تکلیف گرفتند و توی گوش‌مان کردند که شما از امروز در پیش‌گاه خدا جایگاه مهم‌تری دارید و افتخار کنید که مخاطب تکالیف الاهی قرار گرفته‌اید و نماز و روزه‌ی شما، ارزشی بیش از کودکان غیر مکلف دارد و بلوغ رسمیت یافتن شما در پیشگاه الاهی است.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">اصلا کمی که بیشتر فکر کردم، گفتم خدا چرا ما را خلق کرد؟ که بیاییم توی دنیا و گناه کنیم؟ آخه خداجان! تو که می‌دانستی دنیا، زمینه‌ی گناه کردن است و ما هم اگر گناه کنیم، با توبه کردن هیچ وقت مثل اول‌مان نمی‌شویم و رحمت تو توانایی بازگرداندن ما به حالت اول را ندارد، یک‌باره ما را خلق نمی‌کردی دیگر! ما را هم ملک می‌آفریدی و شر را می‌کندی!</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">باز کمی بیشتر فکر کردم، هم به حرف‌های سیدجواد در فکه و هم به حرف‌های حاج حسین یکتا، در شب شلمچه. حاج حسین می‌گفت، خدا سفره‌ی شهادت را از ایران جمع کرد و برد کنار ساحل مدیترانه پهن کرد. اگر فکر نمی‌کردم، همان وقت در<span>  </span>دلم دعا می‌کردم: «خدایا چرا جنگ ما را تمام کردی؟ خدایا یک جنگ دیگر در ایران راه بینداز تا ما برویم و شهید شویم. خدایا آسایش مملکت‌مان را از بین ببر و دشمن را به جان‌مان بینداز تا بتوانیم برویم شهید شویم و به فیض شهادت نائل شویم و برویم توی بهشت؛ به خصوص که ماندن‌مان توی دنیا، همیشه رو به عقب و رو به گناه است و اگر هم خدای نکرده گناه کردیم، با توبه مثل اولش نمی‌شود!»</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">مرد حسابی، مگر شهدا‌ی ما جان‌شان را از سر راه آورده بودند که بروند بدهندش دست ملعونی مثل صدام که ازشان بگیرد؟! یک پدرسوخته‌ای به اسم صدام به پشتوانه‌ی چند مستکبر دیگر، حمله کرده به کشور و مملکت‌مان و دین و ناموس‌ و خاک‌مان را به خطر انداخته. یک عده‌ جوان با خدا رفتند، جان‌شان را گرفتند کف دست‌شان و جنگیده‌اند که جلوی او را بگیرند، که نگذارند خدشه‌ای به انقلاب اسلامی‌مان وارد شود. آمادگی این‌ را هم داشتند که اگر لازم شد، در راه خدا جان‌ دهند، حتی بدن‌شان را روی مین بیندازند و به فیض شهادت نائل شوند، ولی قرار نبوده بروند جبهه خودکشی کنند که! اگر کسی برای خودکشی رفته باشد و به خاطر رعایت نکردن عقل و منطق جنگی، جانش را از دست داده باشد، به چه تضمینی او را شهید می‌نامیم؟ تفاوت بین شهادت و خودکشی، در ظاهر زیاد نیست ولی آن طرف، فرقش اعلی‌علیین بهشت و قعر جهنم است. شما را به خدا حواس‌تان را جمع کنید؛ به جای فرهنگ شهادت‌طلبی، فرهنگ خودکشی را به خورد من جوان و دوستان دیگرم ندهید. فرهنگ پاک کردن صورت مسئله‌ به جای تلاش در راه حل آن. چون دنیا خطر دارد و ممکن است گناه کنی، دعا کن قبل از بلوغ شهید شوی و گناه‌نکرده از دنیا بروی!</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">اشتباه نشود؛ بزرگان‌مان در نهایت گفتند، جنگ برای ما رحمت بود. هنوز هم اگر جنگی رخ دهد، باز امتحان الاهی است، باز رحمت است، باز اگر کسی در راه خدا جانش را از دست داد، شهید است و مقامش، درجات بالای بهشت. ولی دلیل نمی‌شود که دعا کنیم خدا سفره‌ی شهادت را از کرانه‌های مدیترانه جمع کند و باز بیاید در ایران پهن کند. شهدا جان‌شان را از سر راه نیاورده بودند.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed"> </p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 8pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">۱- التائب من الذنب، کمن لا ذنب له (عذر می‌خواهم که سند حدیث را فراموش کرده‌ام. می‌گردم پیدا می‌کنم.)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://raspana.com/1387/01/02/shohada/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>پس از شب شراب</title>
		<link>http://raspana.com/1386/12/29/blog-ta-pelak2/</link>
		<comments>http://raspana.com/1386/12/29/blog-ta-pelak2/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 19 Mar 2008 09:58:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[یادداشت روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://raspana.com/1386/12/29/blog-ta-pelak2/</guid>
		<description><![CDATA[&#160;
از خواب بیدار می‌شوی،‌ می‌بینی خودت مانده‌ای و درختی که زیر سایه‌اش خوابیده‌ای. و چند دانه گردو که بوی گل مریم می‌دهد. به خودت نگاه می‌کنی. فقط به درد گردو بازی می‌خوری. 
مهدی اگر چه دیر ولی پیش از همه فهمید: «حامد رفته شبکه‌ی شیش!» قرار نبود خبری شود؛ گذشت آن زمان‌ها که وقتی کورسویی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">&nbsp;</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">از خواب بیدار می‌شوی،‌ می‌بینی خودت مانده‌ای و درختی که زیر سایه‌اش خوابیده‌ای. و چند دانه گردو که بوی گل مریم می‌دهد. به خودت نگاه می‌کنی. فقط به درد گردو بازی می‌خوری. <img src="http://raspana.googlepages.com/goodbye.jpg" alt="پس از شب شراب" align="left" height="298" hspace="10" vspace="10" width="208" /></p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">مهدی اگر چه دیر ولی پیش از همه فهمید: «حامد رفته شبکه‌ی شیش!» قرار نبود خبری شود؛ گذشت آن زمان‌ها که وقتی کورسویی از امید در دلم روشن می‌شد، پرورشش می‌دادم و برایش برنامه‌ریزی می‌کردم و رفت و آمدش را زیر نظر می‌گرفتم. خیلی از آن‌ زمان‌ها گذشته است. الان دیگر مثل سیل می‌آید و می‌رود و من فقط به رویش لبخند می‌زنم. نمی‌تواند من را از جا بلند کند ولی سر و صورتم را خیس می‌کند. موهایم را به هم می‌ریزد. ضربان قلبم را بالا می‌برد. ولی شبکه‌ی شش، به این زودی‌ها آنتن نمی‌دهد. کم می‌شود بی‌برفک و پارازیت تماشایش کرد؛ حتی برای خودم.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">حتی یک بار برای خودت فشار دستت را کم یا زیاد نمی‌کنی. اگر او رفت، تو هم می‌ایستی بدون که به دنبالش بدوی، یا التماسش کنی یا حتی قطره‌اشکی پشت سرش روی زمین بریزی که سفرش بی‌خطر باشد. از اشک، خیالم راحت بود مثل همیشه. دیگر رویین‌تن شده بودم؛ حتی چشم‌ها؛ ریشه‌اش را خشکانده بودم. استوار ایستادم و چشم دوختم به جاهایی که کاش می‌شد همیشه خیره به آن‌ها نگاه کرد. کاش زندگی همین بود که بایستی و خیره نگاه کنی و حتی پلک نزنی که مبادا اشک بین تو و او حایل شود.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">لحظه‌ای برگشتم که معرفی کنم. گفتم: «آقای احسان‌بخش هستند.» نیازی به معرفی نبود البته. یک دقیقه نشد شاید، چرتم رفت یا شاید لحظه‌ای چشم‌هایم کور. رفته بود. خواستم بدوم&#8230; محکوم بود به حبس. خفه‌اش کردم که داد نکشد. ممکن بود همه‌ی عملیات به خاطر سر و صدایش لو برود و بچه‌ها قتل عام شوند. چشم‌هایم را بستم.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">در سکوت مطلق، وسایل را آوردم. حتی نیاز نبود برای کرایه با راننده صحبت کنم؛ آقای خطیب حساب کرده بود. سوت و کور&#8230; خاطرات تلخ و شیرین&#8230; تاریکی‌ها و روشنی‌ها.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">تحمل صدای فن را نداشتم. خوابیدم&#8230; .</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">نور خورشید بود یا شاید زنگ تلفن یا بغض ناخود‌آگاهی که پنج روز، سرکوب شده بود؛ بیدار شدم. رخت‌خوابش را جمع نکرده بود. دست گذاشتم. سرد بود. دنبال گردو می‌گشتم که نبود. از مهدی پرسیدم گفت: اول صبح رفتند. صدای فن می‌آمد. داشت مثل کرم، مغزم را می‌خورد. هنوز کسی فرصت نکرده بود حرفی بزند. بد هم نبود؛ تحمل حرف‌ها آسان‌تر از تحمل سکوت‌ها نیست هیچ وقت.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">دوکوهه بودیم. پیامک داده بود: «عازم کربلا هستم. حلال کن.» مگر چیزی می‌شد گفت غیر از التماس دعا و ما را فراموش نکن و همین حرف‌ها که همه می‌زنند ولی آرام نمی‌کند آدم را. صورتم را شستم ولی هنوز بوی خون می‌داد. باید پوست صورتم را می‌کندم. یک بار از آن کرِم‌ها خریدم که یک لایه‌ از پوست را ورقه می‌کند. از شمال آمده بودم و یک روز وقت داشتم پوست سوخته‌ را از صورتم بکنم. ولی این بار، فقط پوست نسوخته بود که بشود ورقه‌اش کرد و از دستش راحت شد.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">«کی میای فیروزه؟» همه‌ی لباس‌هایم را شسته بود. باید صبر می‌کردم خشک شود. «خشک شود می‌آیم.» و ساعت چهار بعد از ظهر رسیدم. هیچ وقت به من اخم نمی‌کند. این را می‌دانم. ولی دلش پر بود به خاطر پنج روز غیبتم. توضیح دادن، خیلی بی‌ادبی بود در جایی که خودت هم به خودت حق نمی‌دادی. سرم را انداختم پایین و گوش کردم: «نه تو بودی، نه بچه‌ها&#8230; علی مانده بود و حوضش. فکر نمی‌کردم دقیقه نود تنهایم بگذاری.» سرم هنوز پایین بود. دوست داشتم بیشتر بگوید. نمی‌خواستم این همه مراعات حالم رو بکند. ادبش شرمنده‌ترم می‌کرد. خسته بود. از چهره‌اش می‌دیدم خستگی را.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">«دکتری قبول شدم. باید تا اردی‌بهشت بخونم برای مصاحبه.» دیگر نمی‌توانست بیاید فیروزه. یاد پسرهایی افتادم که بزرگ شده‌اند و دیگر زندگی کردن را از پدر یاد گرفته‌اند و از پس بالا کشیدن گلیم‌شان برمی‌آیند ولی وقتی پدر دارد می‌رود، دل‌شان پرغم‌تر از کوچک‌تر هاست. و مثل همیشه اشک‌، محبوس بود. فکر نمی‌کردم خبر قبولی‌اش این قدر تلخ باشد. با این حال خوشحال بودم. سکوت‌ها را خوب می‌خواند؛ ولی نمی‌دانم آیا سکوت من را هم درک کرد یا نه&#8230; حتما درک کرده بود که بعد از ظهر برایم هدیه خرید. گفت: «شاید روز تولدت نشود ببینمت. زودتر برایت گرفتم.» مشخص بود سلیقه‌ی زنانه‌ای موقع خریدن هدیه، همراهش بوده است.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">خواستم نامه بنویسم ولی وقت نبود. فیروزه کار داشت هنوز. تا هشت صبح فردا، یعنی امروز طول کشید. فقط ساعت ۴ تا ۶ خوابیدم. یادداشت هم ننوشتم. از در که آمدم بیرون،‌ نور روز چشم‌هایم را آزار می‌داد.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">نیمه‌شب بود از خستگی و درماندگی، رفتم چند جا سر زدم. او هم خداحافظی کرده بود. حسین خواب بود،‌ نمی‌شد داد کشید. اشک هم&#8230; حبس. برایش کامنت گذاشتم. صبح آرزو کردم ای کاش می‌شد حذفش کرد ولی رفته بود به امان خدا. نمی‌دانم سال ۸۶ می‌خواندش یا سال ۸۷&#8230; امیدوار بودم تا صبح ولی آفتاب که در آمد مطمئن شدم که رفت برای سال دیگر. تا آن وقت هم عمری شاید نباشد.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">چراغش روشن شد؛ بعد از مدت‌ها. شاد بود و شنگول. گفت دارم می‌روم کربلا. سومی بود. نابود می‌شدم وقتی جمله‌ها را می‌خواندم. و باز مگر می‌شد به جز «به سلامت» و «التماس دعا» و «خوش به سعادت&#8230;» و این‌ها چیز دیگری هم گفت؟! صبح که این‌ور و آن‌ور را چک می‌کردم دیدم بقیه هم مثل خودم قاطی‌اند. پس این بهار کی‌ می‌رسد؟</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://raspana.com/1386/12/29/blog-ta-pelak2/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>برای پسرم علی؛ وقتی به دنیا بیاید&#8230;</title>
		<link>http://raspana.com/1386/12/17/muhammad/</link>
		<comments>http://raspana.com/1386/12/17/muhammad/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 06 Mar 2008 22:34:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[وبلاگ‌نویسی]]></category>

		<category><![CDATA[یادداشت روزانه]]></category>

		<category><![CDATA[پیامبر اعظم، محمد، رحلت، احاد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://raspana.com/1386/12/17/muhammad/</guid>
		<description><![CDATA[خانم سارا، دوست‌داشتند این روزها که نام پیامبر بیشتر گفته می‌شود، سخنان‌شان هم توی وبلاگستان بیشتر شنیده شود. لطف کرده‌اند و من را به جمع بازی‌کنندگان دعوت کرده‌اند و باعث شدند که این نامه را بنویسم. قضیه از این قرار است که حضرت رسول رحمت (صلوات الله علیه)، به امیرالمومنین (علیه السلام) توصیه‌هایی داشته‌اند که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">خانم <a href="http://jornalism.pib.ir/" title="دست نوشته های یک کج و معوجه شانزده هفده ساله">سارا</a>، دوست‌داشتند این روزها که نام پیامبر بیشتر گفته می‌شود، سخنان‌شان هم توی وبلاگستان بیشتر شنیده شود. لطف کرده‌اند و من را به جمع بازی‌کنندگان <a href="http://jornalism.pib.ir/65359/" title="شروع بازی و دعوت شده های اولین">دعوت کرده‌اند</a> و باعث شدند که این نامه را بنویسم. قضیه از این قرار است که حضرت رسول رحمت (صلوات الله علیه)، به امیرالمومنین (علیه السلام) توصیه‌هایی داشته‌اند که اگر من پسری داشتم و اسمش علی بود و می‌خواستم آن‌ها را به زبان خودم برایش بازگو کن این‌گونه می‌گفتم:</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">&nbsp;</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">&nbsp;</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">علی‌جان!</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">مزه‌ی عفو، این‌جایی نیست، توی دنیا مزه‌اش را نمی‌شود کامل فهمید؛ وقتی قدرت بر انتقام داشته باشی و عفو کنی، آن دنیا خدا تو را در محل امنی قرار خواهد داد و آن‌جا طعم عفو را خواهی چشید.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">&nbsp;</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">علی‌جان!</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">زبان سرخ، سر سبز را به باد می‌دهد؛ این‌جا نه، آن دنیا. کسی که مردم از شر زبانش در امان نباشند، آن‌ دنیا بوی بهشت به مشامش نمی‌خورد و اهل آتش خواهد بود.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">&nbsp;</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">علی‌جان!</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">بعضی‌ را مردم، از ترس احترام می‌کنند؛ تا از شرشان در امان باشند. این‌ها بدترین مردم هستند. جوری باش که مردم این‌گونه احترامت نکنند. دوست‌داشتنی باش.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">&nbsp;</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">علی‌جان!</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">وقتی کسی نه برای دینت، نه برای دنیایت سودی ندارد، خیری در هم‌نشینی با او نیست. مگر غیر از دین و دنیا، چیز دیگری هم هست که ارزش چنین سرمایه‌ای را داشته باشد؟</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">&nbsp;</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed"> علی‌جان!</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">خیلی وقت‌ها کار خوبی می‌کنی که مردم از تو تشکر می‌کنند و خدا هم پاداشت می‌دهد. یک ‌جاهایی هست که خدا پاداش کار خوبت را زودتر از بقیه‌ی کارهای خوب می‌دهد:</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">به کسی خوبی می‌کنی ولی به تو بدی می‌کند. خدا حواسش هست.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">کسی که با او دشمنی نداری با تو دشمنی می‌کند و تو تحمل می‌کنی.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">با کسی پیمانی بسته‌ای و بر سر عهد و پیمانت باقی ماند‌ه‌ای ولی او به تو خیانت می‌کند.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">با نزدیکانت رفت و آمد می‌کنی ولی آن‌ها با تو قطع رحم می‌کنند.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">&nbsp;</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed"> علی‌جان!</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">در برابر کسی که از روی نادانی تو را ناراحت کرده صبور باش. خودت هم ممکن است خیلی وقت‌ها از روی ندانستن، دوستت را ناراحت کنی. تو هم انسانی.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">&nbsp;</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed"> علی‌جان!</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">از خانم سارا تشکر کن که پیش از آمدنت مرا وادار کرد برایت اسمی به این زیبایی انتخاب کنم. اسمی که هر بار بر زبان می‌آورم، تاثیرش را بر تمام سلول‌های بدنم احساس می‌کنم. دلم برایت تنگ شده است. روزگار غریبی است&#8230; پسرم!</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">&nbsp;</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">&nbsp;</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">به رسم بازی‌ها و میهمانی‌های پیشین دعوت می‌کنم:</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed"><a href="http://shabnevesht.parsiblog.com" title="استاد بزرگوار، محمدهادی فضل الله نژاد">شب‌نوشت</a>، <a href="http://salamagha.parsiblog.com" title="خانم ایمانه">سلام آقا</a>، <a href="http://tahani.parsiblog.com" title="نمی شناسم شان؛ ">تهانی</a>، <a href="http://aye-b-kolah.blogsky.com" title="از نویسندگان آینده ای نه چندان دور؛ یا شاید حال."></a><a href="http://talabeh3.persianblog.ir/" title="مجید">طلبه ای از نسل سوم</a>،  <a href="http://inak.parsiblog.com" title="وبلاگ دسته جمعی اینک؛ همه دعوتن">اینک </a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://raspana.com/1386/12/17/muhammad/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>طرح ناتمام یک داستان</title>
		<link>http://raspana.com/1386/12/09/unfaithful/</link>
		<comments>http://raspana.com/1386/12/09/unfaithful/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 28 Feb 2008 20:24:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[یادداشت روزانه]]></category>

		<category><![CDATA[خیانت]]></category>

		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>

		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://raspana.com/1386/12/09/unfaithful/</guid>
		<description><![CDATA[زبانم را بسته‌ای، چشم‌هایم را کور، گوش‌هایم را کر. حق دیدن، شنیدن و حرف‌زدن را از من سلب کرده‌ای. ولی همه چیز را حس می‌کنم. چگونه‌اش را نمی‌دانم، نپرس. این‌ها را من هم یک روز از یک نفر پرسیدم و جواب نداد؛ گفت یک روز خودت شاید فهمیدی؛ که اگر خودت نفهمی، با گفتن من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">زبانم را بسته‌ای، چشم‌هایم را کور، گوش‌هایم را کر. حق دیدن، شنیدن و حرف‌زدن را از من سلب کرده‌ای. ولی همه چیز را حس می‌کنم. چگونه‌اش را نمی‌دانم، نپرس. این‌ها را من هم یک روز از یک نفر پرسیدم و جواب نداد؛ گفت یک روز خودت شاید فهمیدی؛ که اگر خودت نفهمی، با گفتن من هم چیزی نمی‌فهمی.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">این را کاش می‌فهمیدی که اول مسیر، با آخر مسیر خیلی فرق دارد. بدن بی‌حس و مرده را هر چه شلاق بزنی، چیزی حالی‌اش نمی‌شود. این را که دیگر می‌توانی بفهمی. نمی‌بینی صدایم در نمی‌آید؟ درد روی درد، زخم روی زخم، فشار روی فشار، سیاهی روی سیاهی&#8230; سیاه‌تر از این نمی‌شود به خدا!</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">از وقتی چشم‌هایم کور شده‌اند، بهتر می‌بینم. دقیق‌تر می‌بینم. همه چیز را&#8230; چیزهایی را بعد از کوری دیده‌ام که تا حالا ندیده بودم&#8230; چیزهایی را شنیده‌ام که پیش از این نمی‌شنیدم&#8230; لمس می‌کنم تمام درونیاتت را. دروغ‌هایت را&#8230; فیلم‌بازی کردن‌هایت را&#8230; ناخالصی‌هایت را&#8230; ترحم‌های زجرآورت را&#8230; نگاه سرد و بی‌منطقت را&#8230; همه‌ی این‌ها را بعد از کوری دیده‌ام.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">دنبالش نمی‌گردم ولی رمزهای عبورت برایم می‌آید. توی خواب یا بیداری. توی تاریکی پشت پلکم حروف انگلیسی را می‌بینم که دور هم می‌چرخند و یک کلمه را شکل می‌دهند مانند یک اسب. و من سوار آن اسب می‌شوم و می‌روم به هر جا که می‌خواهم؛ هر جا که دروغ‌های تو را برایم روشن می‌کند، هر جا که پشت صحنه‌ی فیلم‌هایت را نشانم می‌دهد. نمی‌دانستم این همه از حقه‌های سینمایی استفاده می‌کنی. دروغ‌ چرا، تحسینت کردم که این قدر خوب بازی می‌کنی. تویی که این همه ادعای بی‌ادعایی و صراحت و شجاعت داشتی، به‌ات نمی‌آمد این طور قدرتمند باشی در دروغ‌گفتن. باورم نمی‌شد وقتی توی آن تاریکی‌ها دیدم چه بلایی سرش آوردی و خودش بی‌خبر از همه جا مثل همیشه در مقابل تو تعظیم کرد، دستت را بوسید و به سجده افتاد در برابر زانوهایت. دلم می‌خواست فریاد بکشم که بلند شود و جلوی تو کرنش نکند، ولی زبان نداشتم برای فریاد زدن. خواستم به‌اش نگاه کنم تا از چشم‌هایم بفهمد آن طرفِ نگاه عاشقانه‌ی تو، رنگ و بویی دیگر هست و او خبر ندارد&#8230; ولی چشم‌هایم کور شده بود. ولی من می‌دیدم؛ واضح و روشن.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">همین حرف‌ها را هم اضافی و خارج از دستور دارم می‌زنم. نمی‌دانم چه بلایی بر سرم خواهم آمد. فقط جان آن یکی که بیشتر دوستش داری بگو تا کی اجازه‌ی نفس‌کشیدن دارم؟ این را می‌گویی؟ بعد از کوری، در تاریکی مطلق کارم شده است شمردن نفس‌های آخر&#8230; نمی‌دانم کی تمام می‌شود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://raspana.com/1386/12/09/unfaithful/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>داستان: جایی برای نشستن</title>
		<link>http://raspana.com/1386/12/06/a-place-to-sit/</link>
		<comments>http://raspana.com/1386/12/06/a-place-to-sit/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 25 Feb 2008 01:04:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<category><![CDATA[داستان‌]]></category>

		<category><![CDATA[هنر]]></category>

		<category><![CDATA[نشستن]]></category>

		<category><![CDATA[پیرمرد]]></category>

		<category><![CDATA[اتوبوس]]></category>

		<category><![CDATA[جوان ایرانی]]></category>

		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://raspana.com/1386/12/06/a-place-to-sit/</guid>
		<description><![CDATA[آفتاب تندی بود. توی ایستگاه ایستاده بود و تکیه‌اش را داده بود به عصای چوبیِ کنده‌کاری‌شده‌اش. سرش زیر کلاه شاپوی توری‌ عرق کرده بود. کلاه را از سر برداشت و خودش را کمی باد زد. بعد با دست دیگرش دست‌مال سفیدی از جیب کتش در آورد و با دقت خاصی تای آن را باز کرد. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">آفتاب تندی بود. توی ایستگاه ایستاده بود و تکیه‌اش را داده بود به عصای چوبیِ کنده‌کاری‌شده‌اش. سرش زیر کلاه شاپوی توری‌ عرق کرده بود. کلاه را از سر برداشت و خودش را کمی باد زد. بعد با دست دیگرش دست‌مال سفیدی از جیب کتش در آورد و با دقت خاصی تای آن را باز کرد. گوشه‌ی دست‌مال گل‌دوزی شده بود. پیشانی و پشت گردنش را با همان دست‌مالِ سفید، خشک کرد و باز کلاهش را بر سر گذاشت.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">سر ظهر بود و همه داشتند از سر کار برمی‌گشتند خانه‌هاشان. بعد از ده‌دقیقه معطلی، بالاخره اتوبوس از راه رسید. آمد کنار اتوبوس و عصایش را روی پله‌ی اول گذاشت و به کمک آن خودش را بالا کشید. هنوز به پله‌ی بالایی نرسیده بود که درِ اتوبوس بسته شد. اتوبوس راه افتاد و پیرمرد کمی تعادلش را از دست داد. دستش را به میله‌ی عمودی اولی گرفت و نگاه تندی به راننده کرد. راننده خودش را زد به آن راه؛ طوری که انگار نگاه نافذ پیرمرد را ندیده است. بعد که پیرمرد رویش را برگرداند، راننده از توی آینه، نگاهی به کت‌شلوار چلوار خاکستری‌رنگ پیرمرد انداخت و سری تکان داد؛ توی آن گرما، همه با نیم‌آستینه و تک‌پوش بیرون می‌آمدند.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">پیرمرد همان‌طور که دستش به میله‌ی عمودی اتوبوس بود، نگاهی به دور و بر انداخت. چشم‌گرداند بلکه جوانی، بچه‌ای یا قیافه‌ی آرام و خیرخواهی توی اتوبوس پیدا کند. دور و برش، همه‌ی صندلی‌ها را پیرمرد‌ها و هم‌سن‌و‌سال‌های خودش پر کرده‌ بودند. چند جوان محصل هم کنار خودش دست به میله‌های افقی نزدیک سقف گرفته بودند. خیابان شلوغ بود و مردمِ خسته از ترافیک، مدام بوق می‌زدند. آفتاب، از پنجره‌های سمت راست اتوبوس به داخل می‌تابید و آن‌ها که کنار شیشه‌ نشسته بودند، اخم کرده بودند. بعضی هم با دست یا روزنامه، برای صورت‌شان سایبان درست کرده بودند.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">پیرمرد از بین آدم‌هایی که وسط اتوبوس ایستاده بودند به صندلی‌های عقب نگاه کرد. چند صندلی عقب‌تر پسری بیست و دو سه ساله، روی صندلی تکی سمت چپ نشسته بود. جای خوبی داشت؛ سایه بود. تا درِ وسط اتوبوس هم چندان فاصله‌ای نداشت؛ راحت می‌شد موقع پیاده شدن، خود را به در رساند. «ببخشید»ی به بغل‌دستی‌اش گفت و خود را از بین جمعیت عبور داد. با عصا راهش را باز می‌کرد و هر بار زیر لب از این و آن عذرخواهی می‌کرد. بالاخره خود را بالای سر پسر رساند. سرفه‌ای کرد و دستش را به میله‌ی عمودی کنار صندلی او گرفت.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">پسر، موهایی بلند داشت و صورتش کمی زبر به نظر می‌رسید؛ انگار که دیروز صورتش را تراشیده باشد. کیف چرمی قهوه‌ای‌رنگی روی پایش گذاشته بود و چند کاغذ کاهی با دست روی کیفش گرفته بود و سرش به خواندن آن‌ها گرم بود. پیرمرد کمی جلوتر ایستاد؛ طوری که پسر بتواند پاچه‌ی راه‌راهِ شلوارش را بببیند؛ رنگی که نشان می‌داد یک <span style="font-style: italic">پیرمرد</span> این‌جا ایستاده است. پسر هر بار نگاهی به بیرون می‌انداخت و باز به خواندن کاغذ‌هایش مشغول می‌شد.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">اتوبوس توی ایستگاه ایستاد. عده‌ای پیاده شدند و عده‌ای آمدند بالا. پیرمرد به خیابان نگاه کرد. هنوز ده دوازده ایستگاه مانده بود تا برسد. باز نگاهی به پسر انداخت. حواسش نبود. هوای داخل اتوبوس گرم‌تر شده بود. کلاهش را برداشت و آن را روی دسته‌ی عصایش آویزان کرد. زنجیر ساعتش را گرفت و آن را از جیبش بیرون کشید. نیم‌ساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود. نگاهی به پسر انداخت. داشت به پاچه‌ی شلوار پیرمرد نگاه می‌کرد. پیرمرد سرفه‌ای کرد و عصایش را به دست دیگرش داد. حالا عصا کنار پاچه‌ی شلوارش قرار گرفته بود و پسر قطعا می‌توانست آن را ببیند. پسر با دست سرش را خاراند و خودش را به کاغذهایش مشغول کرد. کاغذ رویی را برداشت و گذاشت زیر دسته‌ی کاغذ‌ها و باز مشغول خواندن شد. اتوبوس توی ایستگاه ایستاد. پسرک گردن کشید و از سمت راست نگاهی به بیرون اتوبوس کرد. اتوبوس که راه افتاد، دوباره نگاه پسر برگشت روی کاغذهای کاهی‌اش.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">پیرمرد باز عصایش را از این دست به آن دست داد. دیگر امیدی به پسر نبود. هنوز هفت ایستگاه دیگر مانده بود. به دور و برش نگاه کرد تا شاید کس دیگری را پیدا کند. سه ردیف جلوتر، مرد سی و چند ساله‌ای تازه نشسته بود روی یکی از صندلی‌های جفتیِ رو به عقب. پیرمرد نگاهش را دوخت به مرد. موهای کوتاه و ریش سیاهِ آن‌کارد شده‌ای داشت. هنوز داشت روی صندلی‌اش جابه‌جا می‌شد که پیرمرد را از بین جمعیت دید. از روی صندلی‌اش بلند شد و از دور به پیرمرد تعارف کرد که بیاید و جای او بنشیند. پیرمرد لبخندی زد و تشکر کرد ولی نگران بود که طرف پشیمان شود. عصایش را به کندی از این دست به آن دست داد تا کمی خسته‌تر به نظر برسد. مرد جوان، باز با دست تعارف کرد و منتظر شد که پیرمرد برود و جای او بنشیند. پیرمرد دید دیگر وقتش رسیده است و تعارف بیش از این ممکن است جوان را پشیمان کند. کلاهش را بر سر گذاشت تا دستش آزاد شود و بتواند از بین جمعیت عبور کند و خودش را به صندلی خالی برساند. هنوز میله‌ی عمودی را رها نکرده بود که پسر از جایش بلند شد: «ئه! ببخشید پدرجان! متوجه نشدم. بفرمایید بنشینید جای من.» پیرمرد نگاهی به پسر انداخت؛ کیفش را به شانه‌اش انداخته بود و کاغذهای کاهی‌ را توی دستش گرفته بود. نگاهی از سر رضایت به پسر انداخت و به مرد جوان جلویی اشاره کرد که صندلی پیدا شده‌ است.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">مرد جوان، به دو سه نفر اطراف خودش تعارفی زد و باز سر جای خودش نشست. پیرمرد روی صندلی تکی نشست و نفس راحتی کشید. عصایش را بین پاهایش گرفت و دست‌هایش را روی دسته‌ی آن قفل کرد. پسر همان‌طور که کیف روی شانه‌اش بود درش را باز کرد و کاغذهای کاهی‌ را توی آن گذاشت. اتوبوس ترمز کرد و پسر برای لحظه‌ای تعادلش را از دست داد. به ناچار دستش را به میله‌ی عمودی کنار پیرمرد گرفت. پیرمرد باز سرش را بالا گرفت و لبخند تشکر‌آمیزی به پسر تحویل داد. پسر هم با لبخند، تشکر پیرمرد را پاسخ داد.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">چند لحظه بعد، اتوبوس به زور بوق، از بین چند تاکسی و سواری دیگر که مشغول مسافر سوار کردن بودند، گذشت و کشید توی ایستگاه. وقتی اتوبوس ایستاد، پسر کیفش را از شانه‌ برداشت و به طرف در وسط اتوبوس رفت. از پله‌ها که پایین می‌رفت پیرمرد برگشت و نگاهی به پسر انداخت. در بسته شد و اتوبوس دوباره به راه افتاد. پیرمرد دستش را آرام روی ران پای راستش کوفت و همان‌طور که به کف اتوبوس نگاه می‌کرد، سرش را به چپ و راست تکان داد.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">اتوبوس پیچید به سمت راست. پیرمرد دست چپش را به شیشه کنارش گرفت که تعادلش را حفظ کند. آفتاب افتاد روی صورت پیرمرد و مجبور شد چشم‌هایش را تنگ کند. بیرون، ماشین‌ها پشت سر هم ایستاده بودند. سرعت اتوبوس کم شد و آرام‌آرام متوقف شد. همه‌ی ماشین‌ها ایستاده بودند. پیشانی پیرمرد عرق کرده بود. کلاهش را از روی عصایش برداشت و بر سر گذاشت.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://raspana.com/1386/12/06/a-place-to-sit/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>داستان: دِ برو گم‌شو دیگه!</title>
		<link>http://raspana.com/1386/12/04/gomsho/</link>
		<comments>http://raspana.com/1386/12/04/gomsho/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 23 Feb 2008 19:56:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>حامد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<category><![CDATA[داستان‌]]></category>

		<category><![CDATA[هنر]]></category>

		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://raspana.com/1386/12/04/gomsho/</guid>
		<description><![CDATA[صبح روز یکم:
از خواب بیدار شدم. موبایلم داشت زنگ می‌زد. دیشب خودم کوکش کرده بودم برای ساعت پنج‌ و نیم. زنگ موبایل را قطع کردم و نشستم توی رخت‌خواب. بوی خوبی توی اتاق پیچیده بود. به پشت سرم نگاه کردم. پنجره‌ باز شده بود و بوی نم بارانِ دیشب پیچیده بود توی خانه. نگاه کردم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="margin: 0in; font-weight: bold; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">صبح روز یکم:</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">از خواب بیدار شدم. موبایلم داشت زنگ می‌زد. دیشب خودم کوکش کرده بودم برای ساعت پنج‌ و نیم. زنگ موبایل را قطع کردم و نشستم توی رخت‌خواب. بوی خوبی توی اتاق پیچیده بود. به پشت سرم نگاه کردم. پنجره‌ باز شده بود و بوی نم بارانِ دیشب پیچیده بود توی خانه. نگاه کردم به آن طرف اتاق. حبیب توی رخت‌خوابش خوابیده بود. خور و پف می‌کرد. صدایش زدم: «حبیب پاشو! اذون رو گفته‌اند.» صدایم را نشنید. بلند شدم. چشم‌هایم هنوز باز نشده بود. توی رخت‌خواب تلو‌تلو خوردم. دستم را گرفتم به دیوار و کورمال‌کورمال رفتم توی هال. همان‌طور که به طرف دست‌شویی می‌رفتم دوباره صدا زدم: «حبیب&#8230;»</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">از دست‌شویی که آمدم بیرون چشم‌هایم باز شده بود. برگشتم توی اتاق خواب. نشستم بالای سرش. دستم را گذاشتم روی شانه‌اش و آرام گفتم: «حبیب&#8230; پاشو نمازت رو بخون.» غلتی زد و گفت: «هون‌&#8230;م&#8230;». آرام شانه‌اش را تکان دادم: «حبیب پاشو. نمازت قضا می‌شه‌ها!» غلت زد به طرف دیوار و گفت: «باشه. حالا پا می‌شم.»</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">رفتم توی هال نمازم را خواندم و برگشتم. چراغ را روشن کردم و دوباره صدایش زدم: «حبیب پاشو دیگه. من دارم می‌خوابم. نمازت قضا شد‌ها!». نور زرد چراغ چشمش را اذیت می‌کرد. پتو را کشید روی سرش: «به جهنم که قضا شه! بذار بخوابم.»</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">ویرم گرفته بود اذیتش کنم. پتو را از سرش کشیدم و با لحن شیطنت‌آمیزی گفتم: «پاشو دیگه. همه‌ش دو دقیقه‌ست. همین‌جوری چشم‌بسته بخون و بیا دوباره بخواب.» چیزی نگفت. با احتیاط گفتم: «حبیب&#8230;؟!» پتو را از روی صورتش کشید کنار. چشم‌هایش باز بود. باورم نمی‌شد توی نور لامپ بتواند یک دفعه‌ چشمش را آن‌طور باز نگه دارد. زل زد توی صورتم و آرام گفت: «دِ برو گم‌شو دیگه!»</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">وقتی آرام‌ بود، ترسناک‌تر می‌شد. بلند شدم. هنوز داشت نگاهم می‌کرد. زیر لب گفتم: «ببخشید!» چراغ را خاموش کردم و رفتم طرف رخت‌خوابم. زیر چشمی نگاهش می‌کردم، هنوز داشت با همان چشم‌های باز نگاهم می‌کرد. خوابیدم توی رخت‌خوابم و خودم را زدم به خواب. چند دقیقه‌ی بعد، پتو را یواش زدم کنار و دوباره نگاهش کردم. خوابش برده بود. هنوز خوابم نبرده بود که صدای خور و پفش بلند شد.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">&nbsp;</p>
<p style="margin: 0in; font-weight: bold; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">صبح روز دوم:</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">شب دیر خوابیده بودم. موبایلم زنگ می‌زد. زنگش را به تعویق انداختم. باز خوابم برد. ده دقیقه بعد، دوباره شروع کرد زنگ زدن. نشستم توی رخت‌خواب. زنگش را خاموش کردم و به بدنم کش و قوسی دادم. کمرم ترق‌ترقی کرد. لذت خاصی داشت کش‌وقوس توی رخت‌خواب.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">تشنه‌ام بود. بطری آب را از بالای سرم برداشتم و کمی آب خوردم. بلند شدم رفتم بالای سر حبیب. خواستم صدایش بزنم ولی منصرف شدم: «حالا بذار بخوابه&#8230; دیر نمی‌شه.» رفتم توی آشپزخانه وضو گرفتم. برگشتم توی هال نمازم را خواندم. خواستم مثل همیشه بلند شوم بروم بخوابم ولی با خودم گفتم بگذار تسبیحات را هم بگویم، بعد. تسبیحاتم که تمام شد برگشتم توی اتاق خواب.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">نشستم بالای سر حبیب. پتو را کشیده بود روی صورتش. دستم را گذاشتم روی شانه‌اش. آرام گفتم: «حبیب‌&#8230; حبیب‌جان&#8230;» خودم هم به زور صدای خودم را شنیدم. از حبیب صدایی نیامد. چند ثانیه صبر کردم. دوباره با احتیاط صدایش زدم: «حبیب&#8230; اذون رو گفتند‌ها. نمی‌خوای پاشی؟!». تکان نمی‌خورد. یکی دو دقیقه‌ای صبر کردم&#8230; «حبیب؟!» پتو را از روی صورتش کنار زد و گفت: «دِ برو گم‌شو دیگه!» دست و پایم را گم کردم: «ئه! تو بیداری؟ کی نماز خوندی من نفهمیدم!» زل زد توی چشم‌هایم و گفت: «به تو گفتم برو گم‌شو!»</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">برگشتم توی رخت‌خوابم و پتو را کشیدم روی صورتم. نیم‌ساعت بعد، از خواب پریدم. هوا سورمه‌ای رنگ شده بود. حبیب خور و پف می‌کرد. موبایلم را برای ساعت هشت کوک کردم و دوباره خوابیدم.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">&nbsp;</p>
<p style="margin: 0in; font-weight: bold; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">صبح روز سوم:</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">نمازم را خواندم و آمدم بالای سرش. خور و پف می‌کرد. خواستم صدایش کنم. در دلم گفتم: «به جهنم. وقتی برای خودش مهم نیست، چرا خودم رو اذیت کنم؟!» برگشتم توی رخت‌خوابم. نفهمیدم چه‌قدر وقت بود خوابم برده بود که با صدای زنگ موبایل حبیب از خواب بیدار شدم. موبایلش را کوک کرده بود و حالا داشت زنگ می‌زد. باز خوابیدم و گفتم خودش بیدار می‌شود&#8230; ولی صدای موبایلش را نمی‌شنید. رفتم نزدیک و زنگ موبایلش را به تعویق انداختم. گفتم ده‌دقیقه‌ی دیگر دوباره زنگ می‌زند و بیدار می‌شود. خوابیدم.</p>
<p style="margin: 0in; font-family: Tahoma; font-size: 10pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed">هنوز بیدار بودم که دوباره شروع به زنگ زدن کرد. چند دقیقه‌ صبر کردم. باز بیدار نشد. رفتم نزدیک و صدای گوشی‌اش را کم کردم که اذیتم نکند. باز برگشتم و توی رخت‌خواب خوابیدم. خوابم برد. مدتی بعد دوباره با صدای موبایل حبیب از خواب بیدار شدم. این بار کسی داشت زنگ می‌زد انگار. نشستم توی رخت‌خوابم. آن‌قدر زنگ خورد تا قطع شد. نفس راحتی کشیدم و خودم را ول کردم روی بالش. سرم که آمد روی بالش دوباره گوشی‌اش شروع کرد به زنگ زدن. طرف ول‌کن نبود. خواستم رد تماس کنم، ترسیدم؛ با خودم گفتم خدای نکرده سوء ‌تفاهم پیش می‌آید. بلند شدم. تشک و پتو و بالشم را برداشتم. از اتاق که خواستم بروم بیرون، لحظه‌ای دم در ایستادم و نگاهش کردم. طرف هنوز از زنگ زدن خسته نشده بود. سومین بار بود که زنگ می‌زد. یک قدم برداشتم طرف حبیب. خور و پفش قطع شد. همان‌جا میخ‌کوب شدم. با صدای گرفته‌ای گفت: «اه&#8230; دِ بوو گن‌شو دیکه!» خودم را عقب کشیدم. همان‌طور که پتو روی صورتش بود، خور خوری کرد و غلت زد به طرف دیوار. چند ثانیه‌ بعد دوباره خور و پفش شروع شد. هوا روشن شده بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://raspana.com/1386/12/04/gomsho/feed/</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
